مهم نیست...
اولین روز کلاس نامه...
بعد از یک مدت دراز نامه!!!
اصلاً نگران نباشید ها!!!... تو رو خدا اینقدر غصه نخورید!!!... به خدا شرمنده کردید اینقدر به یاد ما بودید!!!!!...![]()
گفتم بعد از ۱۰۰۰ سال الآن میام میبینم کلی پیغام هست که بابا کجایی؟! ازت خبری نیست! زنده ای یا مرده؟!... اما نخیر!! انگار نه انگار
نهایتاً یه پیغام میذاشتید که اگه مُردی کی بیایم تشییع جنازه؟!!
...
کلی چیز میخواستم بگم ها!! از زندگی جدید... خونه ی جدید... دانشگاه جدید... دوستان جدید!... همه اش رو هم شاید ۱۰ تا پست میشد
... اما دیگه الآن اصلاً نوشتنم نمیاد
اصولاً وقتی مینویسم که شاد باشم... نه اینکه حالا فکر کنید قهر کردم ها! نه بابا! اونقدر ها هم بی جنبه نیستم
... اصلاً حالا که اینطور شد به طور خلاصه یک چیزهایی میگم...
دو روز اول بعد از اسباب کشی٬ اوقات طاقت فرسایی داشتم... حتی یک نفر هم تو ساختمون دیده نمیشد!!... همه چپیده تو اتاقشون!!... خونم جای خوبیه! تا دانشگاه پیاده یک ربع راه است
کلی هم مغازه دورو ورمون هست... از همه مهمتر ایستگاه قطار که تا خونه ۴ دقیقه بیشتر راه نیست
بعد برای اولین بار به دانشگاه رفتیم... این کمپس رو خیلی بیشتر از اون یکی کمپس دوست دارم
... فضاش خیلی صمیمی تره!... بچه خارجیهای دانشگاه هم اِی بد نیستند... هنوز واسه صمیمی شدن زمان چندانی نگذشته اما خوب احساس میکنم که قابلیت صمیمی شدن رو دارن...
توی رشته ی من ۱۹۰ نفر دانشجو هست که از میون اونها ۷ نفر دخترند!!!![]()
![]()
که ۲ تا ازون دخترها خارجیند! یکی من و یکی هم یک دختر مغولی! البته این به این معنی نیست که ۱۸۳ تا پسر تو کلاسمونه! به این معنیه که ۱۸۳ تا شلغم تو کلاسمونه![]()
شما اگه یک پسر خوش تیپ توشون پیدا کردید من به شما جایزه ی نفیسی به قید قرعه خواهم داد
ولی خوب این هم خودش خیلی خوبه! میشه با خیال راحت چسبید به درس و دغدغه ی امروز چی بپوشم و فردا با چه کفشی برم و الآن اگه این سوال رو بپرسم ضایع ست یا نه! و خلاصه این تریپ حرفای خاله زنک رو نداشت
... از طرف دیگه گفتند نماینده میخوایم انتخاب کنیم٬ کی داوطلبه؟! منم یه هو بچه پایه بازیم گل کرد و گفتم که داوطلبم! راستشو بخواین برای این کارم دلیل داشتم! اصولاً با این وضعیت کلاس و اخلاق ژاپنیها نفوذ بینشون خیلی سخته! از طرف دیگه برای کسی که اینجا حتی خوانواده اش رو هم نداره دوست خیلی مورد نیازه! از همه مهمتر ما بچه خارجی ها علی الخصوص من
همیشه از اخبار جدید بی خبریم! این بود که بهترین راه برای اوت نبودن رو در نماینده شدن دیدم
این طوری با بچه ها بیشتر در ارتباطی و همین خودش برات کلی دوست میسازه! تازه اش هم٬ از بین ۸ تا نماینده برای ۱۹۰ نفر نباید یکی خارجی باشه که هوای بچه خارجی های کلاس رو داشته باشه؟؟!!!![]()
..
دیگه اینکه به یک کلاب ورزشی رفتم و عضو یک تیم تنیس شدم
تا حالا یک بار هم به تمرین رفتم که الآن به شدت دست راستم به عنایت رسیده
ولی این یعنی از این به بعد شنبه یکشنبه باید برم تمرین تنیس!! من کی قراره درس بخونم خدا میدونه!!!
...
در آخر هم باید بگم که از پس فردا کلاسها به طور رسمی شروع میشن و منم کلی اعتماد به نفس الکی دارم که خدا بخواد این همه واحدی رو که گرفتم قراره پاس کنم!! خدا واقعاً به داد برسه!...
شما هم اگه دلتون برای من تنگ نشده بود اهمیتی نداره! مهم اینه که من دلم برای همه ی شماها و این وبلاگ و بقیه ی وبلاگ ها تنگ شده بود!...
فعلاً...
خالی بند نامه!!!
هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...
حتی اگر کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...
عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری...
(کی داره این حرفا رو میزنه؟؟!!!
کسی که خودش حتی به یک کلمه اش هم اعتقاد نداره!!!
)
سال تحویل نامه!!
سلام! سلام! سلام!...
یک هفته ای هست که این وبلاگ رو به امون خدا رها کردم
سرم شلوغه حسابی!
به خاطر چیش رو نمیگم تا تو کفش بمونید
همین قدر بگم که سرم گرمه!!
اول از همه میخوام در مورد شب سال تحویل بنویسم٬ شبی که همون جور که به خودم قول داده بودم تبدیل به خاطره ای به یاد موندنی کردمش
گفته بودم که تو فکرم یک کاری کنم که امسال عید هم مثل همه ی عید ها بهم خوش بگذره!... و این کار رو هم کردم!
... درسته که واسش کلی دردسر کشیدم و تازه کلی هم منت اون یکی پسر ایرانیه که اینجاست رو تا دست به کار شیم
اما خوب راضی ام! من میخواستم هر جور شده امسال سفره هفت سینی بچینیم و همگی با هم دورش جمع شیم و سال رو تحویل کنیم! بعد یک پارتی داشته باشیم و بزن برقصی و این حرفها... محمد اولش با سفره هفت سین موافق نبود! میگفت یک پارتی میگیریم و تموم!
اما خب من که حرف زور تو کتم نمیره٬ اصولاً استراتژیم اینکه که حرف زور تو کتِ ملت کنم!
کلی رو مخش کار کردم که باباجون عید یعنی اصلاً سفره هفت سین و بذار همه ببینند که چقدر سفره هفت سینمون خوشگله و این صحبتها تا بالاخره پایه شد!... از لحاظ تعداد ایرونی هم که وضعمون خیلی ضایع بود
... بهاره که قرار بود بیاد٬ براش مسافرتی به اوکیناوا پیش اومد و به اونجا رفت! مونا که تو کیوتوه هم رفته ایران٬ امید هم که توی کوبه ست رو هر چی بهش زنگ زدیم پیداش نکردیم موندیم فقط من ومحمد!
یک پسر دیگه هم از افغانستان اینجاست که اون هم دو نفر از دوستان افغانی رو گفته بود بیان!!(آخه عید تو افغانستان هم مثل ایرانه!
)
اما اگه بدونید چه سفره هفت سینی شد!!!![]()
خدا!!! سمنو نداشتیم... میل زدم بهاره که به داد برس! سمنو چطور میپزند؟؟!! گفت سمنو بلد نیستم ولی حلوا بلدم٬ آرد و شکر و روغن رو قاطی کن و این قدر تفت بده تا قهوه ای شه بعد جای سمنو قالب کن! گفتم جون تو توی هر کاری بلنگم توی قالب کردن همه فن حریفم!
اومدیم مثلاً حلوا درست کنیم یک چیزی از آب دراومد که خودم هم جرئت نکردم لب بزنم
حالا سماق از کجا گیر می آوردیم؟! اون رو هم رفتیم تو خط قالب کردن! یک نوع فلفل هندی که رنگش شبیه سماق بود از دوستان گرفتیم و به عنوان سماق جا زدیم!
دیگه مونده بود سبزه و ماهی قرمز و سرکه و سیر و سکه و سیب قرمز و نارنج و شمعدون و ... راه افتادیم رفتیم خرید اونم ۵ ساعت قبل از شروع مراسم!
حالا توی هر دو تا ساختون خوابگاهها هم پیچیده بود که امشب شب سال نوی ایرانیهاست
ولله هر چی گشتیم نه سبزه گیر آوردیم نه سنبل! جاش یک گلدون گل یاس قالب کردیم!
همین که سبز بود کافی بود
برای ماهی قرمز هم کوبیدیم رفتیم یک جای دور خریدیم و برگشتیم... بقیه ی مواد لازم رو هم از اطراف گیر آوردیم... من از قبل گفته بودم که دوست ندارم تو پارتیمون مشروب باشه که توی این یکی نتونستم حرفم رو به کرسی بشونم!
محمد میگفت این فقط تویی که نمیخوری٬ جلوی بقیه رو که نمیشه گرفت! مخصوصاً که تموم مهمونهای ما خارجی بودند! حالا من میدونستم خودِ... هوس مستی کرده ها ولی خوب دیدم خدا وکیلی راست میگه! این بود که مجبور شدیم اون زهرماری رو هم بخریم!![]()
وقتی برگشتیم هلاک بودم اما فقط ۱ ساعت وقت بود... رفتم سالن پایین و پارچه ی ترمه ای رو که از ایران آورده بودم روی میز سالن انداختم و اول از همه قرآن رو روش گذاشتم
بعد آینه بعد شمعدون و خلاصه همه چیز رو چیدیم! خیلی خوشگل شده بود
راستی تخم مرغ رنگی هم داشتیم٬ شب قبلش من و گابی تا ۳ صبح داشتیم تخم مرغ رنگ میکردیم
حتی من عمو نوروز و حاجی فیروز هم درست کردم٬ مثل هر سال که واسه سفره هفت سین خونه ی خودمون درست میکردم
... جای آجیل هم آخرین ذخیره ی پسته ای رو که از ایران آورده بودم گذاشتم
...
مهمونی طرفهای ساعت ۱۲ شروع شد... سال تحویل به وقت اینجا ساعت ۳ و ۲۵ دقیقه ی صبح بود! تا اون موقع بزن و برقص بود! جاتون واقعاً خالی بود
خیلی خوش گذشت! توی پارتی های اینجا توی این یک ساله پارتی به این شلوغی ندیده بودم! همه اومده بودند!
حتی بچه هایی که اصلاً اهل پارتی نبودند... همه میگند که خیلی خوش گذشت٬ واقعاً هم همین طور بود!
همه وسط بودند! هر چند که با تموم تلاشهای من تعداد آهنگهای ایرانی که پخش شد به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید چون هیچ کی بلد نبود باهاش برقصه حتی محمد!
اما خوب بازم خوب بود! واسه سال تحویل ۱۰ ثانیه ی پایانی رو همه باهم ثانیه شماری کردیم و بعد هم بغل و تبریک و حتی جالب بود که ملت سال نو مبارک رو به فارسی حفظ میکردند و میگفتند
... خیلی مهمونی صمیمی بود... بازم میگم جاتون خالی!
خوشحالم که امسال عید خوبی داشتم... تا ساعت ۵ صبح پارتی ادامه داشت و بعدش من موندم و جمع و جور و نظافت سالن و از اون جایی که قرار بود روز بعدش به جایی برم بدون حتی یک لحظه چشم هم گذاشتن زدم بیرون!...
این از عید امسال من!... هوا هم خیلی خوب شد... بوی عطر گلها همه ی فضای اطراف رو پر کرده... وقتی شبها تنهایی توی این خیابونها راه میرم٬ بوی عطر گلها منو یاد شبهای شمال توی عید میندازه... یادم میاد که الآن مامان اینا مثل هر سال شمالند! منتها امسال بدون من! همه چی توی ایران مثل قبله! فقط این منم که دیگه اونجا نیستم! البته گله ای همه ندارم٬ منم اینجا واسه خودم زندگی ای دارم و سرنوشتی! به دنبال اون سرنوشتم اومدم! راهم رو هم بلدم...
راستی دیگه کم کم اتاقم هم جمع و جور شده و ایشالله پس فردا این خوابگاه رو به مقصد منزل جدید ترک خواهم کرد! اتاق خالی حس عجیبی داره!... از سوم آوریل هم برای اولین مراسم معرفی دانشگاه به دانشجویان جدید باید به دانشگاه بریم!... یک کم اضطراب دوره ی جدید رو دارم ولی ته دلم قرصه! قرار نیست کم بیارم! اگه منم که همه ی این ژاپنی ها رو هم میارم تو خط
قرار نیست که از الآن به بعد به من اینجا بد بگذره!!
...
واسه من دعا کنید! تا میتونید انرژی مثبت بفرستید!
خیلی چاکریم!
![]()
![]()