بیخیال نامه!

خوب شدم... الآن خوبم!!... راستش دیشب تا دیر وقت داشتم فکر میکردم... به نتایج خوبی رسیدم... البته نمیدونم تاثیرش تا کی باشه اما خوب امیدوارم لااقل تا یک هفته دووم بیاره... به این نتیجه رسیدم که بابا مگه من کی هستم؟؟؟!! منم یک آدمم مثل همه ی آدمهای دیگه که هر روز از کنارم رد میشند... نه قراره اتمی بشکافم، نه سیاره ی کشف نشده ای رو کشف کنم، نه یک چیزی اختراع کنم که دهن ملت واز بمونه، نه سوار سفینه بشم برم فضا، نه یک مقاله بنویسم که جهان علم رو عوض کنه، و نه خیلی چیزهای دیگه.... خلاصه منم یک آدم معمولی ام... کاملاً معمولی... اشکالم اینه که از خودم خیلی توقع دارم... فکر کردم حالا کی هستم... فکر کردم که باید همیشه مایه ی افتخار باشم!... نه، کی گفته؟؟!!! منم یک آدمم مثل همه ی آدمهایی که به این دنیا اومدند، یه چند سالی زندگی کردند و بعد هم رفتند... زندگی منم مثل همه ی اونهاست، یک آغاز داشت، یک چند سالی زنده ام و بعد هم یک پایان... حالا مگه اوسکولم که همین یک ذره زندگی رو که میشه با بیخیالی خوش گذروند، بشینم تاسف اشتباهات و کارهای کرده و نکرده رو بخورم؟؟!!... میدونید چیه؟؟!! خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که دیوانه سازها واقعاً وجود دارند!!! نمیبینیمشون ولی یک وقتها که از کنارمون رد میشند همه ی غصه های زندگیمون یادمون میاد و وقتی همش رو هم قلمبه شد، یا الکی پاچه ی آدمهای دور و ورمون رو میگیریم یا بدون دلیل میزنیم زیر گریه!!!... حالا ممکنه که اصلاً اهمیتی هم نداشته باشه ها!! حالا مگه چی شده که نمیتونم روبوتیک بخونم؟! خوب یک کوفت دیگه میخونم! مگه قراره چی بشه؟! یک 4 سال لیسانس و بعدش هم یک دو سال فوق و بعد هم بیست و خورده ای سال کار و آخر سر هم بازنشستگی دیگه!! یا حالا مگه چی شده که واحد زبان این ترمم رو نشد با استادی که میخواستم بگیرم؟! یا اصلاً واحد ژاپنی بهم نرسید؟! خوب به درک! سال دیگه میگیرم... یا حالا مثلاً چه اشکالی داره که دیروز سه بار از طرف دفتر بهم زنگ زدن که بیا و چتر و کیف پول و ورقه ی مصاحبه ات رو که جا گذاشتی تحویل بگیر!! خیلی هم دلشون بخواد! آدم به این باحالی پیدا میشه؟؟!!... یا اون دو تا قبض لعنتی هم که غصه نداره! چشمم کور، دندم نرم، تا من باشم ازین به بعد موقع قرارداد حتی شده دهن ژاپنیه رو هم صاف کنم، همه ی زیر و خم ماجرا رو بپرسم!!!... فکر کنم دیگه زیادی ازون ور بوم افتادم! ولی به خدا این جوری زندگی خیلی راحت تره!! نباید یادم بره که حلال تمام مشکلات زندگی همین یک جمله است: بیخیالی طی کن!!

مهم نیست...

الآن درست 5 دقیقه است که نشستم روبروی مونیتور و دارم فکر میکنم که چه جوری شروع به نوشتن کنم... انگار استعداد نوشتنم تحلیل رفته... نه! فقط استعداد نوشتنم نیست، خیلی چیزها تحلیل رفته... باز من تو حسّم!... اَه!... حالم از این اخلاق خودم به هم میخوره... میتونم در یک لحظه شادترین آدم زمین باشم و در کمتر از یک ساعت بعدش یک گوشه بشینم و به آسمون خیره بشم و به این فکر کنم که من از کجا اومدم و اصلاً چرا اومدم و این چرندیات فیلسوفانه که فایده ای به حال هیچ کس نداشته... حالم خوب نیست! اصلاً حالم خوب نیست... آخه چرا؟؟! من که همین دیروز داشتم به روی همه میخندیدم، من که همین پریروز داشتم سر یک موضوع مسخره 2 ساعت سر به سر دوستام میذاشتم... پس چرا امروز این جوریم؟... لجم میگیره... دنبال دلیلش میگردم... 1000 تا مورد به ذهنم میاد اما هیچ کدومش به تنهایی نمیتونه منو به این حال برسونه... پس چرا من این طوریم؟؟!! ای خدا! من چمه؟!... سعی میکنم با خودم صادق باشم... نه انگار صادق نیستم... نمیخوام شکست رو بپذیرم... من اینقدر ضعیف بودم و نمیدونستم؟!... اینقدر ضعیف که با گوش دادن به آهنگی که شاید بیشتر از صد بار شنیده باشمش، پشت چشمم گرم شه و لغزش قطرات اشک رو روی گونه هام حس کنم... نه! من نمیخوام ضعیف باشم... هیچی تو این دنیا ارزش دل سوختن نداره!! هیچ چیزی مهم نیست...اصلاً مهم نیست که با رشته ام به مشکل برخوردم و کم کم دارم به این نتیجه میرسم که قرار نیست اون چیزی رو که دوست داشتم بخونم... اصلاً مهم نیست که اشتباهاتم سر انتخاب واحد یکی یکی دارند رو میشند... اصلاً مهم نیست که باز یک گندی زدم و الکی الکی باید یک مقدار پول از دست بدم... اصلاً مهم نیست که واسه همه ی درسهام باید هر هفته رپورت تحویل بدم و این در حالیه که واسه یک صفحه رپورت پاورالکترونیک، 2 روز پای کامپیوتر بودم!... اصلاً مهم نیست که جدیداً خیلی حواس پرت شدم، همش چیزهام رو جا میذارم، فکر کنم کارمندهای دفتر دیگه کاملاً میشناسنم و خدا میدونه که چقدر بهم میخندند!! امروز واسه دفعه ی دوم توی این هفته کیف پولم رو گم کردم و باید خدا رو شکر کنم که اینجا ژاپنه و پیدا شد... اصلاً مهم نیست که هوا اینقدر گرفته است، اصلاً به هوا چه ربطی داره؟؟!!... اصلاً مهم نیست که این همه اشتباه میکنم، خوب آدمیزاده دیگه، اشتباه میکنه... آره، اصلاً مهم نیست که میترسم شروع کنم، این یکی رو بدجور توش موندم... اصلاً مهم نیست که ... خوب پس چی مهمه؟؟!!... اگه همه ی این چیزها مهم نیستند پس چرا من اینقدر حالم گرفته ست؟! چرا اینقدر الآن از همه متنفرم... خیلی مسخره ست!! میتونم یک روز عاشق ژاپنی های دور و ورم باشم و فرداش حالم از همشون به هم بخوره! مثل سگ اخمو تو دانشگاه راه برم و نگاههایی حواله ی اونهایی که از کنارم رد میشند بکنم که بیچاره ها تو کشور خودشون احساس نا امنی کنند... ولش کن!... الآن فقط دلم میخواد بالشم رو بغل کنم و بی دلیل گریه کنم... فقط دلم میخواد بخوابم... به امید اینکه فردا وقتی از خواب بیدار شدم حالم عوض شده باشه... خوابیدی بدون لالایی و قصه ... بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه ... دیگه کابوس زمستون نمی بینی ... توی خواب گلهای حسرت نمیچینی...

اولین روز کلاس نامه...

سلام!!! از یک روز کلاس میام... از صبح تا حالا کلاس داشتیم... راستی این آلبوم جدید ابی چه قشنگه!! چه ربطی داشت؟؟!!... همین جوری... آخه الآن داشتم گوش میدادم... خوب بذارید از امروز بگم... کلاس هندسه تحلیلی صبح رو به طور کامل فهمیدم... منظورم از لحاظ ژاپنیه! ریاضیش هم که اولشه و آبه... داشتم به خودم میبالیدم که دو تا کلاس بعدی بدجور زد تو پوزم... پنجشنبه ها دو تا درس ورداشتم که در حقیقت مربوط میشه به سال دوم ولی خوب چون واسه سال اول اختیاری بود ورداشتم که سال دوم کارم راحت باشه... یکیش پاورالکترونیک ست و دیگری مفهوم الکترونیک... کلاس به صورت تالاری برگزار میشه و جون میده برای خواب... حالا فکر کنید بعد از یک نهار خوشمزه وقتی تو اون تاریکی به زور چشمهاتو واز نگه داشتی، استاد اومده عکس یک مدار خفن پر از دیود و ترانزیستور و 1000 تا کوفت و زهرمار دیگه انداخته رو بورد شروع کرده اظهار فضل!!! من هر چی زور میزدم که بفهمم انگار نه انگار... نمیدونم چه حسی بود! راستش تیکه به تیکه یه چیزهایی میفهیدم اما اگر ازم بپرسید که کل درس امروز راجع به چی بود لال میمونم!! فکر کنم باید از همین الآن بیخیال این دو تا درس بشم... دیگه اینکه یکی از دوستان ژاپنیم امشب خودشو دعوت کرده اتاق من!!!!!... ژاپنی و این کارها؟؟!!... البته خوب منم که آدمیم رفیق باز... راستی یک چیزی بگم باحال!! دیروز برای اولین بار تو عمرم خون دادم!!!... اومده بودم دانشگاه دنبال یک چیزی، بعد علاف بودم... داشتم رد میشدم دیدم یک جا ازین ماشینهای هلال احمر وایساده، اهدای خون و این حرفا... منم که تا حالا ازین کارها نکرده بودم... دیدم نمیشه کاری رو نکرده باشم و ازین دنیا برم!!... رفتم و 400 سی سی خون نازنین رو بخشیدم!... اجرم با امام حسین!!... خوب من دیگه باید برم... حرفهام هم ته کشیده... بازم با دست پر میام... فعلاً

بعد از یک مدت دراز نامه!!!

 

اصلاً نگران نباشید ها!!!... تو رو خدا اینقدر غصه نخورید!!!... به خدا شرمنده کردید اینقدر به یاد ما بودید!!!!!...

 گفتم بعد از ۱۰۰۰ سال الآن میام میبینم کلی پیغام هست که بابا کجایی؟! ازت خبری نیست! زنده ای یا مرده؟!... اما نخیر!! انگار نه انگار نهایتاً یه پیغام میذاشتید که اگه مُردی کی بیایم تشییع جنازه؟!!...

کلی چیز میخواستم بگم ها!! از زندگی جدید... خونه ی جدید... دانشگاه جدید... دوستان جدید!... همه اش رو هم شاید ۱۰ تا پست میشد... اما دیگه الآن اصلاً نوشتنم نمیاد اصولاً وقتی مینویسم که شاد باشم... نه اینکه حالا فکر کنید قهر کردم ها! نه بابا! اونقدر ها هم بی جنبه نیستم... اصلاً حالا که اینطور شد به طور خلاصه یک چیزهایی میگم...

دو روز اول بعد از اسباب کشی٬ اوقات طاقت فرسایی داشتم... حتی یک نفر هم تو ساختمون دیده نمیشد!!... همه چپیده تو اتاقشون!!... خونم جای خوبیه! تا دانشگاه پیاده یک ربع راه است کلی هم مغازه دورو ورمون هست... از همه مهمتر ایستگاه قطار که تا خونه ۴ دقیقه بیشتر راه نیست 

بعد برای اولین بار به دانشگاه رفتیم... این کمپس رو خیلی بیشتر از اون یکی کمپس دوست دارم... فضاش خیلی صمیمی تره!... بچه خارجیهای دانشگاه هم اِی بد نیستند... هنوز واسه صمیمی شدن زمان چندانی نگذشته اما خوب احساس میکنم که قابلیت صمیمی شدن رو دارن...

توی رشته ی من ۱۹۰ نفر دانشجو هست که از میون اونها ۷ نفر دخترند!!! که ۲ تا ازون دخترها خارجیند! یکی من و یکی هم یک دختر مغولی! البته این به این معنی نیست که ۱۸۳ تا پسر تو کلاسمونه! به این معنیه که ۱۸۳ تا شلغم تو کلاسمونه شما اگه یک پسر خوش تیپ توشون پیدا کردید من به شما جایزه ی نفیسی به قید قرعه خواهم داد ولی خوب این هم خودش خیلی خوبه! میشه با خیال راحت چسبید به درس و دغدغه ی امروز چی بپوشم و فردا با چه کفشی برم و الآن اگه این سوال رو بپرسم ضایع ست یا نه! و خلاصه این تریپ حرفای خاله زنک رو نداشت... از طرف دیگه گفتند نماینده میخوایم انتخاب کنیم٬ کی داوطلبه؟! منم یه هو بچه پایه بازیم گل کرد و گفتم که داوطلبم! راستشو بخواین برای این کارم دلیل داشتم! اصولاً با این وضعیت کلاس و اخلاق ژاپنیها نفوذ بینشون خیلی سخته! از طرف دیگه برای کسی که اینجا حتی خوانواده اش رو هم نداره دوست خیلی مورد نیازه! از همه مهمتر ما بچه خارجی ها علی الخصوص من همیشه از اخبار جدید بی خبریم! این بود که بهترین راه برای اوت نبودن رو در نماینده شدن دیدم این طوری با بچه ها بیشتر در ارتباطی و همین خودش برات کلی دوست میسازه! تازه اش هم٬ از بین ۸ تا نماینده برای ۱۹۰ نفر نباید یکی خارجی باشه که هوای بچه خارجی های کلاس رو داشته باشه؟؟!!!..

دیگه اینکه به یک کلاب ورزشی رفتم و عضو یک تیم تنیس شدم تا حالا یک بار هم به تمرین رفتم که الآن به شدت دست راستم به عنایت رسیده ولی این یعنی از این به بعد شنبه یکشنبه باید برم تمرین تنیس!! من کی قراره درس بخونم خدا میدونه!!!...

در آخر هم باید بگم که از پس فردا کلاسها به طور رسمی شروع میشن و منم کلی اعتماد به نفس الکی دارم که خدا بخواد این همه واحدی رو که گرفتم قراره پاس کنم!! خدا واقعاً به داد برسه!...

شما هم اگه دلتون برای من تنگ نشده بود اهمیتی نداره! مهم اینه که من دلم برای همه ی شماها و این وبلاگ و بقیه ی وبلاگ ها تنگ شده بود!...

فعلاً...

خالی بند نامه!!!

 

 هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...

   حتی اگر کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...

     عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری...

 

(کی داره این حرفا رو میزنه؟؟!!! کسی که خودش حتی به یک کلمه اش هم اعتقاد نداره!!!)

سال تحویل نامه!!

 

سلام! سلام! سلام!...

یک هفته ای هست که این وبلاگ رو به امون خدا رها کردم سرم شلوغه حسابی! به خاطر چیش رو نمیگم تا تو کفش بمونید همین قدر بگم که سرم گرمه!!

اول از همه میخوام در مورد شب سال تحویل بنویسم٬ شبی که همون جور که به خودم قول داده بودم تبدیل به خاطره ای به یاد موندنی کردمش گفته بودم که تو فکرم یک کاری کنم که امسال عید هم مثل همه ی عید ها بهم خوش بگذره!... و این کار رو هم کردم!... درسته که واسش کلی دردسر کشیدم و تازه کلی هم منت اون یکی پسر ایرانیه که اینجاست رو تا دست به کار شیم اما خوب راضی ام! من میخواستم هر جور شده امسال سفره هفت سینی بچینیم و همگی با هم دورش جمع شیم و سال رو تحویل کنیم! بعد یک پارتی داشته باشیم و بزن برقصی و این حرفها... محمد اولش با سفره هفت سین موافق نبود! میگفت یک پارتی میگیریم و تموم! اما خب من که حرف زور تو کتم نمیره٬ اصولاً استراتژیم اینکه که حرف زور تو کتِ ملت کنم! کلی رو مخش کار کردم که باباجون عید یعنی اصلاً سفره هفت سین و بذار همه ببینند که چقدر سفره هفت سینمون خوشگله و این صحبتها تا بالاخره پایه شد!... از لحاظ تعداد ایرونی هم که وضعمون خیلی ضایع بود... بهاره که قرار بود بیاد٬ براش مسافرتی به اوکیناوا پیش اومد و به اونجا رفت! مونا که تو کیوتوه هم رفته ایران٬ امید هم که توی کوبه ست رو هر چی بهش زنگ زدیم پیداش نکردیم موندیم فقط من ومحمد! یک پسر دیگه هم از افغانستان اینجاست که اون هم دو نفر از دوستان افغانی رو گفته بود بیان!!(آخه عید تو افغانستان هم مثل ایرانه!)

اما اگه بدونید چه سفره هفت سینی شد!!! خدا!!! سمنو نداشتیم... میل زدم بهاره که به داد برس! سمنو چطور میپزند؟؟!! گفت سمنو بلد نیستم ولی حلوا بلدم٬ آرد و شکر و روغن رو قاطی کن و این قدر تفت بده تا قهوه ای شه بعد جای سمنو قالب کن! گفتم جون تو توی هر کاری بلنگم توی قالب کردن همه فن حریفم! اومدیم مثلاً حلوا درست کنیم یک چیزی از آب دراومد که خودم هم جرئت نکردم لب بزنم حالا سماق از کجا گیر می آوردیم؟! اون رو هم رفتیم تو خط قالب کردن! یک نوع فلفل هندی که رنگش شبیه سماق بود از دوستان گرفتیم و به عنوان سماق جا زدیم! دیگه مونده بود سبزه و ماهی قرمز و سرکه و سیر و سکه و سیب قرمز و نارنج و شمعدون و ... راه افتادیم رفتیم خرید اونم ۵ ساعت قبل از شروع مراسم! حالا توی هر دو تا ساختون خوابگاهها هم پیچیده بود که امشب شب سال نوی ایرانیهاست ولله هر چی گشتیم نه سبزه گیر آوردیم نه سنبل! جاش یک گلدون گل یاس قالب کردیم! همین که سبز بود کافی بود برای ماهی قرمز هم کوبیدیم رفتیم یک جای دور خریدیم و برگشتیم... بقیه ی مواد لازم رو هم از اطراف گیر آوردیم... من از قبل گفته بودم که دوست ندارم تو پارتیمون مشروب باشه که توی این یکی نتونستم حرفم رو به کرسی بشونم! محمد میگفت این فقط تویی که نمیخوری٬ جلوی بقیه رو که نمیشه گرفت! مخصوصاً که تموم مهمونهای ما خارجی بودند! حالا من میدونستم خودِ... هوس مستی کرده ها ولی خوب دیدم خدا وکیلی راست میگه! این بود که مجبور شدیم اون زهرماری رو هم بخریم! وقتی برگشتیم هلاک بودم اما فقط ۱ ساعت وقت بود... رفتم سالن پایین و پارچه ی ترمه ای رو که از ایران آورده بودم روی میز سالن انداختم و اول از همه قرآن رو روش گذاشتم بعد آینه بعد شمعدون و خلاصه همه چیز رو چیدیم! خیلی خوشگل شده بود راستی تخم مرغ رنگی هم داشتیم٬ شب قبلش من و گابی تا ۳ صبح داشتیم تخم مرغ رنگ میکردیمحتی من عمو نوروز و حاجی فیروز هم درست کردم٬ مثل هر سال که واسه سفره هفت سین خونه ی خودمون درست میکردم... جای آجیل هم آخرین ذخیره ی پسته ای رو که از ایران آورده بودم گذاشتم...

مهمونی طرفهای ساعت ۱۲ شروع شد... سال تحویل به وقت اینجا ساعت ۳ و ۲۵ دقیقه ی صبح بود! تا اون موقع بزن و برقص بود! جاتون واقعاً خالی بود خیلی خوش گذشت! توی پارتی های اینجا توی این یک ساله پارتی به این شلوغی ندیده بودم! همه اومده بودند! حتی بچه هایی که اصلاً اهل پارتی نبودند... همه میگند که خیلی خوش گذشت٬ واقعاً هم همین طور بود! همه وسط بودند! هر چند که با تموم تلاشهای من تعداد آهنگهای ایرانی که پخش شد به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید چون هیچ کی بلد نبود باهاش برقصه حتی محمد! اما خوب بازم خوب بود! واسه سال تحویل ۱۰ ثانیه ی پایانی رو همه باهم ثانیه شماری کردیم و بعد هم بغل و تبریک و حتی جالب بود که ملت سال نو مبارک رو به فارسی حفظ میکردند و میگفتند... خیلی مهمونی صمیمی بود... بازم میگم جاتون خالی! خوشحالم که امسال عید خوبی داشتم... تا ساعت ۵ صبح پارتی ادامه داشت و بعدش من موندم و جمع و جور و نظافت سالن و از اون جایی که قرار بود روز بعدش به جایی برم بدون حتی یک لحظه چشم هم گذاشتن زدم بیرون!...

این از عید امسال من!... هوا هم خیلی خوب شد... بوی عطر گلها همه ی فضای اطراف رو پر کرده... وقتی شبها تنهایی توی این خیابونها راه میرم٬ بوی عطر گلها منو یاد شبهای شمال توی عید میندازه... یادم میاد که الآن مامان اینا مثل هر سال شمالند! منتها امسال بدون من! همه چی توی ایران مثل قبله! فقط این منم که دیگه اونجا نیستم! البته گله ای همه ندارم٬ منم اینجا واسه خودم زندگی ای دارم و سرنوشتی! به دنبال اون سرنوشتم اومدم! راهم رو هم بلدم...

راستی دیگه کم کم اتاقم هم جمع و جور شده و ایشالله پس فردا این خوابگاه رو به مقصد منزل جدید ترک خواهم کرد! اتاق خالی حس عجیبی داره!... از سوم آوریل هم برای اولین مراسم معرفی دانشگاه به دانشجویان جدید باید به دانشگاه بریم!... یک کم اضطراب دوره ی جدید رو دارم ولی ته دلم قرصه! قرار نیست کم بیارم! اگه منم که همه ی این ژاپنی ها رو هم میارم تو خط قرار نیست که از الآن به بعد به من اینجا بد بگذره!!...

واسه من دعا کنید! تا میتونید انرژی مثبت بفرستید! خیلی چاکریم!