جماعت ایرونی نامه!!!
آخیـــــــــش!! بالاخره فرصت شد که به این یک ذره کنج خلوتِ اینترنتی خودم پناه بیارم و یک ذره از بار افکار درهم و برهم توی مغزم رو که گاهی درهم و برهم، این ور اون ور ولو شدند و گاهی هم یکهو گوله میکنند یک گوشه ی مغزم و دِ فشار بده، کم کنم!!!... یک ذره خسته ام!! شاید الآن اینجوریم چون دیشب خوب نخوابیدم!... در هفته ی گذشته بارها و بارها شده که از ته دل خواستم بیام و دو کلمه حرف بزنم و خالی شم و برم! اما بیخیال شدم! با خودم گفتم بعداً که وقت شد همه رو با هم یک پست میکنم و میدم خدمتون! اما هیچ کدومش الان یادم نمیاد غیر از یکیش که میخواستم راجع به فصل بارون در ژاپن بنویسم و اینکه باز دهن ما توسط بارون به یک تریپ عنایت رسید!! که اون هم امروز چنان آفتابی شده که همین یک تیکه راه رو که با دوچرخه اومدم کلّه ام داغ کرده و سردرده داره یواش یواش میاد!!
امروز آخرین امتحان میان ترمم رو هم دادم! حساب دیفرانسیل!! اونم چه امتحانی!!!... نه دیروز درس خوندم نه پریروز! حالا میگم چرا... فقط دیشب از راه رسیدم مثل جنازه افتادم رو تخت و ساعت رو گذاشتم ۳ که پاشم و یک نگاهی لااقل به کتاب بکنم که اونم بعد از کلی کوشش سرشار ساعت ۵ بیدار شدم و تا ۷ تنها و تنها ۲ ساعت درس خوندم و بعد هم دوش و حرکت!! حالا به نظرتون شما جای من بودید امتحان رو چه جوری میدادید؟!؟!... راستش دیروز تولد یکی از سنپایهای ایرانی تو کیوتو بود! از هفته ی پیش قول داده بودم برم! میخواستم شنبه رو نرم سر کار که بشینم خیر سرم درس بخونم که زنگ زدند گفتند بقیه ی خارجی ها نمیتونند بیان و جون عمه ات پا شو بیا!!!! خوب ما هم رفتیم!... شب دیروقت اومدم و به نیمه ی دوم بازی رسیدم که اون هم خدا رو شکر باختیم دیگه خیالمون بالکل راحت شد که حرص خوردن واسه فوتبال بی حرص خوردن!!!... خلاصه روز بعدش هم که از خواب دیر پا شدم و بدو خودم رو رسوندم ایستگاه قطار واسه رفتن به کیوتو!! یک ۲ ساعتی تو راه بودم!! جالبه که بعد از کلی سفارش که همه سر موقع بیان! و بعد از کلی خود را (...) دادن برای اینکه سر موقع برسی، بری اونجا ببینی هنوز صاحب مجلس نیومده!
قرار بود همه توی ایستگاه قطار جمع شند که از اونجا یک پیاده روی داشته باشیم به یک پارک واسه باربکیو! خدا میدونه چند بار این راه بین پارک و ایستگاه رو رفتیم و برگشتیم تا تازه اومده ها رو ورداریم بیاریم!! این یعنی قرار مدار ایرانی!! به خدا آدم بشو نیستیم!!! تازه دو تا آقای دیگه هم بودند که اونا هم اتفاقاً تولدشون نزدیک بود و خلاصه سه نفری باربکیو رو راه انداخته بودند!! یکی از این آقایون محترم که خودش رو مدیر اجرایی برنامه کرده بود و قرار بود همه ی وسایل رو بیاره ۲ ساعت بعد از ساعت قرار اومده!!!... بعد از کلی مصیبت بالاخره همه جمع شدند و جاتون خالی خیلی خوش گذشت! اصلاً پشیمون نیستم که رفتم! حتی شده به قیمت افتادن امتحان ریاضی!!! ... اما چند تا خراش یا بهتر بگم زخم از ایرانی جماعت به دلم افتاده که هر کاری میکنم که نگم نمیشه! دفعه ی اولم بود که چهره ی زشت خودمون رو میدیدم! شاید قبلاً هم دیده بودم ولی چون هیچ وقت بالعکسش رو حس نکرده بودم، نمیفهمیدم که داریم بد میکنیم!!... جریان از این قراره که یکی از آقایون ایرونی همسر ژاپنی دارن که با خودشون آورده بودند، اتفاقاً چه خانوم خوبی هم بودند! دیگه یک خانوم ایرونی به همراه همسر کره ایشون بودند و یک دختر ژاپنی دیگه که بیچاره خودش رو دوست دختر همین آقای manager میدونه ولی انگار آقای manager خانوم رو گذاشته سر کار! و یکی دیگه از بچه های کوبه که با یک دختر چینی اومده بود و ما هم اینجوری
که بابا تو مگه دوست دختر تایلندی نداشتی؟! دنیاییه آقا!! در آخر هم یک دوست مراکشی داریم به اسم امین که در حقیقت همکلاسی همین سنپای ما تو گایدای بوده و منم چند بار خونه ی یوشیو دیدمش که اونم با همون پسره و دختر چینیه از کوبه اومده بودند!!... اما اینا رو این همه معرفی کردم که اصل ماجرا رو بگم! اگه بدونین چقدر رفتار ما با این خارجیها بد بود، مخصوصا با دخترها!! اول از همه اینکه هیچ کس ملاحظه نمیکرد که بابا اینا فارسی بلد نیستند! منی که خیلی بدم میاد با ایرونی جماعت انگلیسی یا ژاپنی حرف بزنم همش سعی میکردم اونجا با همه ژاپنی حرف بزنم که همه بفهمن! اما دیگران اصلاً براشون مهم نبود!... ازون بدتر!!! حتماً میدونید که اینجا توی ژاپن به شدت مردسالاریه و زنها خیلی کاریند و مثل پرستار یا حتی کلفت یارو میمونند!! بعد فکر کنید که موقع نهار و وسایل سفره میشنیدم که میگند: بابا بچه ها بشینید! ژاپنیها میکنند!!!
یک عالمه از کارها رو همسر ژاپنی اون آقای ایرونی کردند! حتی یکبار وقتی من داشتم تو سالاد درست کردن کمکشون میکردم یکی اومد و منو کنار کشیده که بابا این خانومه میکنه! بیا بریم عکس بگیریم!!! که منم دیگه اونجا جوابش رو دادم و گفتم ما میزبانیم نه این خانوم!! حالا خدا میدونه خانومشون چقدر فارسی بلده (چون یکسال هم ایران بوده) اما حتی اگه یک کلمه هم بلد نبود رفتار زشت ما رو میفهمید! خر که نیست! آدمه!! مثل همه ی آدمها حس میکنه!! میفهمه ما داریم ول میگردیم و اون کارهای باربکیوی ما رو میکنه!!... اینه اون ایرانیه مهمون نوازی که میگن؟!؟! اینه اون ملتی که اعتقاد داره مهمون حبیب خداست؟!؟! اینه فرهنگ اون ایرانی که من براش میمیرم؟!؟! ... جالبه!! رفته بودیم یکجا آب گیر آورده بودیم و داشتیم میوه ها رو میشستیم که یکی از بچه ها یک مقدار خیلی کم آشغالهای میوه رو ریخت یک گوشه ای لای بوته های اونجا که یکهو اون خانوم ژاپنیه که واسه کمک اومده بود بهش گفت که نریزه!! آقا بیا و ببین که اینا چقدر بهشون برخورده که این چرا به ما اینطوری گفته!!! باورم نمیشد! خوب بابا حق داره! اولاً که اینجا کشور اونه نه کشور تو! دوماً تو حتی اگه تو کشور خودت هم بودی حق نداشتی آشغالت رو اونجا بریزی! حالا اگه ایران همه میریزن اون مشکل از کمبود فرهنگه!! سوماً اگه بهت خطات رو گفتند به جای اینکه لجاجت کنی یک ذره فکر کن و درستش رو بپذیر!!... حالا همه ی اینا کنار اگه بدونید رفتار این مردهای ایرونی با دوست دخترهای خارجیشون چه جوریه!! اون وقت من میام میشینم اینجا الکی پشت سر پسرهای ژاپنی حرف میزنم!!... خوب بابا قبول که دختر ژاپنیها میان میچسبند! اما تو که میتونی تکلیفت رو از اول مشخص کنی، نه اینکه طرف رو علاف کنی! مگر اینکه قصدت چیز دیگه ای باشه! دلم میخواست فقط اونجا بودید و رفتار آقای manager رو با دختری که همراش اومده بود میدیدید! اولاً که اصلاً با دختره حرف نمیزد، اگر هم حرف میزد همش به فارسی مسخره اش میکرد و ماها میخندیدیم!! غلط کردی عرضه نداری بری دوست دختر خارجیتو ورداری بیاری تو جمع هم وطنات!! اتفاقاً تو این جور مواقع که باید بیشتر دور و ور دختره باشن که بیچاره احساس تنهایی نکنه بالکل یارو رو بیخیال میشند!! عجبا!! دختره هم که دریغ از یک کلمه فارسی بلد باشه! وای نمیدونید چقدر بده آدم توسط یک سری که زبونشون رو نمیفهمه احاطه شده باشه! یادمه اون وقتها که با رومانیایی ها تو گایدای جمع میشدیم موقعی که همشون شروع میکردن به رومانیایی حرف زدن میخواستم کله شون رو بکنم، اینقدر حس بدیه که خدا میدونه! همش دلم میخواست پا شم از جمعشون بزنم بیرون!!...
اما جاتون خالی نهارش خیلی خوشمزه بود!! کباب و گوجه ی به سیخ کشیده شده با برنج ایرونی
بعد از غذا هم تولد بازی و صد البته به پیشنهاد بنده مراسم بزن برقص رو به راه کردیم که طبق معمول خودم تنها پایه ی وسط بودم!! البته آقای manager هم پایه بودن!! امین رو هم آوردیم تو خط
... اما چون من باید زود میومدم و خودم رو به یک تلفن که قرار بود زده بشه برسونم دیگه خداحافظی کردم و اومدم!
... اینم از همه ی دیروز من!!
اما نتیجه ی اخلاقی این پست:
اگه خدای نکرده
من دوست پسر غیر ایرانی داشته باشم عمراً هزار سال ببرمش قاطی ایرانیها!! بذار همین قدری که از ایران بد میدونند همون قدر بد بمونه!! لااقل بدتر نشه!!

...