مثل همیشه امروز هم روز پرکاری داشتم!

دیروز دم در یک بسته ی پستی بود که روش به فارسی مهر خورده بود! با مامانم قرار گذاشته بودیم که کادوهایی که برام میخره رو پست نکنه چون احتمال رسیدنشون کمه واسه همین منتظر چیزی نبودم! اما خوب بازم این مامان ما کار خودشو کرد! واااای همه ی سوغاتی هایی که از مکه برام آورده بود رو هم فرستاده!! معرکه!! من نمیدونم چرا اینقدر مامانم دوستم داره!! 

یک شاگرد دارم که هفته ای یکبار میرم بهش درس میدم! باورم نمیشد که اون هم تولدم یادش بوده و برام کادو گرفته!! این ژاپنی بعضیهاشون بدجور آدمو تو شرمندگی میذارن

همچنان به تمرینهای شنام ادامه میدم اما مدتیه که من وارد یک سلسله مذاکره با سنپایهای کلاب یا بهتر بگم پادگان! شدم که هیچ رقمه به نتیجه نمیرسه!! لج آدمو در میارن اینقدر کله شون سفته و هیچ رقمه حاضر نیستند کوتاه بیان!!  حالا بعداً باید از نمونه های سختگیریهای احمقانه شون بنویسم!

فردا امتحان میان ترم محاسبات عددی دارم! آقا میگم تو طول ترم خوندن هم یک دردیه ها!! شب امتحان آدم همش میگه همه رو بلدم و حس کتاب باز کردن نداره!!! آخرش هم لابد میره و گند میزنه به امتحان! یادم باشه ازین به بعد بذارم درسها جمع شه! اینجوری احتمال نمره ی بهتر گرفتنش بالاتره! 

دیروز بعد از ۳ هفته انجام آزمایشهای پایه و آشنا شدن با طرز کار ترانزیستور و دایود و فتودایود و اینا بالاخره وارد مرحله ی اصلی ساختن ماشینمون شدیم! یک اتاق هست که توش پره از چرخ و گیربکس و قطعات مخصوصی که باهاشون میشه ماشین رو سوار کرد! فقط قضیه اینه که برای تصمیم گیری راجع به ماشینمون و شکلش٬ اول احتیاج داریم که تصمیم بگیریم که طبق چه منطقی میخوایم به حرکت درش بیاریم!! اینکه سنسورها دیوارهای کورس رو detect کنن یا خط رو!... حالا بعداً مفصل درموردش میگم!

آقا یک چیزی رو از من آویزه ی گوشتون کنید! کاری رو که دلتون میگه نه٬ به زور بهش نقبولونید!! به دلتون اعتماد کنید و هر کاری که اون گفت بکنید! وقتی هم از اولش گفت نه! هی کشش ندین که حالا ببینم چی میشه٬ حالا ممکنه بعداً نظرش عوض شه!! نه یعنی نه!! دل هیچ وقت اشتباه نمیکنه! همین...