پاره نامه!

 

مثل همیشه امروز هم روز پرکاری داشتم!

دیروز دم در یک بسته ی پستی بود که روش به فارسی مهر خورده بود! با مامانم قرار گذاشته بودیم که کادوهایی که برام میخره رو پست نکنه چون احتمال رسیدنشون کمه واسه همین منتظر چیزی نبودم! اما خوب بازم این مامان ما کار خودشو کرد! واااای همه ی سوغاتی هایی که از مکه برام آورده بود رو هم فرستاده!! معرکه!! من نمیدونم چرا اینقدر مامانم دوستم داره!! 

یک شاگرد دارم که هفته ای یکبار میرم بهش درس میدم! باورم نمیشد که اون هم تولدم یادش بوده و برام کادو گرفته!! این ژاپنی بعضیهاشون بدجور آدمو تو شرمندگی میذارن

همچنان به تمرینهای شنام ادامه میدم اما مدتیه که من وارد یک سلسله مذاکره با سنپایهای کلاب یا بهتر بگم پادگان! شدم که هیچ رقمه به نتیجه نمیرسه!! لج آدمو در میارن اینقدر کله شون سفته و هیچ رقمه حاضر نیستند کوتاه بیان!!  حالا بعداً باید از نمونه های سختگیریهای احمقانه شون بنویسم!

فردا امتحان میان ترم محاسبات عددی دارم! آقا میگم تو طول ترم خوندن هم یک دردیه ها!! شب امتحان آدم همش میگه همه رو بلدم و حس کتاب باز کردن نداره!!! آخرش هم لابد میره و گند میزنه به امتحان! یادم باشه ازین به بعد بذارم درسها جمع شه! اینجوری احتمال نمره ی بهتر گرفتنش بالاتره! 

دیروز بعد از ۳ هفته انجام آزمایشهای پایه و آشنا شدن با طرز کار ترانزیستور و دایود و فتودایود و اینا بالاخره وارد مرحله ی اصلی ساختن ماشینمون شدیم! یک اتاق هست که توش پره از چرخ و گیربکس و قطعات مخصوصی که باهاشون میشه ماشین رو سوار کرد! فقط قضیه اینه که برای تصمیم گیری راجع به ماشینمون و شکلش٬ اول احتیاج داریم که تصمیم بگیریم که طبق چه منطقی میخوایم به حرکت درش بیاریم!! اینکه سنسورها دیوارهای کورس رو detect کنن یا خط رو!... حالا بعداً مفصل درموردش میگم!

آقا یک چیزی رو از من آویزه ی گوشتون کنید! کاری رو که دلتون میگه نه٬ به زور بهش نقبولونید!! به دلتون اعتماد کنید و هر کاری که اون گفت بکنید! وقتی هم از اولش گفت نه! هی کشش ندین که حالا ببینم چی میشه٬ حالا ممکنه بعداً نظرش عوض شه!! نه یعنی نه!! دل هیچ وقت اشتباه نمیکنه! همین...

بیست نامه!

 

۲۰ ! تا جایی که یادمه ۲۰ همیشه عدد خوبی بوده! وقتی بچه بودم همیشه به خاطر ۲۰ هام جایزه میگرفتم٬ یک کم که بزرگتر شدم هنوز ۲۰ عدد خوبی بود ولی دیگه مثل قبل به آسونی دست یافتنی نبود! ۲۰ یعنی کامل٬ یعنی تموم٬ یعنی توپ٬ یعنی معرکه٬ یعنی عالی٬ یعنی برو بالا روشن شی!!... و حالا من ۲۰ سالم شد!... بیستِ کامل٬ بیستِ تموم٬ بیستِ عالی...

تو ژاپن ۲۰ سالگی خیلی مهمه! برخلاف همه ی دنیا که ۱۸ سالگی سن بلوغه٬ اینجا ۲۰ سالگی آدمها بالغ میشن! هر ساله اولین دوشنبه ی سال مراسم به خصوصی برای کسانی که ۲۰ سالشون شده برگزار میشه و ژاپنی ها کیمونو به تن به شهرداری میرن و یک مشت حرف که خودشون میگن خیلی خسته کننده ست میشنون٬ بعدش هم شبش با خانواده یا دوستاشون جمع میشن که به طور قانونی برای اولین بار اُساکه بخورن! اما خوب این قضیه ی ۲۰سالگی برای خارجیهای زیر بیستی که اینجا تنها زندگی میکنند غیر از بدبختی هیچی نداره! هیچ کاری نمیشه کرد! میخوای موبایل عوض کنی میگن ننه بابات کو؟!!! میخوای خونه اجاره کنی میگن برو یک ضامن وردار بیا! خط تلفن میخوای میگن اجازه ی بزرگترت لازمه! credit card میخوای نمیشه!! خلاصه که غیر از دردسر هیچی نداره وگرنه اگه به من بود که من واسه ژاپنیها ۳۰ رو سن بلوغ اعلام میکردم!! ۲۰ هم کمشونه!!

خوب داشتم میگفتم که من ۲۰ سالم شد!... نمیخوام یک مشت حرف تکراری بگم که نفهمیدم چه طوری گذشت و ۲۰ سال مثل یک چشم به هم زدن بود و دلم برای بچگی هام تنگ شده و نمیخوام از ۲۰ جلوتر برم و این حرفا...! فقط میخوام بگم که درونم حس قشنگی وجود داره! یک جور شادی توام با آگاهی! خوشحالم که ۲۰ سال زندگی کردم... شاید گاهی وقتها اشتباهاتی هم داشتم و لحظه های زیادیش رو هم تلف کردم اما از وقتی که به خودم اومدم و درک درستی از اون مریمی که میخوام باشم پیدا کردم٬ همیشه تمام تلاشم رو برای استفاده از موقعیتهام کردم... و من از این مریم خیلی ممنونم که این حس خرسندی رو به خودش میچشونه!... همینطور آگاهم! آگاه از اینکه ثانیه ها دیوونه وار و با بیرحمی میگذرن بدون اینکه حتی از تو اجازه بگیرن یا طبق میل تو سرعتشون رو تنظیم کنن!!... شبی که پست تولد ۱۹ سالگیم رو مینوشتم جلوی چشمامه! اینگار همین دیشب باشه! اون موقع هم میدونستم که یک شب که خیلی هم دور نیست پست تولد ۲۰ سالگیم رو مینویسم و حالا دارم این کارو میکنم!... اگه خیلی خوش شانس باشم و ۸۰ سال عمر کنم٬ این ۲۰ سال تازه ۴/۳ اش بوده٬ حتی اگه بدشانس باشم و سر ۶۰ سکته کنم و بیفتم بمیرم٬ بازم هنوز ۳/۲ راه مونده!!... و من برای تمام راه آماده ام٬ میخوام لحظه به لحظه ی راه رو حس کنم! قبلاًها فکر میکردم اگه یک روز بیست سالم شه دنیا رو زیر و رو میکنم تا بتونم تمام خوشیهای دنیا رو با هم به دست بیارم! چون فکر میکردم وقتی دیگه رفتی تو ۲۴ و ۲۵ دیگه همه چی تمومه! نمودار زندگیت میره روی یک خط ثابت با شیب صفر!... اما حالا اینطور فکر نمیکنم! فکر میکنم زندگی قشنگه چون هیچ لحظه ایش تکراری نیست٬ چون همه ی لحظه هاش جدیده! وقتی سخت میگیره داره میسازدت وقتی شل میده داره طعم شیرینشو بهت میچشونه... و من با تموم وجود میخوام همه ی طعمهاشو بچشم! چه تلخیها٬ چه شیرینیها! من حتی حاضرم همه ی اون رنجوریها و دردهایی رو که با پیرهاست تحمل کنم اما بفهم پیرها از چقدر بالاتر دارن به زندگی نگاه میکنن!!...

دیشب مامانم بهم گفت: مریم یادت نره برای خودت کیک بگیری و شمعهاشو فوت کنی ها!! حتی اگه تنهای تنها هم بودی اینکارو بکن چون بیست سالگی خیلی مهمه!... و من ازش ممنونم که این سفارشو بهم کرد. فکر میکردم امروز اولین تولد عمرمه که تنهای تنها سپری میشه٬ اما اینطور نشد! من شمعهای کیک تولدم رو وقتی فوت کردم که مامانم پشت messenger برام تولدت مبارک میخوند! عجب دنیایی شده به خدا!! دیگه تولد هم رفته قاطی دنیای مجازی!... امسال هم باز مثل همه ی اون سالها قبل از فوت کردن شمعها٬ چشمهامو بستم و آرزو کردم! بعد همه شمعها رو با یک فوت خاموش کردم و خندیدم! یادم افتاد اونوقتها همیشه سر تولدها مامانم بدجنسی میکرد و شمعهای خاموش نشو واسه کیک میخرید و چه حالی میداد ۱۰ بار فوت کردن شمعهایی که خاموش نمیشن!... اما این بار همه شون با یک فوت خاموش شدن! این یعنی آرزویی که کردم حتماً برآورده میشه... آرزو کردم که همیشه زندگیم پر از شمعهای خاموش نشو باشه که با هر فوت و بادی به راحتی خاموش نشن! 

مزدا قرمز نامه!

 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
- البته .
- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...

فولاد نامه!

 

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت :"واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده.نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

- "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود.بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:

- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-   "مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

 

پشکل نامه!

 

اول اینجا رو چک کنید!

         http://nikahangestan.blogspot.com/2007/04/blog-post_29.html  

همیشه وقتی که به یک خارجی چه دختر چه پسر خودمو معرفی میکنم و میگم که ایرانیم٬ ۹۹٪ اوقات با این سوال روبرو میشم که چرا سرتاپا مشکی نیستم؟!؟! تصویری که از مردان و زنان ما در ذهن همه ی مردم دنیاست تصویر مردان فقیر عرب با ریشهایی تا سر ناف و زنان سر تا پا پوشیده ی افغانه!! خدا میدونه چقدر تا امروز واسم مهم بود که تا اونجایی که ممکنه این تصور رو از ذهن دوستام دور کنم! عکسهای خودمو دوستام رو نشون میدادم٬ عکسهای پارتیهامون٬ مردم عادی تو خیابون٬ بازیگرها٬ خواننده ها... خلاصه که کلی جون میکندم که ثابت کنم ما نه عربیم نه عراقی نه افغان!... ولی حالا دیگه واسم مهم نیست! بذار هرکی هر جور دوست داره فکر کنه! مگه غیر ازینیم؟! مگه غیر ازاینه که مجبورمون میکنند که این طور باشیم؟ خیال کردند هیچ کی نمیفهمه دارن چه گندی به مملکت میزنند؟! احمقها میدونن با اون سر و صدایی که راه انداختند الآن زیر ذره بین آمریکا و نوچه هاش هستیم و اونها منتظر کوچکترین فرصتیند تا از فاصله ی بین دولت و ملت استفاده کنند و همه چیمونو ازمون بگیرند٬ اما بازم بدون ذره ای فکر هر چی به مخ ناقص ر‌ئیسهاشون میرسه انجام میدن! من که اخیراً اصلاً وقت نگاه کردن تلویزیون ندارم اما چند وقت پیش یکی از دوستای ژاپنیم بهم گفت که دیشب تلویزیون گزارشی رو نشون داده از ایران که زنان رو مجبور میکردند حجاب رو رعایت کنند و اگر نکنند دستگیر میشدند و اجازه نداشتند به خونشون برگردند! یک جوری با تعجب اینا رو به من میگفت انگار که به هیچ وجه باور نمیکنه و منتظره که من بگم نه! اینطور نیست و دروغه! البته این خیلی طبیعیه که واسه ژاپنی ای که خیلی راحت آرایش میکنه و به دبیرستان میره٬ همچین خبری یک ذره شوک باشه!... من نمیدونم این وسط ژاپن چیکارست که خودشو نخود هر آش میکنه؟!؟ تو راست میگی به فکر ارتش خودت باش که مجبور نباشی اینقدر به آمریکا باج بدی و جلوش دولا راست شی و چاکرم نوکرم کنی٬ نمیخواد به کشور ما گیر بدی!... آخ که چقدر بعضی وقتها آدم دلش میخواد بعضی ازین سران محترم مملکتی رو مثل سوسک زیر پاش له کنه! دستی دستی دارن مملکتمونو تقدیم میکنند به اونهایی که واسش چنگ و دندون تیز کردند!! نمیدونن این نسلی که دارن اینجوری بارش میارن٬ اینقد احمق هست که حتی ممکنه واسه ذره ای آزادی بیشتر که اونم سرابی بیش نیست٬ دست به دست دشمن کشورش بده تا خودیها رو از اون بالا به زیر بکشه!!! وای خدای من! حتی منی که همیشه بیخیال از کنار این موضوعات میگذرم دیگه جوش آوردم؟ چی میخوان سرمون بیارن؟!؟... این خبرو بخونین٬ بعد به یک سوال فکر کنید! اینکه فرق مغز با پشکل چیه؟!

 

با اصرار احمدی نژاد خط هوایی ایران ونزوئلا تاسیس شد؛ 5میلیارد ریال ضرر در هر پرواز

امروز: با پرواز نخستين هواپيماي مسافربري از تهران به مقصد كاراكاس خط هوايي ايران – ونزوئلا رسما افتتاح شد.
به گزارش رسيده به سايت امروز علي رغم نظر كارشناسان حمل و نقل و اقتصادي كشور مبني بر غيراقتصادي بودن اين پرواز براي ايران اير (هما) با اصرار شخص محمود احمدي نژاد اين پروازها صورت ميگيرد. بنابر نظر رئيس دولت نهم قرار شده است حداقل يك پرواز در هفته از تهران به مقصد كاراكاس انجام شود.
در اولين پرواز انجام گرفته تنها نوزده صندلي از مجموع چهارصدوپنجاه صندلي هواپيما پر شد.
با توجه به نبود مسافر در اين خط هوايي پيش بيني ميشود در هر پرواز حدود پنج ميليارد ريال ضرر به سازمان هواپيمايي كشوري تحميل شود.
گفتني است به علت فرسودگي ناوگان هواپيمايي كشوري بسياري از خطوط پرواز داخلي تعطيل و يا با كاهش هواپيما روبرو هستند.

شماره تلفن نامه!!

 

لعنتی این بارونهای ژاپن تموم شدنی نیست! مثل خود مردمش سرسخت و با پشتکار میباره٬ از صبح تا حالا یک بند داره میاد و من از خودم در عجبم که با این سرما چه جوری وارد اون آب شدم! دیگه انگاری زدم سیم آخر امروز wet suit به اندازه همه نبود و یکی از سنپای ها مال خودش رو درآورد و به من داد٬ خیلی خجالت کشیدم بیچاره خودش داشت از سرما میلرزید و من نمیدونم چطور جرات کرد فقط با یک مایو بپره تو آب!! تمرین امروز کوتاه بود و بعد از ۱.۵ ساعت اومدیم بیرون چون امکان رعد و برق وجود داشت و خطرناک بود! ولی بهتون پیشنهاد میکنم یکبار زیر بارون توی استخر شنا کنید٬ خیلی حس جالبیه!

آخ آخ٬ اگه بدونید چه گافی دادم امروز من!! تا حالا اینقدر خدا محکم پس کله ام نزده بود! بی مروت نکرد بذاره یک هفته بگذره بعد دستمو رو کنه!!... طرفهای عصر با سه تا از دوستای ژاپنیم که ترم پیش با هم تحقیق داشتیم٬ توی ایستگاه قطار قرار داشتیم که از اون جا بریم شام و دور هم باشیم! همین طور که من و یکیشون منتظر بقیه بودیم٬ یکهو چشمم افتاد به یک خارجی که میشناختمش٬ چون اون هنوز منو ندیده بود تصمیم گرفتم که از فرصت استفاده کنم و فرار کنم٬ به اون پسره که کنارم وایساده بود گفتم بیا بریم تو این مغازه هه من یک چیزی بخرم٬ اما از شانس گندم تا اومدم به خودم بجنبم٬ انگار یارو منو دیده بود و تا تو مغازه دنبال من اومد!... راستش ۳ روز پیش به یک پارتی برای خارجی های دانشگاهمون رفته بودم که اونجا یه پسر روس اومد شروع کرد با من حرف زدن و ۳ ساعت سریش شد و راجع به کشور من اظهار نظر کرد! دست آخر هم گفت اگه اشکال نداره من شماره تلفن شما رو داشته باشم! منم ازون جایی که خیلی دختر کمرویی هستم بعد از ۳ ساعت حرف زدن روم نشد بگم نمیخوام شما شماره ی منو داشته باشین! واسه همین خیلی قشنگ واسش یک شماره ی غلط نوشتم و دادم دستش!... اون وقت فکر کنین توی این شهر به این بزرگی دو روز بعدش آدم باز همون آدمو ببینه!! لجم میگیره که طرف پررو اومده جلو میگه شما از قصد شماره رو غلط دادین؟!؟ میخواستم برگردم بگم: روتو برم! میذاشتی ۲ روز بگذره بعد زنگ میزدی!!... یک خنده ی ملیحی تحویلش دادم و گفتم یعنی چی؟! مگه شماره غلط بود؟! یارو هم گفت که من زنگ زدم و یک ژاپنی گوشی رو برداشت!!... خداییش آدم لای در بمونه تو همچین موقعیتی گیر نکنه! از رو ناچاری گفتم خوب میخواین یک بار دیگه بنویسم! در حالیکه نیششو تا بنا گوش باز کرده بود گفت یک بار دیگه شانسم رو امتحان میکنم و ازتون میخوام که اینکارو بکنید!! فکر هم میکرد الآن کلی شیرین شده و من میگم sure! it would be my pleasure to have a call from you خداییش کارد میزدی خونم در نمیومد! یکذره تو جیبهاش دنبال خودکار گشت و بعد از من پرسید خودکار دارید؟ با اینکه داشتم گفتم نه! رو به دوست ژاپنی من کرده میگه شما خودکار دارین؟ اون بیچاره که تمام این مدت هاج و واج وایساده بود ما رو نگاه میکرد ببینه چی میگذره٬ ازون جایی که نفهمید طرف چی میگه تته پته کنان به من نگاه کرد٬ از من پرسید چی میگه گفتم هیچی خودکار میخواد که خدا رو شکر اونم نداشت! و من کلی خوشحال گفتم اینم نداره٬ تمام تلاشم رو هم میکردم که خوشحالی تو چهره ام دیده نشه! جالب اینه که طرف برگشته میگه من نمیدونستم شما رو اینجا میبینم که با خودم خودکار بیارم٬ ولی اگه شما واقعاً بخواین که من شمارتونو داشته باشم٬ من تو فلان ساختمون دانشگاه٬ فلان اتاق هستم٬ لطفاً شماره تونو اونجا توی صندوق بندازین!!!!! خیلی سعی کردم که از انگشتان دستم برای جواب بهش استفاده نکنم!! میخواستم بگم حتماً! باش تا بیام! اگه امر دیگه ای هم داشتین در خدمتیم! شیشه پاک کنی٬ جاروکشی٬ ظرف شوری٬ باغچه بیلی٬ نون خشکی... خلاصه که اگه یک ذره دیگه اونجا وایساده بود ممکن بود اون یکی روی منو ببینه و بره واسه همیشه تو همون صندوق قایم شه! مرتیکه کلنگ!!... اینا رو گفتم که درس عبرت شه واسه شما که بیخودی تو رودروایسی کسی نمونین! من تا حالا اینجا به خیلی ها شماره غلط داده بودم اما خدا رو شکر چون شهر بی در و پیکره لو نرفته بود! این دفعه نافرم حالم گرفته شد٬ از دفعه دیگه میگم آقاجون من اصلاً موبایل ندارم!! یا اینکه مثل خودشون با کمال پررویی میگم نمیخوام کسی بهم زنگ بزنه! ببینم چی میخوان بگن!!!...  عجب بابا! بر پدر و مادر مردم آزار لعنت!!!...

open campus نامه!!

 

اگه الآن منصور اینجا بود بهش میگفتم حاجی پاشو یک دهن زندگی بهتر از این نمیشه رو بخون که صداتو عشقه! ای خدا کاش همه هفته های سال golden week بود راستش این پست رو میخواستم دیروز بنویسم ولی وقتی اومدم خونه فقط همین قدر توانایی داشتم که جسدم رو روی تخت ولو کنم! یک ۲ ساعتی که خوابیدم تازه حالم جا اومد! پا شدم و این اتاق رو که هیچ وقت خدا روی تمیزی به خودش نمیبینه مرتب کردم!... دیروز دو سانس ۲ و ۳ ساعته٬ صبح و بعد از ظهر تمرین داشتیم٬ اولین روز تمرین توی استخر هاندای بود! دیروز برای اولین بار فهمیدم ایست قلبی یعنی چی!! با اینکه یک لباسهایی از جنس مخصوص با ضخامت ۲ سانتیمتر که مثل لباسهای غواصی همه جای بدن رو میپوشوند داده بودند بپوشیم٬ اما وارد شدن به آب سخت بود! من که از انگشتان پا شروع کردم و یه یک ربعی طول کشید تا همه ی بدنم وارد آب شه! اما هیچ رقمه حاضر نبودم کله ام رو تو آب کنم! وقتی دیگه استارت دادن و شروع به شنا کردم٬ احساس کردم که هر چی زور میزنم هیچ کدوم از اعضای بدنم در اختیار خودم نیستند! حتی نفسم هم بالا نمیومد! حالا فکر میکنم که سرنشینان کشتی تایتانیک تو آب غرق نشدند بلکه از سرما سکته کردند!... تا من بیام کامل تو آب برم دیدن بقیه بچه ها و وارد شدنشون به آب کلی خنده بود! یکی جیغ زنون از دور میدوید و میپرید تو آب و بعد مثل مرغ سرکنده تو آب بال بال میزد! یکی دیگه هنوز تو آب نپریده فریاد کشون میومد بیرون و یک سطل آب داغ که manager های کلاب آماده کرده بودند رو خودش خالی میکرد! یکی دیگه میگفت هولم بدین! خلاصه که همین جور که این دندون ها از سرما بهم میخورد کلی هم میخندیدیم!!... راستش قرار بود دیروز فقط تمرین صبح رو برم٬ اما بعدش که با بچه ها رفتیم نهار نمیدونم چی شد جوگیر شدم و تمرین بعد از ظهر رو هم پایه شدم!...

امروز تمرین صبح رو نرفتم٬ چون میخواستم برم سویتا واسه open campus! عصر هم با اینکه سرد بود ولی احساس میکردم نسبت به دیروز خیلی حس بهتری دارم! آدمیزاده دیگه! به همه چیز عادت میکنه!...

تو ژاپن هر ساله با شروع سال تحصیلی دانشگاه ها دو روز رو واسه ورود عموم آزاد میکنند به منظور اینکه به بچه دبیرستانیها نشون بدن که اون دانشگاه چی داره و چی نداره و خلاصه یک جورایی جلب مشتری! اینو بهش میگن open campus! منم چون از ترم دیگه باید انتخاب گرایش کنم٬ باید از الآن بدونم چه کورسی میخوام برم چون اون وقت سر انتخاب واحدهای مربوطه اش تو دردسر میفتم! واسه همین امروز شال و کلاه کردیم رفتیم سویتا واسه پرس و جو! از قبل میدونستم که من یکی اهل سیستم و لیزر و پاورالکترونیک و این حرفها نیستم واسه همین یکراست رفتم سراغ labهای device! اصلش هم به خاطر اون آزمایشگاهیه که همون قضیه ی neuromorphic engineering رو دنبال میکنه و من از پارسال تا حالا گوشه ی ذهنم دارمش! اما یک شانسی هم که آوردم تحقیقات مربوط به نانو هم جز این کورس محسوب میشه و من که از نانو هم بدم نمیاد و اتفاقاً خیلی به نظرم این دنیای LSI و display ها جالباً٬ میتونم به این تحقیقها هم پشت گرم باشم! خدا رو شکر تکلیفم با خودم مشخصه! میدونم چی دوست دارم و تقریباً میدونم که چی کار میخوام بکنم و این خودش خیلی آرامش بزرگیه! فقط میمونه انتخاب lab که اون هم هنوز ۲ سال وقت دارم!... جاتون خالی امروز کلی از استادهای خودمون رو دیدم و نمیدونید چه تحویل بازاری بود خدا رو شکر نمره هام خوبه و ژاپنیها هم که از بچه اکتیوها خوششون میاد٬ خیلی به آدم احترام میذارن!... توی یک labی که استادش رو برای بار اول بود میدیدم٬ وقتی ازم پرسید کجایی هستی و گفتم از ایران٬ یکهو برگشت جلوی بقیه ی بچه دبیرستانی و غیر دبیرستانیها گفت: ایرانیها خیلی باهوش و درس خونن!! من که این ریختیشده بودم به سبک خودشون گفتم: نه٬ نه٬ اینطور نیست و... اما استاده ادامه داد که دوستی در دانشگاه MIT داره و وقتی ازون پرسیده که بین دانشجوهای خارجی اونجا بهترین ها کیند٬ دوستش گفته ایرانیها!! آقا ما رو میگی نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و نیشمون مثل  تا بناگوش باز شد! تو دلم گفتم ایول بر و بچز MIT که روسفیدمون کردند! چقدر هر جا میریم هی تا بگیم ایران٬ بحث انرژی هسته ای رو به رخمون بکشن و حالمونو بگیرن! یک بار هم ما بادی به غبغبمون بندازیم!!...

فردا قراره هوا بارونی باشه! خدا با سرما به دادمون برسه! من که از الان تمرین ظهر رو دودرم چون دوباره میخوام برم سویتا و ادامه ی تحقیقات امروزم رو کامل کنم! اما یک جورایی حیفم هم میاد! لامصب هر چی بیشتر میرم بیشتر علاقه مند میشم! فقط یک بدی کوچولو داره و اون اینکه دیگه شنبه ها باید dance ام رو بیخیال شم! حتی چون شنبه بعد از ظهرها هم تمرینه فکر کنم باید کارم رو هم تعطیل کنم! حالا ببینیم تا آخر این هفته که قراره رسماً به عضویت درآییم چی میشه!

راستی آهنگ جدید وبلاگ رو دارین؟! انگ خودشه٬ نه؟؟

خاطرات 14 ملوان انگلیسی!!

 

سوم فروردین
ما امروز به خاک ایران تجاوز کردیم همه اش هم تقصیر فیلیکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهای نیلگون خلیج فارس شدیم اون گفت نه نشدیم جی پی اس نشون میده که نشدیم. راست هم می گفت ولی باز هم تقصیر اون بود چون من صد دفعه گفتم از این جی پی اس های ارزان ژاپنی نخریم بریم جی پی اس صاایران بخریم که الان صنعت الکترونیک دنیا رو قبضه کرده و یک اینچ هم خطا نداره ولی به گوشش نرفت که نرفت.
 
چهارم فروردین
این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. دیروز وقتی ما خواستیم از قایق تندرو پیاده شیم هرچی من خواستم کرایه ی قایق را بدم آن آقا ریشوئه که پشت تیربار بود گفت نه، حساب شده. وقتی هم که ما پیاده شدیم فرش قرمز انداخته بودند و دو تا دختر سیاه سوخته آمدند دسته گل به ما دادند و گروه سرود هم آهنگ ورزشکاران پیروز بادا رخشان چون گل هر روز بادا را اجرا کردند و خلاصه کلی تحویلمون گرفتند.
 
پنجم فروردین
اینجا عید است انگار. ایرانی ها هم بابانوئل دارند منتها یک مقدار ریش اش را بد اصلاح کرده و کلا جوادتر از بابانوئل است. ایرانی ها در عید نوروز به دیدن هم می روند و هی تخمه می خورند و هی همدیگر را می بوسند البته مردها مردها را و زنها زنها را.اینجا به ما یک آپارتمان داده اند که چهارده نفره تویش زندگی کنیم، یک آپارتمان را هم تکی داده اند به فی. هرچه هم که ما می گوییم خب این چه کاریه که ما توی این آپارتمان پای یکی مان توی دهن آن یکی باشد و مثل ساردین بخوابیم و فی تنهایی توی آن آپارتمان باشد به خرجشان نمی رود و می گویند اختلاط زن و مرد نباید باشد. فیلیکس به آنها گفت بابا ما توی ناوچه که بودیم همه یک جا می خوابیدیم هیچ مساله ای هم نبود. ولی اینها با وجود اینکه خیلی مهربان هستند به خرجشان نمی رود.جان گفت:ولی این کار شما مصداق انفرادیست.ولی آقا ریشوئه گفت:تقصیر ما نیست اگر شما دو تا زن در پرسنل تان داشتید الان آن خواهر در انفرادی نمی افتاد.یک روسری هم سر فی کرده اند که شده عینهو کلفت های داستان های دیکنز. 
 
ششم فروردین
امروز تورلیدرمان آمد و ما را برد دیدن کاخ های شاه. توی راه گفت که شاه و درباریان چقدر پول ملت را حیف و میل می کرده اند و کاخ هایشان را پر از اجناس آنتیک کرده بوده اند. ما که هرچه اتاق های کاخ را دیدیم خالی بود. یک جا فقط یک میزناهارخوری بود که می گفتند خیلی گران است و شاه پشت آن بیت المال را میل می کرده. یک جا هم یک میز تحریر بود که من از تور لیدر پرسیدم این چرا باقی مانده؟ که تور لیدر تکانش داد و دیدیم لق می زند و قابل استفاده نبوده.در کل اصلا از آن زرق و برق کاخ های مشرق زمین خبری نبود و من فهمیدم رسانه های ما چقدر به ما دروغ می گفته اند. بعد ما را بردند موزه جواهرات سلطنتی که خیلی زیبا بود و ما پرسیدیم اگر شاه اینقدر بد بوده برای چی اینها را بار نکرده ببرد؟ گفتند چون ملعون فکر می کرد بر می گردد مثل بیست و هشت مرداد.آقاهه این را با یک اخمی گفت که ما مجاب شدیم.
 
 هفتم فروردین
امروز تور لیدرمان ما را صبح زود بیدار کرد و گفت می خواهیم برویم شمال و نمک آبرود. ما که خوابمان می آمد گفتیم مگر مریضیم این وقت صبح سپیده نزده برویم، ما را در دوره ی آموزشی هم این ساعت بیدار نمی کردند. گفت اگر نرویم جاده بسته می شود. گفتیم یعنی چی بسته می شود؟ گفت چیز مهمی نیست ولی یک سنگی، بهمنی، صخره ای، کوهی می افتد روی سرمان.مساله ای نیست. هرسال همین است. گفتیم نمی شود با هواپیما برویم؟ گفت آنکه خطرش بیشتر است، هر شش ماه یک هواپیما یا می افتد یا به کوه می خورد یا آتش می گیرد یا می افتد داخل رودخانه اگر هیچکدام از اینها هم نشود شما امپریالیستها با موشک می زنیدش. گفتیم با قطار؟ گفت آنکه هر دو سال یک بار یا منفجر می شود یا از خط خارج می شود یا اگر هیچی هیچی نشود آنقدر سریع است که سیزده به در می رسیم مرزن آباد. گفتیم حالا چرا اصرار دارید ما از تهران برویم. گفت چون ما فکر می کردیم تهران عید خلوت می شود ولی نشد و همانجور شلوغ و آلوده ماند و در این تهران ماندن مصداق بارز شکنجه است و شما که نمی خواهید فردا ما را برای این مورد هم ببرند شورای امنیت. دیدیم طفلک راست می گوید. این شد که راه افتادیم.
 
هشتم فروردین
واقعا این ایرانی ها جماعت از جان گذشته ای هستند و بدا به حال کشوری که بخواهد با آنها سرشاخ شود.دیروز قبل از اینکه وارد جاده شویم پلیس راه را بسته بود و می گفت کوه ریزش کرده و جاده بسته است. اما ایرانی ها با اصرار از پلیس می خواستند که به آنها اجازه ی عبور بدهند. حتا چند ماشین رفتند توی خاکی و دررفتند. ما برگشتیم. لوییز گفت اینها که برای متل قو حاضرند اینجور به استقبال مرگ بروند برای چیزهای مهمتر چه می کنند؟ به هرحال هرچه بود به خیر گذشت. وقتی به آپارتمان برگشتیم برایمان تلویزیون آوردند و مجبور شدیم چند سریال بامزه را ببینیم که واقعا مصداق بارز شکنجه بود و لوییز که حسابی عصبانی شده بود به تورلیدرمان گفت حتما این مساله را به صلیب سرخ اطلاع خواهد داد که تورلیدرمان ترسید و رفت دی وی دی فیلم سیصد را آورد که نشستیم و دیدیم و دهانمان باز ماند که فیلمی که هنوز توی دنیا روی پرده است چطور دی وی دی اش اینجا پیدا می شود که تورلیدرمان گفت تازه آن را از کنار خیابان خریده نیم پوند که ما واقعا سورپریز شدیم و تری گفت دنیا چطور می خواهد اینها را تحریم کند؟
 
نهم فروردین
با اینکه ایرانی ها خیلی مهمان نوازند ولی امروز در کل روز کسل کننده ای بود و اینجا هم عین لندن هوا بارانی بود و انگار نه انگار ما آمده ایم تعطیلات آفتاب بگیریم. که تورلیدرمان توضیح داد برای اینکه ما احساس غربت نکنیم متخصصان جوان ایرانی با باروری مصنوعی ابرها خواسته اند محیطی شبیه لندن را برایمان ایجاد کنند.بعد جو از تورلیدرمان خواست که یک تیغ ویلکینسون در اختیارش بگذارد که تورلیدرمان گفت فقط ژیلت داریم و متاسفانه در تقسیم بندی بازار ایران فقط چای و مایع ظرفشویی به انگلیس رسیده و تیغ در انحصار آلمانهاست و اتومبیل در اختیار فرانسوی ها و کلا هر چیز بنجل دیگر در اختیار چینی ها. آخر سر هم یک تیغ سوسمار نشان به جو داد که ما فهمیدیم بیخود نیست اجناس ایران بازار دنیا را قبضه کرده است. دکتر به جو گفته که اصلا رد بخيه ها روی صورتش نمی ماند. خدا کند!
 
دهم فروردین
امروز ما را برای تماشای یک مسابقه ی فوتبال به بزرگترین استادیوم ایران بردند که یک داربی حساس از سری مسابقات لیگ برتر ایران بود. واقعا بازی زیبایی بود و آدم را یاد بازیهای زمین خاکی های چهارصد دستگاه لندن می انداخت. اما تماشاچیان بازی از ایرانی های فیلم سیصد وحشی تر به نظر می رسیدند و به نظر من صدهزارتا از اینها یک شبه اروپا را می توانند بگیرند.
 
یازدهم فروردین
این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. آنقدر مهمان نوازند که اشک آدم را درمی آورند. امروز فیلیکس به مهماندارمان گفت آخر این چه مهمان نوازی ایست که شما دارید؟ ما چقدر شنیتسل مرغ بخوریم؟ حالمان به هم خورد حتما باید بروم شورای امنیت. برایمان خاویار بیاورید. مهماندارمان با لحنی که دل سنگ را آب می کرد گفت در ایران خاویار پیدا نمی شود ما همه اش را می فرستیم برای سایر مردم دنیا. فیلیکس گفت: پس پسته بیاورید. مهماندارمان گفت پسته خیلی گران شده چون ما همه اش را صادر می کنیم به کشورهای شما. الان مردم ما فقط تخمه ژاپنی می خورند. بعد در حالی که اشک می ریخت گفت اصلا این فرشی که شما رویش نشسته اید و شطرنج بازی می کنید ماشینی است چون ما ایرانی ها راضی نمی شویم خودمان روی فرش دستباف بنشینیم وقتی دنیا روی زیلو می نشیند برای همین دست بافهایش را می دهیم به مردم دنیا و خودمان از بلژیک و چین و هند و ترکیه و مراکش فرش ماشینی وارد می کنیم. به اینجا که رسید تقریبا تمام بچه ها از خود بیخود شده بودند و جان رفت وسط یاران چه غریبانه را خواند و یک نیم ساعتی همه سینه زدیم و صفایی کردیم.
 
دوازدهم فروردین
امروز یک روز ملی برای ایرانیان مهمان نواز است. امروز ما را بردند میدان انقلاب که چهار ساعت جشن ملی در آنجا برگزار می شد و واقعا خوش گذشت و ما فهمیدیم ایرانی ها خیلی خوشحالند و همه اش جشن و عید و تعطیلی و از این چیزهاست و دیگر وقتی برای جنگ یا انجام عملیات تروریستی ندارند و رسانه های ما همه اش دروغ می گفته اند.کارمن وسط جشن یکهو اختیارش را از دست داد و با مشت گره کرده فریاد زد: مرگ بر انگلیس! و فیلیکس هم گفت کاش ما آنروز با آن وانت سنگ می رفتیم دم سفارت انگلیس و یک درسی به این اینگیلیسیا می دادیم.
 
سیزدهم فروردین
امروز روز طبیعت است و ایرانی ها به کوه و در و دشت رفته و از درخت می روند بالا. ما را بردند تپه های عباس آباد که چون تورلیدرمان یک وجب جا هم برای نشستن ما پیدا نکرد مجبور شدیم برگردیم.
امروز یک خبر بد هم به ما داده شد.اینکه تا دو روز دیگر باید به انگلیس برگردیم. تری گفت اعتصاب غذا خواهد کرد و نمی خواهد از ایران برود. جان هم پا به زمین می کوبید و می گفت:نمی خوام، نمی خوام.ولی عصر ما را برای پرو لباس بردند هاکوپیان و برای همه ی مان کت و شلوار های قشنگی خریدند که رنگ آبهای نیلگون خلیج فارس بود. بعد این آقای مسابقه ی محله آمد و به اشلی گفت ده بار بگو خلیج همیشگی فارس مال ماس و اشلی هم گفت و برنده شد و ما دست زدیم. بعد هم فیلیکس از آن آقا ریشوئه پرسید چرا تا امروز ما را نگه داشتید؟ آن آقا گفت خب چون رفتن شما یک سری کار اداری داشت و تا سیزدهم هم که همه جا تعطیله. فیلیکس گفت: پس چرا چهاردهم ما را نمی فرستید؟ که آن آقا گفت:ای بابا! بعد از سیزده روز تعطیلی چهاردهم کی حال کار کردن داره. ولی شب که برگشتیم با اینکه علف هم گره زده بودیم حال همه بد بود که یک دفعه جان بلند شد و شروع کرد به خواندن چنگ دل آهنگ دلکش می زند...ناله ی عشق است و آتش می زند که کلی گریه کردیم تا صبح شد.
14/1/86 – تهران- ایران – خاورمیانه 
 

شنا نامه!

 

اینم از آخرین روز این هفته! و حالا میرم که یک تعطیلی یک هفته ای رو داشته باشم! 

تو ژاپن هر ساله ۳و ۴ و ۵ ماه می تعطیل رسمی میباشه و چون همیچین تعطیلات پشت سر همی تو ژاپن غیر عادیه٬ هفته ای که این سه روز توشه به عنوان golden week نامگذاری شده! مثل ایران که ماهی یک golden week داریم امسال این سه روز ۴شنبه٬ ۵شنبه و جمعه ست که دوشنبه و سه شنبه اش رو هم دانشگاه ما فستیوال و برنامه ی معرفی لابراتورهای تحقیقاتی رو گذاشته و خلاصه که کل هفته رو هواست! اما این اصلاً به این معنی نیست که من میتونم یک کمی هم که شده استراحت کنم و بیخوابیهایی این دو هفته ی اخیر رو جبران کنم یا درسهایی که هنوز هیچی نشده رو هم تلنبار شده رو یک کمی هم که شده جمع و جور کنم!! دلیل اصلی اش هم وارد شدن اکتیوانه ی من به کلاب شنا و تمرینهای هر روزمونه! خوب باید بگم این کلاب یک فرقی با بقیه ی کلابها داره و اون اینکه وابسته به دانشگاهه و در حقیقت تیم دانشگاه محسوب میشه و به خاطر همین اجازه داریم که از آخر این هفته تا آخر تابستون به طور رایگان از استخر دانشگآه واسه تمرین استفاده کنیم٬ اما در مقابل باید در تمام تمرین ها با جدیت حضور به هم برسونیم و مثل خر شنا کنیم!! اونم کی؟! ۶.۵ تا ۸.۵ صبح!! نمیدونم تو این شرایط که من هنوز ژاکت میپوشم و میرم بیرون چطور صبح اول صبح میخوام برم استخر روباز!! این دو هفته ی اخیر تمام تمرینات توی استخر سرپوشیده ای نزدیک دانشگاه بود ولی از اول می به بعد... و اما در رابطه با این کلاب!! فوق العاده جو صمیمی و دوست داشتنی داره و همین باعث میشه که من با اینکه صبح ها جونم در میاد هر روز ساعت ۵ بیدار شم و خودم رو به تمرین برسونم! بچه ها فوق العاده خوبند و اصلاًً اون احساس استرسی رو که ژاپنیها با رفتارشون به خارجی ها منتقل میکنند به من نمیدن! البته خوب فکر کنم که من هم یاد گرفتم که چه جوری خودم رو قاطی ژاپنیها جا کنم... روزی که واسه آزمایش رفته بودم بهم گفتند که کلاب شنا به دو گروه تقسیم میشه: شنای سرعتی واسه مسابقات و واترپلو! کدوم رو میخوای؟ ما هم گفتیم سرعت رو بابا بیخیال٬ علی الحساب بریم ببینیم واترپلو چه جوریاست! رفتن همان و علاقه مند شدن همان! با اینکه به نظرم از فوتبال و راگبی هم خشن تره و تا وقتی که توپ با دستت تماس داره حریف میتونه حتی رو کله ات هم سوار شه٬ اما همین خشونت و مقاومت آب٬ بیشتر ترغیبت میکنه که هر جور شده از پسش بربیای!... سنپایها واقعاً سنپای هستند و همه جوره به من کمک میکنند تا زودتر راه و چاه رو یاد بگیرم! leader کلاب یک پسر سال چهارمیه که از قدرت برقراری ارتباطِ بالایی برخورداره و خیلی هوای تازه واردها رو داره! دخترها با اینکه طبق معمول همیشه خیلی کمند اما اون حسود بازی یا بهل بازی مسخره ی دخترهای ژاپنی توشون نیست یا اگر هم هست اینقدر کمه که من هنوز حس نکردم! یک سنپای سال سومی دارم که خیلی باهاش حرف میزنم٬ چیزی که برام جالب بود این بود که یک بار ازم پرسید که چرا از سال اول وارد کلاب نشدم٬ گفتم اون موقع چون یک تازه وارد بودم خیلی چیزهای دیگه وجود داشت که باید یاد میگرفتم و تا عادت کردن به جامعه ی ژاپنی زمان لازم داشتم٬ یک جورایی که انگار تو گفتنش تردید داشته باشه بهم گفت تو کلابها تازه واردها که اصولاً سال اولی هستند باید کارهای خرحمالی و ببر و بیار رو انجام بدن و وقتی سال دومی شدن دیگه معافند! من که زودی دوزاریم افتاد بهش گفتم ببین٬ برای من اصلاً مهم نیست که سال چندمیم٬ اون جوری که قانون اینجاست با من رفتار کنید! اونم گفت پس به خاطر اونها هم که شده ممکنه یه وقتها ازت کار بخوایم٬ منم گفتم باشه! و نمیدونم چرا حتی یک ذره هم ناراحت نشدم از حرفی که بهم زد٬ حتی خوشحال هم بودم که اینقدر منو از خودشون حس کرده که این مسئله رو باهام درمیون بگذاره! از هر رفتاری که باعث شه بین خودم و ژاپنیهای دور و ورم فاصله ببینم و احساس تنهایی کنم٬ متنفرم!!!... در کل اینکه خیلی به این فعالیت جدید علاقه مند شدم طوریکه جز جداناپذیر برنامه هام شده٬ اما چیزی که نگرانم میکنه تاثیر اون توی روند درسیمه! خوب این خیلی طبیعیه که بعد از ۲ ساعت شنا کله سحر٬ سر کلاسها اینقدر مست خواب باشی که چوب کبریت هم جواب نده و تازه وقتی که میخوابی٬ اینقدر عمیق باشه که خواب هم ببینی!!! اونم با این درسهای سختی که این ترم دارم اما خوب چه میشه کرد دیگه! راهیه که اومدم و خوشم نمیاد به پشت سرم نگاه کنم ببینم آیا پلی هست یا نه! فعلاً تا هر جا که بشه رو به جلو میرم!  

راستی هفته ی پیش دو تا فیلم دیدم٬ یکی فیلم مهمان که مضمون کمدی داره و فکر کنم هنوز هم توی ایران رو اکران باشه و دیگری فیلم قشنگ و تاثیرگذار تقاطع...

اگه بخوام فیلم مهمان رو نقد کنم باید بگم که در کل هیچی نداشت که حتی آدم بخواد نقدش کنه! فیلمنامه ی فیلم به شدت ضعیف و متزلزله و گاهی وقتا اصلاً با واقعیت جور درنمیاد اما چیزی که آدم رو ۲ ساعت تموم پای مونیتور نگه میداره٬ بازی قشنگ امین حیایی در نقش یک لات بامرامه که بازم نشون داده از توانایی بازیگری بالایی برخورداره! فیلم این طور شروع میشه که یک دختر خارجی با دیدن یک صحنه ی فیلم٬ نظرش راجع به دوست پسر ایرانیش و کلاً ایرانیها عوض میشه و برای تحقیق به ایران میاد! این ایده که مخصوصاً در شرایط فعلی و سر و صداهایی که سر قضیه ی فیلم ۳۰۰ دراومده٬ میتونسته به تقویت فیلم کمک کنه٬ در ادامه ی فیلمنامه کمرنگ و حتی بالکل فراموش میشه! ولی خوب نمیتونم بگم که از دیدن این فیلم پشیمونم چون حداقل ۲ ساعت داشتم به راه رفتن امین حیایی میخندیدم

و اما فیلم تقاطع... فیلمی که لحن به شدت خشنی داره و به نظر من همین صریح بودنش در نشون دادن زشتی های جامعه مونه که بیننده رو تا پایان فیلم سر جاش میخکوب میکنه! شاید در واقعیت٬ هیچ وقت سیر زندگی چند خانواده اینقدر تو هم گره نخوره ولی چیزی که غیر قابل انکاره اینه که در ابعادی وسیعتر این مسئله بدون شک حقیقت داره! یعنی همه ی ماها یک جورایی توی اتفاقاتی که تو زندگی دیگران پیش میاد تاثیرگذاریم حالا چه خواسته چه نخواسته! چه دونسته چه ندونسته!...  البته ناگفته نمونه که بعضی از صحنه های فیلم هم خالی از اغراق نیست٬ مثل جایی که سر ضبط زنده ی فیلم برای برنامه ی کودکان زنی به اسم مملکت سر میرسه و یک سری حرفایی میزنه که اصلاً با محتوای برنامه کودکان مناسبتی نداره ولی با این حال پخش اون برنامه قطع نمیشه! یا حمله ی ناگهانی سروش صحت به یک ۲۰۶ نقره ای فقط به دلیل اینکه دختری که دوست داشته به وسیله ی یک ۲۰۶ مشابه کشته شده! و یا حرفهای دوست دختر پدرام توی رستوران که اون عکس العملی رو که بیننده از پدرام توقع داره٬ به دنبال نداره!... اما میشه اینا رو گذاشت به حساب حرفهایی که فیلم میخواد بزنه و غیر از به نماد کشیدنشون راه دیگه ای نداره! خوب البته اونجاهایی که تونسته حرفش رو بزنه٬ به خوبی از پسش براومده و به قول خودمون طفره نرفته! استفاده از واقعیت های پیش پا افتاده ای که خانواده های امروزی هر کدوم به نوعی باهاش درگیرند٬ فضای فیلم رو برای به تصویر کشیدن زندگیهای پیچیده و نابسامان مردم آماده کرده٬ اینکه در یک جامعه ی مذهبی که به هیچ وجه روابط دختر و پسر تایید نمیشه٬ یک دختر با دوست پسرش روابط جنسی داشته باشه٬ یا مادری که همه جوره پسر علاف و بیکارشو حمایت میکنه و گندکاریهاشو لاپوشونی میکنه در حالیکه پدر خونه برای حفظ ناموس خودش به فکر بلند کردن دیواره! یا پسری که گیر داده و از مامانش سوئیچ ماشین میخواد٬ یا پدری که همسرش در بدترین شرایط تنهاش گذاشته و رفته و یا حتی صحنه هایی از ترافیک شهر٬ رانندگیهای غیرمجاز برای زودتر رسیدن و سواستفاده افسرهای راهنمایی رانندگی ازین موقعیت و... همه و همه ی اینها٬چیزهایی نیست که توی جامعه ی امروز ما کم باشه! فقط کافی بوده که به جای پرداختن به تک تکشون٬ همه رو جمع کرد و کنار هم گذاشت تا یکهو نقطه ی عطف فیلم شکل بگیره و تو شوک زده ببینی که واااای!! به چه موقعیت بغرنجی تبدیل شد!! اون وقته که مخت سوت میکشه و پوچی همه ی وجودت رو پر میکنه!... و همین عمق این احساس پوچیه که باعث میشه تو به تواناییهای فیلنامه نویس ایمان بیاری!... فقط واسه من یک سوال ته فیلم باقی موند! اونم اینکه فیلمنامه ای که اینقدر قویه و همه جوره بیننده رو تو خودش حل کرده٬ چطور میتونه یکهو پایانش اینقدر ناموزون تموم شه! مثلاً اینکه با وجود مشخص نشدن سرنوشت پدرام و امیر٬ امیر با آرامش خیال به پسرک گلفروش لبخند بزنه نمیتونه فقط به خاطر اعتراف و از بین رفتن وجدان دردش باشه٬ چون هر چی باشه این وسط یک بچه ی بیگناهی بی مادر شده! یا ازون بدتر سکانس آخر فیلمه که فاطمه معتمدآریا به عنوان یک مادر فداکار که حاضره به خاطر فرزندش از عشقش بگذره و نماد احساسات عمیق مادرانه ست٬ اونطور به راحتی بچه ی بی مادر شده ای رو به پدرش میسپره و بیخیال قرار ملاقاتش رو با همسر آینده اش میگذاره!... آیا فیلمنامه ای که اینقدر تلخ شروع میشه و تلخ ادامه پیدا میکنه٬ لازم بود که یکهو در انتها اینقدر بی تناسب شیرین شه؟!؟

الکترون نامه!

 

همیشه فکر میکردم که الکترون خیلی موجود باهوشیه٬ اما امشب به این نتیجه رسیدم که اتفاقاً خیلی هم احمقه! یک عمره که عاشق بار مثبته در حالیکه اصلاً بار مثبت وجود خارجی نداره! بار مثبت یعنی نبود الکترون٬ یعنی هر جا که الکترون از اون جا رفت! بعد این الکترون خنگِ خدا در به در دنبال بار مثبت!!... اون وقت میگن عشق رو از پروانه بیاموز! یکی نیست بگه بیا از الکترون بیاموز! از big bang تا حالا داره دور هسته ی اتم میچرخه به امید اینکه بتونه به پروتون برسه!... میدونه اگه از آنود به کاتد بره هم خودش رو داغون میکنه هم محبوب رو ها٬ اما بازم مثل گاو راه میفته میره طرف کاتد!... این همه توی این مدارها لابه لای ناخالصی ها جون میکنه تا جریان برقرار کنه٬ اون وقت قرارداد کردند که جریان یعنی حرکت بار مثبت از قطب مثبت مولد به قطب منفی اش! جیکش هم درنمیاد! من بودم اعتصاب میکردم دیگه از جام تکون نمیخوردم ببینم این ملت بدون برق چه خاکی میخوان به سرشون بریزن!! اما الکترون هیچی نمیگه چون بار مثبت رو دوست داره! از خداشم هم هست که این همه زحمت بکشه و همه اش به اسم بار مثبت دربره! میدونه عشق زحمت میخواد٬ میدونه "عشق نگه داری میخواد٬ شبها بیداری میخواد"... خلاصه که الکترون هم ثابت میکنه که عشق حماقت میاره و حماقت عشق!

پ.ن: خانم مهندس مثلاً نشسته در مورد ترانزیستور بخونه!! ببین از emitter و collector به کجاها رسیده!! جداً که همون کتابهای فهیمه رحیمی بیشتر رد کارمه! 

آرزوهای ویکتور هوگو!

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
 

شب نامه!

 

تا همین چند دقیقه پیش داشتم از خواب میمردم و تو حال خودم نبودم! اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که چند دقیقه بعدش پای کامپیوتر باشم و یک پست بنویسم! اما نمیدونم چرا یکهو حالم دگرگون شدم... مسواک زده بودم که برم بخوابم که یکهو یادم افتاد لباسها از سر شب همین طور تو ماشین لباسشویی مونده... رفته بودم تو بالکن و داشتم آروم آروم لباسها رو تکون میدادم و روی بند پهن میکردم که یکهو سکوت ساعت ۱:۳۰ نصفه شب بدجوری منو گرفت! یک ذره به اون دور دور ها نگاه کردم که چراغهای اتوبان جلوه ی قشنگی به تاریکی شب داده بود! هوا بوی تابستون میده! انگار نه انگار که همین دو روز پیش دوباره زمستون به اوساکا برگشته بود... وقتی با یک تاپ و شلوارک توی تاریکی وایمیسی و باد خنک شبانه پوستت رو نوازش میده٬ یک حس غریبی داره! ناخودآگاه بوی فضا آدمو به گذشته میبره!...

به شبهای تابستون تو فشم وقتی همه به ویلای شوهرخاله اینا میرفتیم... به شبهای تابستون شمال٬ شهرک خزرشهر٬ وقتی هنوز خیلی کوچیکتر از این بودم که بفهمم که این بوی تابستونه که این همه دختر و پسر رو تا نصفه شب لب دریا نگه میداره!... به اون موقعها که تابستونها مامانم کلی کلاس ما رو میگذاشت که تابستونها بیکار نباشیم... به یک کمی بعدترش که تابستونها میرفتیم شهرک فردوس!... به اون تابستونهایی که کلاس زبانم آخرین سانس بود و شبهای تابستون قاطی هیاهوی جمعیت تا خودم رو به خونه برسونم ساعت ۹ شده بود... به اون سال تابستون که رفته بودیم خوانسار و شبها میرفتیم پارک نزدیک هتل و تا میتونستیم راه میرفتیم و میدویدیم!... به اون سال که تازه بابا تو حیاط خونه حوضمون رو زده بود و ما کلی حال میکردیم و فکر میکردیم استخر دار شدیم و شبها میرفتیم آب تنی که همسایه ها دید نزنن!... به همه ی اون شبهایی که رستوران های جاده فشم رو پاتوق میکردیم... به امتحانهای خرداد که همیشه جون آدم رو میگرفت تا تموم شه!... به اون تابستونی که داشتیم ویلای الآنمون رو میساختیم و چقدر بدبختی کشیدیم و کار کردیم!!... به اون تابستون گرمی که وارد پیش دانشگاهی شدم و هر روز به مدرسه میرفتم!... به تابستون سال بعدش وقتی که کنکور تموم شد!... و باز سال بعدش توی ژاپن که داشتم واسه امتحانهای سپتامبر میخوندم و البته در کنارش با مامان و بابای ژاپنی ام به سفر رفته بودیم... و بالاخره تابستون پارسال که مامان اومده بود ژاپن و کلی خوش خوشانم بود...

باورم نمیشه که این همه زندگی کرده باشم!! هنوز ۲۰ سالم هم کامل نشده و این همه خاطره؟!؟!... همه چی مثل یک فیلم میاد و جلوی چشمت رژه میره!... بی هوا توی فولدر موزیکم دنبال یک آهنگ متناسب با حالم میگردم!... آها! خودشه! گل گلدون من... لعنتی این آهنگ هیچ وقت تکراری نمیشه! این آهنگ واسه من یعنی همه ی روزهای راهنمایی و دبیرستان! یعنی آمفی تئاتر مدرسه مون! یعنی حلقه هایی که دست در دست هم درست میکردیم و حیاط دبیرستان رو دور میزدیم! یعنی کارگاه علوم و سرود ملی! یعنی جشن فارغ التحصیلی از پیش دانشگاهی!... یعنی همه ی روزهای خوبی که داشتم! یعنی ۷ سال زندگی از ۲۰ سالی که عمر کردم!... خدایا شکرت که این همه زندگی کردم!... خدایا یعنی الآن هم ۱۰ سال دیگه یک خاطره بیشتر نیست؟!... این ثانیه هایی که با تمام وجود دارم لذتش رو میبرم و نمیخوام که تموم شن!... این هر روز صبح هایی که به شنا میرم٬ این شنبه هایی که به dance میرم٬ این روزهایی که درگیر کارم هستم٬ این خرده ساعتهایی که گیر میارم تا معلم فرانسویم رو ببینم٬ این درسهای قشنگی که از خوندنشون لذت میبرم٬ این روزهای خوش آب و هوایی که بیرون کافه تریای دانشگاه٬ رو صندلی لم میدم و بیخیال یک چیزی میخورم و رفت و آدم مردم رو نگاه میکنم و یا احیاناً یک کتاب دستم میگیرم و یک مروری روی درس ساعت بعد میکنم٬ این شبهایی که تو تنهایی خودم کلی فکر میکنم و یا اینکه یک فیلم نگاه میکنم و شام میخورم... آیا واقعاً همه ی اینها فقط یک خاطره ست؟! من این خاطره ها رو خیلی دوست دارم!...

                      خدایا بابت این همه زندگی کردن مرسی!