جماعت ایرونی نامه!!!

 

آخیـــــــــش!! بالاخره فرصت شد که به این یک ذره کنج خلوتِ اینترنتی خودم پناه بیارم و یک ذره از بار افکار درهم و برهم توی مغزم رو که گاهی درهم و برهم، این ور اون ور ولو شدند و گاهی هم یکهو گوله میکنند یک گوشه ی مغزم و دِ فشار بده، کم کنم!!!... یک ذره خسته ام!! شاید الآن اینجوریم چون دیشب خوب نخوابیدم!... در هفته ی گذشته بارها و بارها شده که از ته دل خواستم بیام و دو کلمه حرف بزنم و خالی شم و برم! اما بیخیال شدم! با خودم گفتم بعداً که وقت شد همه رو با هم یک پست میکنم و میدم خدمتون! اما هیچ کدومش الان یادم نمیاد غیر از یکیش که میخواستم راجع به فصل بارون در ژاپن بنویسم و اینکه باز دهن ما توسط بارون به یک تریپ عنایت رسید!! که اون هم امروز چنان آفتابی شده که همین یک تیکه راه رو که با دوچرخه اومدم کلّه ام داغ کرده و سردرده داره یواش یواش میاد!!

 امروز آخرین امتحان میان ترمم رو هم دادم! حساب دیفرانسیل!! اونم چه امتحانی!!!... نه دیروز درس خوندم نه پریروز! حالا میگم چرا... فقط دیشب از راه رسیدم مثل جنازه افتادم رو تخت و ساعت رو گذاشتم ۳ که پاشم و یک نگاهی لااقل به کتاب بکنم که اونم بعد از کلی کوشش سرشار ساعت ۵ بیدار شدم و تا ۷ تنها و تنها ۲ ساعت درس خوندم و بعد هم دوش و حرکت!! حالا به نظرتون شما جای من بودید امتحان رو چه جوری میدادید؟!؟!...  راستش دیروز تولد یکی از سنپایهای ایرانی تو کیوتو بود! از هفته ی پیش قول داده بودم برم! میخواستم شنبه رو نرم سر کار که بشینم خیر سرم درس بخونم که زنگ زدند گفتند بقیه ی خارجی ها نمیتونند بیان و جون عمه ات پا شو بیا!!!! خوب ما هم رفتیم!... شب دیروقت اومدم و به نیمه ی دوم بازی رسیدم که اون هم خدا رو شکر باختیم دیگه خیالمون بالکل راحت شد که حرص خوردن واسه فوتبال بی حرص خوردن!!!... خلاصه روز بعدش هم که از خواب دیر پا شدم و بدو خودم رو رسوندم ایستگاه قطار واسه رفتن به کیوتو!! یک ۲ ساعتی تو راه بودم!! جالبه که بعد از کلی سفارش که همه سر موقع بیان! و بعد از کلی خود را (...) دادن برای اینکه سر موقع برسی، بری اونجا ببینی هنوز صاحب مجلس نیومده! قرار بود همه توی ایستگاه قطار جمع شند که از اونجا یک پیاده روی داشته باشیم به یک پارک واسه باربکیو! خدا میدونه چند بار این راه بین پارک و ایستگاه رو رفتیم و برگشتیم تا تازه اومده ها رو ورداریم بیاریم!! این یعنی قرار مدار ایرانی!! به خدا آدم بشو نیستیم!!! تازه دو تا آقای دیگه هم بودند که اونا هم اتفاقاً تولدشون نزدیک بود و خلاصه سه نفری باربکیو رو راه انداخته بودند!! یکی از این آقایون محترم که خودش رو مدیر اجرایی برنامه کرده بود و قرار بود همه ی وسایل رو بیاره ۲ ساعت بعد از ساعت قرار اومده!!!... بعد از کلی مصیبت بالاخره همه جمع شدند و جاتون خالی خیلی خوش گذشت! اصلاً پشیمون نیستم که رفتم! حتی شده به قیمت افتادن امتحان ریاضی!!! ... اما چند تا خراش یا بهتر بگم زخم از ایرانی جماعت به دلم افتاده که هر کاری میکنم که نگم نمیشه! دفعه ی اولم بود که چهره ی زشت خودمون رو میدیدم! شاید قبلاً هم دیده بودم ولی چون هیچ وقت بالعکسش رو حس نکرده بودم، نمیفهمیدم که داریم بد میکنیم!!... جریان از این قراره که یکی از آقایون ایرونی همسر ژاپنی دارن که با خودشون آورده بودند، اتفاقاً چه خانوم خوبی هم بودند! دیگه یک خانوم ایرونی به همراه همسر کره ایشون بودند و یک دختر ژاپنی دیگه که بیچاره خودش رو دوست دختر همین آقای manager میدونه ولی انگار آقای manager خانوم رو گذاشته سر کار! و یکی دیگه از بچه های کوبه که با یک دختر چینی اومده بود و ما هم اینجوری  که بابا تو مگه دوست دختر تایلندی نداشتی؟! دنیاییه آقا!! در آخر هم یک دوست مراکشی داریم به اسم امین که در حقیقت همکلاسی همین سنپای ما تو گایدای بوده و منم چند بار خونه ی یوشیو دیدمش که اونم با همون پسره و دختر چینیه از کوبه اومده بودند!!... اما اینا رو این همه معرفی کردم که اصل ماجرا رو بگم! اگه بدونین چقدر رفتار ما با این خارجیها بد بود، مخصوصا با دخترها!! اول از همه اینکه هیچ کس ملاحظه نمیکرد که بابا اینا فارسی بلد نیستند! منی که خیلی بدم میاد با ایرونی جماعت انگلیسی یا ژاپنی حرف بزنم همش سعی میکردم اونجا با همه ژاپنی حرف بزنم که همه بفهمن! اما دیگران اصلاً براشون مهم نبود!... ازون بدتر!!! حتماً میدونید که اینجا توی ژاپن به شدت مردسالاریه و زنها خیلی کاریند و مثل پرستار یا حتی کلفت یارو میمونند!! بعد فکر کنید که موقع نهار و وسایل سفره میشنیدم که میگند: بابا بچه ها بشینید! ژاپنیها میکنند!!! یک عالمه از کارها رو همسر ژاپنی اون آقای ایرونی کردند! حتی یکبار وقتی من داشتم تو سالاد درست کردن کمکشون میکردم یکی اومد و منو کنار کشیده که بابا این خانومه میکنه! بیا بریم عکس بگیریم!!! که منم دیگه اونجا جوابش رو دادم و گفتم ما میزبانیم نه این خانوم!! حالا خدا میدونه خانومشون چقدر فارسی بلده (چون یکسال هم ایران بوده) اما حتی اگه یک کلمه هم بلد نبود رفتار زشت ما رو میفهمید! خر که نیست! آدمه!! مثل همه ی آدمها حس میکنه!! میفهمه ما داریم ول میگردیم و اون کارهای باربکیوی ما رو میکنه!!... اینه اون ایرانیه مهمون نوازی که میگن؟!؟! اینه اون ملتی که اعتقاد داره مهمون حبیب خداست؟!؟! اینه فرهنگ اون ایرانی که من براش میمیرم؟!؟! ... جالبه!! رفته بودیم یکجا آب گیر آورده بودیم و داشتیم میوه ها رو میشستیم که یکی از بچه ها یک مقدار خیلی کم آشغالهای میوه رو ریخت یک گوشه ای لای بوته های اونجا که یکهو اون خانوم ژاپنیه که واسه کمک اومده بود بهش گفت که نریزه!! آقا بیا و ببین که اینا چقدر بهشون برخورده که این چرا به ما اینطوری گفته!!! باورم نمیشد! خوب بابا حق داره! اولاً که اینجا کشور اونه نه کشور تو! دوماً تو حتی اگه تو کشور خودت هم بودی حق نداشتی آشغالت رو اونجا بریزی! حالا اگه ایران همه میریزن اون مشکل از کمبود فرهنگه!! سوماً اگه بهت خطات رو گفتند به جای اینکه لجاجت کنی یک ذره فکر کن و درستش رو بپذیر!!... حالا همه ی اینا کنار اگه بدونید رفتار این مردهای ایرونی با دوست دخترهای خارجیشون چه جوریه!! اون وقت من میام میشینم اینجا الکی پشت سر پسرهای ژاپنی حرف میزنم!!... خوب بابا قبول که دختر ژاپنیها میان میچسبند! اما تو که میتونی تکلیفت رو از اول مشخص کنی، نه اینکه طرف رو علاف کنی! مگر اینکه قصدت چیز دیگه ای باشه! دلم میخواست فقط اونجا بودید و رفتار آقای manager رو با دختری که همراش اومده بود میدیدید! اولاً که اصلاً با دختره حرف نمیزد، اگر هم حرف میزد همش به فارسی مسخره اش میکرد و ماها میخندیدیم!! غلط کردی عرضه نداری بری دوست دختر خارجیتو ورداری بیاری تو جمع هم وطنات!! اتفاقاً تو این جور مواقع که باید بیشتر دور و ور دختره باشن که بیچاره احساس تنهایی نکنه بالکل یارو رو بیخیال میشند!! عجبا!! دختره هم که دریغ از یک کلمه فارسی بلد باشه! وای نمیدونید چقدر بده آدم توسط یک سری که زبونشون رو نمیفهمه احاطه شده باشه! یادمه اون وقتها که با رومانیایی ها تو گایدای جمع میشدیم موقعی که همشون شروع میکردن به رومانیایی حرف زدن میخواستم کله شون رو بکنم، اینقدر حس بدیه که خدا میدونه! همش دلم میخواست پا شم از جمعشون بزنم بیرون!!...

اما جاتون خالی نهارش خیلی خوشمزه بود!! کباب و گوجه ی به سیخ کشیده شده با برنج ایرونی بعد از غذا هم تولد بازی و صد البته به پیشنهاد بنده مراسم بزن برقص رو به راه کردیم که طبق معمول خودم تنها پایه ی وسط بودم!! البته آقای manager هم پایه بودن!! امین رو هم آوردیم تو خط... اما چون من باید زود میومدم و خودم رو به یک تلفن که قرار بود زده بشه برسونم دیگه خداحافظی کردم و اومدم!... اینم از همه ی دیروز من!!

اما نتیجه ی اخلاقی این پست:

 اگه خدای نکرده من دوست پسر غیر ایرانی داشته باشم عمراً هزار سال ببرمش قاطی ایرانیها!! بذار همین قدری که از ایران بد میدونند همون قدر بد بمونه!! لااقل بدتر نشه!! 

ضدحال نامه!

 

ضدحال یعنی اینکه شب امتحان فیزیک میان ترمت در حالیکه هنوز نصف کتاب مونده تا این وقت صبح که ساعت دقیقاً ۳:۱۲ صبحه بشینی و فوتبال ببینی، اون وقت آخرش هم ایران شکست بخوره!! اونم نه شکست!! شکست مفتضحانه...

ای خدااااا!!

من فردا چه جوری برم دانشگاه؟؟!!

دوست نامه!!

 

 اَه!! لعنت به این روزهای بارونی... من نمیدونم وسط تابستون بارون باریدن دیگه چه مدله!!

تصور کنید که کلاستون تموم شده و میخواین برگردین خونه!! میاین بیرون میبینین بارون داره مثل خر میباره! حالا یک بار هم عقلتون کار کرده و صبح چترتون رو آوردین... سوار دوچرخه میشین! از یک طرف باید دوچرخه رو برونید٬ از طرف دیگه چترتون رو دستتون بگیرید٬ تازه باید دامنتون رو هم داشته باشین که حیثیتتون به باد نره باد و بارون هم دیگه داره غوغا میکنه!! حواستون نباشه چترتون هم رفته!! این وسط سرپایینی دیگه معرکه است٬ روی زمین لیز بارها و بارها شده مرگ رو پیش چشمم دیدم!! کی ایشالله قراره یک زمین حسابی بخوریم با خداست... اون وقت مامان من هی گیر میده که نگو دهنم صاف شد!! خوب باباجون شما جای من! توی یک همچین موقعیتی که دهن آدم داره صاف میشه٬ آدم میتونه بگه که دهنم صاف نشده؟!؟!...

حالا بیخیال!! اینا همش مقدمه بود! راستش این چند وقته اصلاً حس نوشتن نبود... اتفاقاً یک بار اومدم و نوشتم ها!! اما تا اومدم ثبتش کنم این مرتیکه blogfa برگشته دوباره از من اسم و pswrd میخواد!! بعد هم ما هر کاری کردیم به صفحه ی قبلی برگردیم نشد که نشد... هیچی دیگه!! پست ما رو خورد و یک آب هم روش!! ما هم دیگه بیخیال شدیم... اما این که میگم این چند وقته حس نوشتن نیست به خاطر امتحانات میان ترممه!! از یک طرف سیل رپورتهاست که تمومی نداره و از طرف دیگه امتحانات!! تازه این وسط کار جدید هم پیدا کردم و خلاصه همون قضیه ی دهن و صافکاری...

اما امروز که از دانشگاه اومدم و مثل همیشه اولین کاری که کردم روشن کردن کامپیوتر و msger بود یکهو چند تا off دیدم که عمراً انتظارش رو نداشتم... از یک دوست قدیمی!! وقتی میگم قدیمی خودم خندم میگیره!! چون هنوز اینقدر نگذشته که بشه بهش گفت قدیم... ولی اینقدر ازش بیخبر موندم که دیگه... خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم وقتی پیغامهاش رو دیدم٬ ازون بیشتر وقتی دیدم نوشته چرا آپ نمیکنی؟؟!! فکر نمیکردم وبلاگم رو بخونه!!... خوب آخه من اگه فکر کنم کسی وبلاگم رو نمیخونه که نمیتونم براش بنویسم٬ میتونم؟!؟!...

راستی ببین این نوشته ها رو یادت میاد؟!

گل سرخ و سفید و عرقوانی

            فراموشم نکن تا میتوانی

                     وگرنه خیلی اوزی!! (())

خوب دیدم حیفه این دو صفحه یادداشت خالی بمونه(اثرات chat رو میبینی!)... میخواستم بهت بگم بدون همه جای دنیا دانشگاه هست٬ دانشجو هست٬ دوست هست٬ اردو هست٬ مشفق نیست!! (از همش مهمتر) (())٬ عشق و صفا هست٬ آدمای خدااااااا هست... پس اصلاً افسوس اینجا رو نخور! و نشین فکر کن که چقدر اینجا بهت خوش گذشت و چقدر همه دوستت داشتن٬ چقدر همه با مرام بودن و ... بدون که اگر قرار نبود بری اصلاً از این خبرا نبود!! فکر میکردی ما اصلاً تحویلت میگرفتیم؟... به هیچ وجه!! بگو یه ذره! اصلاً جا نداشت!!!... ولی نه جدی! خودتم میدونی که اگر قرار نبود بری٬ به جای اون بیرون رفتن ها و صفاها!! باید میشستی درس میخوندی! و بدون بعد از این هم اینجا این طور نخواهد بود چون ما قرار نیست بریم و باید بشینیم درسامونو بخونیم!!! یه چیز دیگه: سعی کن خودتو گم نکنی و بدون همین مریمی که هستی خیلی آدمه!! خلاصه اینکه من همین مریممو میخوام!! نری بعد با این قیافه ... برگردی ها!! ((خودت میدونی چه شکلی رو اینجا چسبوندی!! دیگه لازم نیست من توضیح بدم))... خیلی دوست خوبی برام بودی ( مخصوصاً اینکه گزارش کار آزمایشگاههای خوبی مینوشتی!!) و اینکه خیلی دوستت دارم

یادت اومد؟؟!! من هنوز دارمش ها!! خیلی هم خوب نگهش داشتم!!... یک چیزی!! ببین راستش اولش دروغ گفتم که این مدت ازت بیخبر بودم!! حقیقتشو بخوای همیشه احوالت رو از همونایی که بهشون میگی دوست صمیمی داشتم!! جالبه که اونها هم میگند که چرا من باید حال دوست صمیمیم رو از اونا بپرسم!!... راستی! یادته اومده بودم قرار بود یک چیزی بهت بدم!! بعد ندیدمت و نشد!! اون هنوز پیش مامانمه!! بهش گفتم احتمالش که کمه ولی اگه احیاناً دیدتت بهت بده!! خودمون که سعادتش رو نداشتیم

یک جمله ی معروف هست که شاید شنیده باشی:

   با دوست زمان را فراموش میکنیم و با زمان دوست را!!

قسمت اولش انگ منه اما قسمت دومش عمراً!! یعنی بخوام هم نمیشه!! بعضی از آدمها فراموش نشدنیند!! خدا پدر این یادگاری رو بیامرزه که آدمو یک عمر سر پا نگه میداره!! ... دلم برات تنگ شده...  

 

دل پر نامه...

 

همیشه قبل از نوشتن پست هام اول فکر میکنم که چی میخوام بنویسم! معمولاً سر و ته پستهام رو واسه خودم معلوم میکنم، بعد میام و مینویسم... اما الآن هیچی تو ذهنم ندارم... هیچی... ساعت دقیقاً ۱۲و ۲۰ دقیقه ی نصفه شبه و من چهارزانو رو تختم نشستم و لپتاب هم رو پامه و آهنگ هم به یاد اون قدیما اگه یک روزی نوم تو ی فرامرز اصلانی رو گذاشتم...

نمیدونم... هیچی نمیدونم... اول از همه نمیدونم چی میخوام بنویسم... یک عالمه چیز تو مغزم وول میخوره اما هیچ کدومش رو نمیتونم گیر بندازم... دلم گرفته... اونم نه یک ذره، خیلی... اول از همه خبری که امروز شنیدم بدجوری تو حالم زد!! خبری که قولش رو گرفته بودم هیچ وقت نشنوم... نمیدونم... شاید خیلی دور شدم، شاید من دیگه دوست به حساب نمیام... شاید واسه شنیدن خبرها دیگه خیلی غریبه شدم... میترسم... تنها امیدی که الان دارم باهاش زندگی میکنم داره کم کم رنگ میبازه...

همیشه تو زندگی ام به دوستای اطرافم خیلی اهمیت میدادم، دوست همیشه تو زندگی من عنصر مهمی بوده! نه فقط کسی که باهاش بگم و بخندم و لحظه های شادی بسازم... کسی که باهاش گریه هم بکنم... کسی که باهام گریه کنه... کسی که به یادش باشم... کسی که به یادم باشه... کسی که با بودنش احساس بودن کنم.... کسی که با بودنم احساس بودن کنه...  آدمی هستم فوق العاده اجتماعی که زود با همه میتونه دوست بشه ولی هر دوستی واسه من دوست نیست... اما شماها بودین، هستین...

میخواستم بهتون بگم که خیلی دلم ازتون پره!! بگم که توقع نداشتم!! بگم که همین طور که شماها هنوز برای من زنده این منم دوست دارم برای شما باشم... اما تصمیمم عوض شد!!... میخواستم بگم ولی نمیگم... بهتون نمیگم بی معرفت! نمیگم بی وفا! نمیگم بی مرام... چون وقتی با خودم بی رودروایسی فکر کردم دیدم من از شما بی معرفت ترم!! من از شما بی وفاتر!! من از شما بی مرام ترم!!! آره!! منی که خیلی ادعای مرامم میشه، کم گذاشتم... هر وقت تو دانشگاه تنها بودم، هر وقت تنهایی راه رفتم، هر وقت تنهایی نهار خوردم، هر وقت تنهایی روی یک نیمکت نشستم، همه و همه ی اون وقتها فقط خاطره ی شما بود که سر پام نگه داشت، نگذاشت زمین بخورم! با خودم میگفتم همین الآن میرم و به همه شون میل میزنم! میرم ازشون خبر میگیرم!! اما همین که به کامپیوتر رسیدم نفهمیدم سرم چه طوری با رپورتهای مختلف و جواب میلها و غیره پرت شد که یادم رفت!! میدونم!! تو بهونه بافی خیلی ناشی ام!! اصلاً بهونه ی خوبی نیست اما... ولی این به معنی از بردن یاد شما نبود... یاد شما همیشه بوده... من هر چی از یک دوست خواستم در شماها دیدم... دوستی شما واسه من یک دوستی کامل بود!! من اشباع شده بودم!وقتی که ایران رو ترک کردم از اون همه مرام و معرفت اشباع بودم ... من خیلی بدم ولی مثل همه ی آدمهای بد دیگه خوبی رو میفهمم!! خوبی رو فراموش نمیکنم!! من شما و خوبیهاتون رو هیچ وقت از یاد نبردم و نمیبرم... واسم جالبه که هنوز از اون مقداری که دلم براتون میتپید وقتی ۱سال و نیمه پیش تو هواپیما نشستم هیچی کم نشده!! هنوز هیچ دوستی نتونسته جای شماها رو پرکنه! با هم بودنمون کوتاه بود ولی ارزشمند بود! به خدا خیلی ارزشمند بود...

این همه نوشتم ولی انگار هنوز خالی نشدم... هنوز دلم پره... واسه تغییر حال خودم هم که شده میرم سر یک موضوع دیگه...

اصولاً خودم رو آدم رک و روراستی میدونم... ولی گاهی وقتها هم الکی خجالتی میشم! شجاعتم رو برای حرف زدن از دست میدم! از اینکه تجزیه تحلیل بشم میترسم! از اینکه دربارم یک دختر پررو فکر کنند پرهیز میکنم... به خاطر همه ی اینها یک حرفی رو که چند وقتیه میخوام به یکی بزنم هنوز تو دلم نگه داشتم... دلم میخواد مشکلی رو که روز به روز برای من (و نه برای اون) بزرگتر میشه رو حل کنم اما... از راهی میرم که حتماً ببینمش ولی وقتی میبینمش رومو اونور میکنم و راهم رو کج!!! این آخه یعنی چی؟؟!! خوب برو مثل آدم باهاش حرف بزن و مشکل رو حل کن!! دیگه این بچه بازی ها چیه؟!؟! هر شب به خودم میگم که من باید خیلی بزرگتر از اون رفتار کنم تا شرمنده بشه... اما روز بعدش غرورم نمیذاره...

هنوز دلم پره... پستم رو میخوام تموم کنم اما هنوز خالی نشدم... اصلاً این پست از اولش هم چشمم آب نمیخورد که دردی رو دوا کنه!! پس زودتر جم و جور کنیم بساطمون رو تا شهرداری جمعمون نکرده!!!... برم بخوابم که خواب الآن از هر درمونی بهتره!!

 شب به خیر...

تئوری یا عملی نامه!!!

 

ســـــــــــــــــــــــــلام!! سلام به شما و به خودم که الآن به طور اتفاقی رو فرمم آخه خبر ندارین که!! الآن از آز فیزیک میام! یک آزمایش خوشمزه ای داشتیم امروز که نگو!! اگه بگید بعد از ۴ ساعت مداوم انجام آزمایش یک ذره خسته باشم ؟! آزمایش امروز رد کار من بود!! بستن مدار!!! یووووووهوووووو!! جاتون خالی!! اینقدر خوش گذشت که حد نداره!! از امروز آزمایشهای تخصصی مربوط به رشته مون رو شروع کردیم و وقتی که استاد این خبر رو داد من از همون سر میزمون یک عدد حرکت شنیع  رو براش فرستادم!!!! (حالا پیش خودمون باشه ها!! هیچ کی ندیده!! شما هم چون حالا خودی هستین)... وای!! نمیدونید چه حالی داشت لحیم کردن!!!() از اون باحالتر وقتیه که مدارت کامل میشه و وصلش میکنید به اسیلوسکوپ و oscillator (ببخشید انگلیسی مینویسم!! حالا نرید پشت سرم بگید "خوبه حالا رفته ژاپن! اگه رفته بود امریکا دیگه چقدر افه میومد"!!!!!! به خدا فارسیش رو نمیدونم! فکر میکنم میشه تناوب دهنده ولی مطمئن نیستم) البته اولش اسیلوسکوپمون بازی درآورد و کلی کارمون طول کشید ولی من اصلاً خسته نیستم!!... خیلی وقته که میخوام در مورد یک چیزی که راجع به درسهامون فهمیدم یک پست بنویسم!! شاید الآن وقتش باشه!! پس بسم الله...

راستش بعد از این دو ماه درس خوندن توی این دانشگاه وقتی با همون یک ترمی که دانشکده فنی بودم مقایسه میکنم خیلی چیزها به چشمم میاد!! چیزی که از همه واسم جالب تره اینه که بیشتر درسها بر این مبناست که قبل از یاد گرفتن تئوری یک دید کلی از ماجرا به دانشجو داده بشه!! یک دید عملی!! یک چیز حس کردنی نه حفظ کردنی!!! همه مون خوب میدونیم دانشگاههای ایران از لحاظ تئوری خیلی قویند ولی از لحاظ عملی هندل میزنند!! دبیرستانها هم همین طور٬ مثلاً موقع آزمایش پای تئوری و معادله بلد بودن وسط بیاد من از ژاپنی ها بیشتر حالیمه ولی اونا توی کشیدن گراف و کارهای عملی واردترند! واسه کسی که فقط میخواد درس بخونه ایران بهترین جاست اما چیزی که من اینجا فهمیدم اینه که فقط یاد گرفتن تئوری و حل مسئله مهم نیست!! حس کردنش هم مهمه!! این اون چیزیه که من واقعاً تحسینش میکنم!! یا مثلاً اکثر درسهامون پای کامپیوتر ارائه میشه٬ حتی درس حساب دیفرانسیل!! هفته ی پیش ما رو به کلاسی به نام مرکز حساب بردند!! اونجا پای کامپیوتر نشستیم و طرز برنامه نویسی با maple و به دست آوردن انواع و اقسام توابع و شکلهای فضایی رو یاد گرفتیم!! مطمئنم خیلی از دوستهام تو ایران الآن این برنامه نویسی رو بلدند!! ولی منی که اصولاً توی برنامه نویسی بوقم!! دفعه ی اولم بود!! چیزی که نظرم رو جلب کرد وقتی بود که انواع و اقسام تابعها رو به کمک تئوری تیلور و مک لورن ترسیم میکردیم!! اونجا یک دفعه یاد یک چیزی افتادم! یادمه یکی از جلسه های ریاضی ۱ بود که استاد در مورد بسط توابع کسینوس و سینوس و جملات آخر بسط در درجات بالا و اینکه ضریب کدومش رو در نظر میگیریم و کدوم رو نمیگیریم توضیح داد... یادمه در راستای درس کلی سوال مطرح میشد که غیر قابل هضم بودن مطلب رو میرسوند! خلاصه آقا ما خودمون رو کشتیم و اون جریان رو فهمیدیم!! اون روز سر کلاس وقتی به کمک کامپیوتر تفاوت اون تابعها رو با تابع اصلی و ضابطه اش رو هم که زیرش نوشته شده بود دیدم٬ یک دفعه یادم افتاد که آهــــان!! این همون جریانه!! خیلی واسم جالب بود که قبل از تدریس همچین چیزی تو کلاس اول مجبورت میکنن که خودت با چشمات ببینی و با تغییر درجات بسطت تفاوت رو درک کنی!!... یا یک درس دارم که اختیاری بوده!! یعنی گرفتن واحد اجباری بود ولی اینکه راجع به چه موضوعی باشه رو خودت انتخاب میکردی (سیستم انتخاب واحد اینجا با ایران زمین تا آسمون فرق مکوله!! بخوام توضیح بدم blogfa بدبخت میشه! خودم هم کلی طول کشید تا دستم بیاد دنیا دست کیه!!! وقتی فهمیدم که گند زده بودم به انتخاب واحدم!) خلاصه آقا اینی که ما انتخاب کردیم راجع به فیزیک موجه!! درس شیرینی به نظر میاد نه؟!؟! در واقع همین طور هم هست!! غیر از اینکه استادش انگار ترکه!!! لهجه ی ژاپنیش رو من نمیفهمم!! به هر حال که خیلی استاد جالبیه!! غیر از کلی کتاب و کیف و لپتاپ که همیشه رو کولش داره یک عدد گیتار و ویولون هم ورمیداره با خودش میاره سر کلاس!!! حالا بلدم نیست بزنه ها!! ولی ور میداره با کلی زحمت لپتاپ و گیتار یا ویولون رو به وسیله ی یک دستگاهی که نمیدونم اسمش چیه به هم وصل میکنه فقط برای اینکه به کمک برنامه ی کامپیوتری شکل انواع و اقسام موجهایی رو که ساز تولید میکنه به دانشجوها نشون بده!! حالا هر دفعه نصف وقت کلاس واسه این کار میره ها!! ولی تا به طور عملی نشون نده سر فرمول و معادله هاش نمیره!!! در کل فکر میکنم واسه یک ژاپنی که همه ی حرفهای استاد رو میفهمه و میتونه درک کنه باید خیلی کلاس جالب و مفیدی باشه!!... آزمایشگاه فیزیکمون هم همین طوره!! خوشم میاد ازشون اینقدر کله شون کار میکنه!! درسته که دستور کار رو توی کتاب داریم ولی هر دفعه همه ی کارهایی رو که باید بکنیم اول به صورت فیلم رو پرده میبینیم!! تازه جلو و عقب کلاس دو عدد تلویزیون و DVD player هست که بعد از اتمام فیلم اگه یادت رفت٬ هر وقت خواستی میتونی مراجعه کنی و یکبار دیگه کاری رو که باید انجام بدی چک کنی!! از اونجایی که واسه هر آزمایش کلاس جداگانه ای در نظر گرفته شده٬ توی هر کلاس هم تمام معادله های مورد نیاز واسه اون آزمایش بخصوص روی پانلی نصب شده!! خلاصه اینکه واسه اینکه مطلب رو به دانشجو بفهمونن همه کار انجام شده!! (جالبه که با همه ی این احوال بازم نمیفهمیم!!)... خلاصه اینکه این موارد زیاده!! همش الآن یادم نمیاد که بنویسم ولی در کل همه ی چیزی که به نظرم اومد این بود که این راسته که میگن دانشگاههای ایران از لحاظ عملی ضعیفند!! چون اصلاً بهش اهمیت داده نمیشه!! اصلاً ایران آز فیزیک ما ۱ واحد بیشتر نبود! اینجا با اینکه همش ۲ واحد هم بیشتر نیست هفته ای ۵ ساعت کلاس داریم!! اینه اون تفاوتها که ژاپن میشه بزرگترین کشور صادر کننده ی وسایل الکتریکی!! دمشـــــــــون گرم! ای ول به همتشون!

 

خواب نامه!!

 

حتماً تعجب میکنید که جدیداً اینقدر اکتیو شدم و هر روز آپ میکنم!!... دلیل داره!!... حالا دلیلش پیش خودم میمونه!!... ولی به نفع شما!!... پس سلام!!... حال احوال شما؟؟

راستش همین الآن داشتم نوشته ی دیروز خودم رو میخوندم... یک ذره لوس شده بود نه؟!!! دیگه شورشو در آوردم اینقدر اومدم این صفحه ی blogfa.com رو باز کردم و مثل قصه ی حسین کرد شبستری نشستم پشت سر ژاپنیها حرف زدم... هزار بار به خودم گفتم که اومدن انتخاب خودم بوده!! خودم با چشم باز انتخاب کردم٬ حتی شده بارها و بارها جلوی آینه وایستادم و با عصبانیت به خودم گفتم: "اگه پشیمونی خوب برگرد! واست کارت دعوت نفرستاده بودند که!! خودت اومدی!! راست میگی خیلی بهت بد میگذره برگرد!!"... و وقتی که بعدش خواستم جواب خودم رو بدم٬ کم آوردم! "نه! برنمیگردم!" اگه میخواستم برگردم هیچ وقت نمی اومدم!! انتخاب کردم و هنوز هم پشیمون نشدم!!... برای همین دیشب تصمیم گرفتم به جای اینکه بیام و اینقدر غر بزنم٬ لااقل دو کلمه حرف حساب بزنم!... مخصوصاً حالا که احساس میکنم دیگه وبلاگ فقط و فقط مال خودم نیست و کلی آدم میان و سر میزنن!! (آقا ما چاکریم)... پس اگه ازین به بعد احیاناً دیدین که من باز اومدم و دری وری مینویسم بهم گوشزد کنین که به خودم چی قول دادم!...

و اما پست امروز... امروز میخوام در مورد یک چیزی حرف بزنم که هممون لااقل یک بار تجربه اش رو داریم!!... صحنه های آشنا!... تا حالا شده از یک جایی رد شین یا توی یک موقعیت خاص احساس کنین که اون جو رو میشناسین و قبلاً توش بودید!!... مطمئنم که همه تون تجربه اش رو دارین!! خیلی احساس عجیبیه!! مثلاً داری با یکی حرف میزنین و یکهو احساس میکنین که عین این مکالمه رو قبلاً انجام دادین! حتی میدونین که مخاطبتون در ادامه چی قراره بگه!! حتی ممکنه ۱ لحظه باشه! اما اون احساس آشنا میاد!!...

جدیداً واسه من این صحنه های آشنا خیلی داره اتفاق میفته!! همشون هم صحنه های ساده و معمولی زندگی روزمره! واسه خودم خیلی جالبه! چه طوریه که صحنه های آشنایی که میبینم اینقدر زیاد شده! شاید بگید دارم اشتباه میکنم! لابد واقعاً قبلاً توی اون موقعیت بودم... ولی نه! مطمئنم که اشتباه نمیکنم! یک وقتها جاهایی که مطمئنم دفعه ی اولمه که اون جا رفتم اون حس میاد و من تو فکر فرو میرم که کجا این صحنه رو قبلاً دیدم؟!!...

میگند که دلیلش خوابه! توی خواب انواع و اقسام رویاها رو میبینیم! گاهی وقتها خوابهامون درباره ی آینده ست و همین میشه که به نظرمون میاد قبلاً اونجا بودیم! چون واقعاً بودیم! نه به لحاظ جسمی بلکه توی خواب!... حالا چرا من باید این همه خواب در مورد آینده ببینم!... الآن که فکر میکنم میبینم که خیلی وقته که خواب معنی داری که یادم بمونه ندیدم!! قبلاًها خیلی خواب میدیدم و اکثرشون هم یادم میموند... اما الآن فقط میخوابم... وقتی صبح بیدار میشم مغزم خالیه!! یعنی اصولاً به اینکه دیشب چه جوری گذشت فکر نمیکنم چون سریعاً فکر اینکه اون روز چه کارهایی باید انجام بدم و ندم و کجاها باید برم و چه خریدهایی باید بکنم و چه چیزهایی باید تحویل بدم و چه قبضهایی رو باید پرداخت کنم و خلاصه کارهای زندگی و در آخر هم اینکه باید پا شم و واسه رفتن به دانشگاه آماده بشم به مغزم میاد و جایی واسه فکر به اینکه آیا دیشب خواب دیدم یا نه باقی نمیمونه!! ولی مثل اینکه دارم میبینم!! خیلی هم دارم میبینم!! راستش نمیدونم باید نگران شد یا نه!! انگار خیلی دارم به آینده فکر میکنم که اینقدر خوابش رو میبینم!! چون میدونید که معمولاً آدم خواب چیزی رو میبینه که بهش فکر میکنه!!... اما اگه قراره خواب آینده رو ببینم چرا اینقدر چیزهای معمولی؟؟!!! چرا اینقدر آینده ی نزدیک؟؟!! چرا یک ذره دورتر نه؟!! مثلاً اینکه چند سال دیگه من کجام و زندگی ام چه جوریه و شوهرم کیه!!() و کارم چیه و چیزهای دیگه... شاید هم خوابش رو دیدم!! حتماً همین طوره!! فقط مسئله اینه که آینده هنوز نیومده که من اون صحنه های آشنا رو ببینم!! فقط وقتی آینده بیاد احساس خواهم کرد که قبلاً آینده رو تو خواب دیدم!!... واااای!! آدم لجش درمیاد که یادش نمیاد چه خوابهایی رو دیده!... اصلاً چه خوب میشد اگه میشد یک دستگاهی اختراع کرد که فعالیت مغز انسان رو موقع خواب کنترل کنه و خوابهایی رو که میبینه به صورت تصویری ضبط کنه! چون میدونید که همه چی تو مغزمون به صورت سیگنالهای الکتریکیه که فقط احتیاج به یک دستگاه داره که امواجی رو که میگیره به اون چیزی که میخوایم تبدیل کنه مثلاً تصویر!... اما قربون خدا برم که این انسان رو جوری آفریده که هنوز خودش تو کار خودش گیره!!... اگه بشه یک روز همچین دستگاهی اختراع شه٬ نفری یکی یک دونه میخریم و میتونیم از لابه لای خوابهامون٬ آینده رو یا آدمهایی که قراره در آینده ببینیم رو پیدا کنیم!!... شیطونه میگه من خودم بزنم تو خط اختراع و خدمت به علم و نسل آینده و پاشم برم این دستگاه رو اختراع کنم ها!!... همین جوریه که مخترع ها به وجود اومدند دیگه٬ حالا شما هی به من بخندید!!...

اصلاً از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم!!!! نمیدونم چرا این بحث رو پیش کشیدم!! شاید فقط دنبال یک موضوع بودم که بیام و حرفی بزنم... شاید فقط میخواستم یک تلنگر به خودمون زده باشم که بابا فرآیند زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفاست... شاید فقط میخواستم... هیچی بابا! اصلاً فقط میخواستم بگم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست! 

آهان یک چیز دیگه هم بگم و برم! درسهامون یکهویی خیلی سخت شدند درسهای عمومی رو که از همون اولش هم نمیفهیدم استاد چی میگه! یعنی میفهمم ولی فقط کافیه که یک کلمه کلیدی رو نفهمی! تا بیای از دیکشنری پیداش کنی نصف مطلب پریده!! درسهای اختصاصیمون هم توی شیمی گیر کردم! اتفاقاً خیلی درسش قشنگه! چون اون شیمی معمولی نیست! بیشتر حالت فیزیک داره و در رابطه با ساختار اتمی و ترازهای انرژی و خلاصه فیزیک کوانتومیه!! اما نمیفهمم!! ژاپنیش یک طرف٬ خود درس هم یک طرف!! خدا به داد برسه!!! یک شنبه یکشنبه رو باید هفته ی دفاع مقدس از شیمی اعلام کنم و بشینم پاش! اینجوری نمیشه!! ...

پس فعلاً رفع زحمت بیده!!! قربان شما!! ...

 

کلاب نامه!!

 

سلامی به خوبی امروز که نمیدونید چه هوای باحالیه اینجا!! هوایی ابری از نوع بارون ریز که وقتی راه میری آروم رو صورتت میشینه و فقط یک چیز رو یادت میاره!... بارونهای شمال توی عید!!

الآن از آز فیزیک میام... مثل خر از ساعت ۱ تا حالا داریم تو سر خودمون و کامپیوتر و نمودار و بقیه ی چیزها میزنیم... الآن خیلی گشنه ام ولی گفتم حالا بیام یه حالی هم به شما بدم و یک پست بنویسم و برم... معلوم نیست دیگه کی من مثل الآن سرحال باشم...

بذارین راجع به اونی که میخواستم بگم بنویسم... کلابها و دانشگاه توی ژاپن...

اصولاً دانشگاه توی ژاپن معنی جایی فقط برای درس خوندن رو نمیده... یکی از اجزای لاینفک دانشگاههای ژاپن٬ انواع و اقسام کلابها هستند! وقتی به عنوان یک سال جدیدی وارد دانشگاه میشی از زمین و آسمون رو سرت تبلیغ کلابهای مختلف میریزه که بیاین join شین... این جور کلابها از ورزشی گرفته (حالا هر جور ورزشی رو که بتونید تصور کنین) تا هنر و موزیک و رقص و ادبی و علمی و خلاصه همه جور... این قدر زیاده که واقعاً قدرت انتخابت رو از دست میدی... گرداننده ی کلابها همون اعضای کلاب یعنی به عبارتی سنپای ها (سال بالایی ها) هستند... سال اولی ها وارد کلاب میشند٬ توی کلاب فعالیت میکنند و چیز یاد میگیرند٬ همین طور که وارد سالهای بعد میشند جایگاهشون به عنوان عضوی از کلاب محکم تر میشه و وقتی سال سوم یا چهارمی شدند میشند گرداننده ی کلاب!!... به این میگند جامعه ی ژاپن!!! بزرگتر به کوچیکتر چیز یاد میده و کوچیکتر هم همیشه احترام بزرگتر رو داره و سعی میکنه اونی رو که بلده به کوچیکتر از خودش یاد بده!... محل کلابها اصلاً مهم نیست! میتونه توی دانشگاه باشه یا خارج از اون... مثلاً اعضای کلاب شنا توی تابستون در استخر خود دانشگاه تمرین میکنند و توی زمستون یک جایی خارج از دانشگاه یا اصلاً کلاب کوهنوردی یا پاتیناژ توی دانشگاه فعالیت نمیکنه... اما اکثراً تو خود دانشگاه ست مثلاً همین طور که داری رد میشی میبینی از یک جا صدای آواز میاد٬ میری میبینی یک عده دور هم جمع شدند و دارن تمرین آواز میکنند... یا بعد از ظهرها باید ببینید از ساختمون کنار غذاخوری چه صدایی میاد!!! انواع و اقسام گروههای موسیقی دور هم جمع شدن و تمرین میکنن٬ یکی داره ترمپت میزنه یکی گیتار یکی ویولون!! نمیدونم خودشون چه جوری صدای ساز خودشون رو میشنون؟!! از اون باحالتر تو پیلوته که گروههای رقص هبپ هاپ و راک و خلاصه همه جور رقصی جمع میشند و هر کدوم یک گوشه ای تمرین میکنند! من اینا رو از همه بیشتر دوست دارم... وقتهایی که کلاس هام تموم میشه و احیاناً تو راه برگشت از پیلوت رد میشم امکان نداره که نایستم و مدتی نگاشون نکنم!! خیلی باحالند...

این جوریه که زندگی دانشجویی برای دانشجوهای ژاپنی معنی دیگه ای داره! همه ی مخارج کلاب به عهده ی خود اعضای کلابه!! از طرفی هر چند تا کلاب هم که دلت بخواد (بنا به وقت آزاد خودت) میتونی عضو شی٬ کلاب فقط یک جایی برای جمع شدن افرادیه که علاقه و سرگرمیهای مشترک دارند!! معمولاً هم اگه فرصتی پیش بیاد همه با هم به باربیکیو میرن یا هانامی انجام میدند (هانامی یعنی پیک نیک در طول تقریباً یک هفته ای از بهار که ژاپن غرق شکوفه های گیلاس میشه!)... خیلی جالبه که اکثر دوستیهای ژاپنیها هم توی کلاب هاست! ممکنه یارو اصلاً به همکلاسیهاش محل نده ولی با هم کلابیهاش سلام و علیک داره٬ حتی اگه رشته و سنشون هم فرق کنه! .... در یک کلام  کلاب محلی برای خوش گذروندن و همین طور اضافه بر درس چیزی یاد گرفتنه!!!... حالا شما بیاین با ایران مقایسه کنید!!! فرض کنید که یک گوشه ی دانشکده فنی یک اکیپ دختر و پسر یک ضبط گذاشتند وسط و همه با هم دارن تمرین رقص جاز میکنن اصلاً تو مخمون هم جا نمیگیره!! مگه نه؟!! البته یک وقتها یادمه واسه مناسبتهای خاص یک عده از بچه ها همنوازی میکردند ولی اون با اینی که من میگم فرق داره!! تنها مثالی که میتونه شبیه به کلابهای اینجا باشه٬ گروه کوه دانشگاه بود که هر دو هفته یکبار برنامه ای میذاشت و حالا گاهی وقتها ما آماتورهای کوهنوردنما هم واسه اینکه یک بادی به کله مون بخوره میرفتیم...

این بود همه ی اون چیزی که میخواستم بگم!!! اینکه با این سیستمشون خیلی حال میکنم!! کلی با تعریف ما از دانشگاه فرق داره!! مطمئن هم هستم تا خودتون از نزدیک نبینین و لمسش نکنین٬ نمی فهمین چقدر با ایران فرق داره حتی اگه من ۱۰ تا پست دیگه هم در موردش بنویسم... حالا بذارین یک چیزی رو اعتراف کنم!! هنوز بعد از ۱ ماه و اندی من وارد هیچ کلابی نشدم... اولش وارد تنیس شدم٬ شنبه یکشنبه ها court اجاره میکردیم و تمرین! اما بعد دیدم اونم نه!! فقط و فقط به خاطر اینکه تحمل نادیده گرفته شدن رو ندارم!! توی کلاب تنیسمون دو تا دختر خیلی مهربون بودن که با من حرف میزدند٬ leader گروه هم که یک پسر سال سومی بود ای... بگی نگی بچه ی خوبی بود و به من یاد میداد... اما بقیه شون هیچ کاری به کارم نداشتند! انگار نه انگار که من وجود خارجی دارم... منم دیدم چه کاریه پا شم برم اونجا حرص بخورم برگردم!!! ولش کردم... ازون بدتر کلاب رقص هبپ هاپ بود که از همون اول تو کفِش بودم... اینایی که کلی واسه عضو جدید تبلیغ میکردند وقتی من رفتم عضو شم چنان رفتارشون سرد بود که پیش خودم گفتم خاک بر سر خودتون و این کلاب رقصتون!! نخواستیم بابا!!... من نمیدونم چه طوری بعضی خارجی ها هستند که در مورد زندگی توی ژاپن اظهار رضایت میکنند!!! من که ولله هیچی نمی بینم... فقط منم نیستم! گابی هم بیچاره از ناگویا میناله!! خوشم میاد که هر چی میگه انگار از زبون من گفته باشه!!! دیروز میگفت دخترها که اینجا از من بدشون میاد٬ پسرها هم با من حرف نمیزنند!! (عین من!) اگر هم پسری احیاناً با من حرف بزنه کاملاً میتونم بعدش بفهمم که دخترها بدجور نگاهم میکنند و احتمالاً از دستم عصبانی اند!! ( این خاله زنک بازی ها رو ما هم تو دانشگاهمون داریم!! دیگه کاملاً فهمیدم که دخترهای رشته مون غیر از یکی بقیه شون از من خوششون نمیاد!! نگاه های سردشون کاملاً واضحه!!)...

به همه ی این دلایل که دیگه بیشتر از این حوصله ی به یاد آوردنش رو ندارم٬ تا اینجای کار عضو هیچ کلابی نشدم!! با اینکه هنوز که هنوزه خیلی دلم میخواد یک فعالیت غیر درسی بکنم و لااقل یک ۴ تا هم کلام پیدا کنم!! ولی همون طور که گفتم دیگه کاملاً از ژاپنیها ناامید شدم!! دیگه تحویلشون نمیگیرم!! دیگه بهشون سلام نمیکنم!! دیگه بهشون لبخند نمیزنم!! اصلاً از وقتی شناختمشون رو اون دنده هم افتادم! صبحها بهترین لباسهام رو میپوشم و کلی به خودم میرسم و عطر و ادکلن و...  توی دانشگاه هم کله ام رو بالا میگیرم و صاف و کشیده با صورتی سرشار از غرور و تکبر راه میرم!!! بذار از حسادت به چشمها و بینی بلند من بسوزند!!!...

این همه ی اون چیزی بود که میخواستم بگم... ببخشید اگه باز احساسات قاطیش زدم و اصل مطلب فراموش شد!!! فقط میخواستم بگم که با اینکه من هنوز خودم وارد هیچ کلابی نشدم اما شدیداً این نوع زندگی دانشجویی رو تحسین میکنم و به مبتکرش آفرین میگم!! همین!!

آپ نامه!

 

میگند چرا آپ نمیکنی؟؟!! نمیگن بابا این بدبخت هم یک وقتها ممکنه حس آپ کردنش آب بره...

از هفته ی پیش یعنی بعد از تولدم میخواستم آپ کنم! در مورد تولدم و اینکه چقدر خوش گذشت و چقدر جای همه خالی بود و چقدر میل و msg و کادو و خلاصه چقدر خاطره ی خوبی بود بنویسم... اینکه اون شب کلی شیطونی کردم و واسه یک شب هم که شده همون مریم سابق شدم!!... اینکه چقدر همه ی دوستان جدید و عزیز ما محبت کرده بودند و حالا جدا از هدیه های خیلی قشنگشون٬ واسه تهیه و تدارک زحمت کشیدند... اینکه دیگه بهاره و خاله اش اینا منو فرو کردند تو زمین اینقدر شرمنده میکنند... اینکه وقتی در صندوق پستی ام رو باز کردم و کارت و کادویی رو که گابی از ناگویا فرستاده بود دیدم چقدر از داشتن همچین دوستی خوشحال شدم... خلاصه همه ی این چیزها که توی این یک هفته نیومد که بنویسم... حالا نه اینکه دپ باشم ها!! اصلاً!! دپ نیستم ولی رو فرم بودنم دیگه محدود شده به زمانهای خاص... من نمیدونم این چه دردیه که من دوست دارم همیشه بخندم؟؟!!!... اگه یک روز سوژه واسه خنده نداشته باشم احساس میکنم رفتم تو دپ!!! از  طرف دیگه باز من توی حس ناامیدی شدید از این ژاپنی ها هستم... نه به اون شب که باهاشون رفتم بیرون و کلی خوش گذشت (اصولاً وقتی این ژاپنیها مستند ۱۸۰ درجه عوض میشند! چنان بچه های باحالی میشند که یک لحظه احساس میکنی با دوستای ایرانت دور هم جمعین!) نه به اینکه از فرداش حتی سلام هم به آدم نمیکنند!! حتی وقتی چشم تو چشم میشیم! حتی وقتی میبینه که من دارم بهش لبخند میزنم که هی یابو! صبح به خیر!!! باز مثل بز روشو میکنه اون ور و از کنارت رد میشه!!! آخرش من نفهمیدم اینا از من خوششون میاد یا بدشون؟؟!! بین خودشون اصلاً این طوری نیستها!! کاملاً میتونی احساس کنی که دارن همگی باهم حال میکنند و میخندن و سر به سر میذارن!! این وسط چرا ما رو راه نمیدن خدا میدونه!!... حالا بذارین بگم امروز سر کلاس چه گندی زدم... کنار دستم یکی از همکلاسی ها که از مالزی اومده نشسته بود... کلاس هم ساکته ساکت!! همه یا خوابند یا دارن تند و تند از رو تخته نت برمیدارن! یک دفعه این دوست ما که باز از همه بهتره (بازم صد رحمت به خارجیها!) از من پرسید که تعطیلات تابستون برمیگردی یا نه؟؟! (مکالمه به زبان ژاپنیه!) گفتم نمیشه برگشت آخه انتخاب واحد درست وسط تعطیلاته! اونم گفت: اتفاقاً منم همینو میخواستم بگم٬ دلم میخواد برگردم اما اینطوری نمیشه! حالا دلت نمیخواد برگردی؟! که من هم یکهو با همین صدای لعنتی که همیشه بلند بوده گفتم: معلومه که میخوام برگردم٬ دیگه ژاپن بسه! به درد خود ژاپنی ها میخوره!!... و درست بعدش یادم اومد که بین ۴۰ نفر ژاپنی نشستیم!!!! 

حالا ژاپنیها و رفتارشون هم به کنار٬ نمیدونم چرا همش منتظر یک اتفاقم! نمیدونم چه اتفاقی٬ واقعاً نمیدونم! ولی منتظر یک اتفاقم که یکهو همه چی رو عوض کنه!! آهان فهمیدم... شاید از این یکنواختی خسته شدم... نمیدونم... اون وقت تو این شرایط آدم از یک باربیکیو هم جا بمونه دیگه نور علی نوره! نه؟؟!!... بله! با شمام... بابت عکسها مرسی ولی بگید ببینم آدم دودره بشه دیگه حالی هم واسه آپ کردن میمونه؟؟!! (البته خوب منم خودم... میدونم بابا! شوخی کردم)...

راستی هنوز هم یادم نرفته که میخواستم در مورد یک چیزی توی دانشگاههای ژاپن بنویسم... اما الآن حس نوشتن اونرو ندارم... چیز زیاد مهمی هم نیستها... در مورد فعالیتهای غیردرسی دانشگاههای ژاپنه که اصولاً تو ایران نیست... حالا یک ذره بهش فکر میکنم و به قول ما نویسنده های حرفه ای!!!!() میپزمش و جا که افتاد مینویسم...

 دیگه بیشتر از این عرضی نیست... رخصت؟!!... زَت زیاد!!...