مهمونی بی مهمونی نامه!
آخ! مردم از خستگی! بمیرم واسه مامانم که اونوقتها وقتی کلی مهمون داشتیم ما بر و بچه ها هی تو دست و پاشون میپلکیدیم و اعصابشون رو به هم میریختیم! من امروز ۳ تا مهمون داشتم و الآن پشتم داره تیر میکشه٬ چه برسه به مامان بیچاره ام که تو مهمونیهای بزرگ ۲۰ تا مهمون رو جواب میداد! هر چی بزرگتر میشم بیشتر میفهم اینکه مامانم میگفت : "بزار خودت بزرگ بشی٬ ازدواج بکنی٬ مادر بشی میفهمی!!" یعنی چی! اینا که تازه مثلاً آسوناشه! فرض کنین وسط این هاگیر واگیر ۲ تا بچه هم هی با هم دعوا کنن و به پر و پات بپیچن! بازم بیچاره مامانم.
امروز یک مهمونی کوچولو داشتم به مناسبت تولدم. مهمونی که نه٬ یک دور هم جمع شدن کوچولو! با این همه تمام روز دارم میدوم٬ از خرید و نظافت و جمع و جور گرفته تا آشپزی و چیدن و واچیدن و ظرف شستن و غیره! همه ی این کارها به خاطر فقط ۳ تا آدم! آقای شوهر٬ ٬MO بهاره! آقای شوهر و بهاره رو که میشناسین٬ میمونه MO که یک پسر ایرانیه که همخونه با آقای شوهره٬ یعنی اصلاً طریقه ی آشنایی من و آقای شوهر MO بوده که طی مهمونیهایی که تو خونش بود گذار ما به گذار آقای شوهر افتاد... MO اصلیتاً بچه ی رشته و اسمش محمده اما از ۱۰ سالگی توی انگلیس بزرگ شده و اونجا بهش میگن MO. با اینکه خیلی وقتها ایرانی نیست٬ به نظر من بیشتر از انتظار ایرانی بودنش رو حفظ کرده و همین باعث شده که من خیلی دوستش داشته باشم.
با اینکه خیلی خوش گذشت٬ بنده پشت دستم رو داغ کردم که دیگه مهمونی دادن بی مهمونی دادن! خیلی دیگه مجبوری باشه بیرون همه مهمون من! آدم نه وقت اضافه داره نه جون سگ!... جاتون خالی واسه اولین بار تو زندگیم اومدم قیمه درست کنم! لپه پیدا نکردم لوبیا ریختم
بهاره تا ۳ ساعت داشت میخندید! ولی اینقدر خوشمزه شده بود که همه اش خورده شده و بنده های خدا از نفس بالا نیومدن مینالیدند! ازون طرف مثلاً اومدم لازانیا درست کنم که ماکروویوم شروع کرد به بازی کردن و خاموش روشن شدن!
نون گذاشتم توی تستر یادم رفت سوخت!
تازه موقع ریختن نوشابه یادم افتاده که یخ نذاشتم توی فریز!
میز غذاخوری ام ۴ نفر بشقاب لیوان و ... رو جواب نمیداد
این همه ظرف رو کی میتونه توی این یک فسقل سینک بشوره؟!؟
خلاصه که از من میشنوین٬ سعی کنین هیچ رقمه جونگیر نشین و به فکر دست تنهایی مهمونی دادن نیفتین! البته باز بیچاره آقای شوهر تا میتونست کمک کرد ولی تا وقتی که خونتون یک فسقل لونه موشه و یک شعله گاز بیشتر ندارین فکر مهمون حبیب خداست رو فراموش کنین!
در ضمن محض اطلاع دوستان که براشون سوال مطرح شده بود باید به عرض برسونم که آقای شوهر هنوز واقعاً آقای شوهر نشده! هنوز مخم دود نکرده که راه بیفتم تو این سن و سال با لباس سفید عروسی برم خونه بخت پوشک بچه عوض کنم! فقط یک جورایی من و آقای شوهر خیلی همو دوست داریم و جوگیر شدیم و مثل خیلی از زوجهای جوون و ساده و بدبخت دیگه فکر میکنیم به هم رسیدن به همین آسونی هاست! مخصوصاً آقای شوهر که چپ میره راست میاد میگه"? How is my wife" یا "?does she love her husband" تازه از الآن هم تعداد و اسم بچه هاش رو انتخاب کرده و شرط کرده که پسرش باید برای تیم کشور خودش توپ بزنه!!!!![]()
(عمراً بذارم
) اینه که شما زیاد خودتون رو نگران نکنین٬ یک ۶٬۷ ماه دیگه تریپ عشقیمون فروکش میکنه و آقای شوهر تبدیل میشه به مرتیکه کلنگ![]()
![]()
تا اون موقع علی الحساب همین آقای شوهر رو از ما قبول کنین...
من برم بمیرم که لااقل فردا بتونم ۲ کلمه درس بخونم٬ این ترم بدجور دارن رُستمون رو میکشن!
یا علی است و مدد!