آپ نامه!
میگند چرا آپ نمیکنی؟؟!! نمیگن بابا این بدبخت هم یک وقتها ممکنه حس آپ کردنش آب بره
...
از هفته ی پیش یعنی بعد از تولدم میخواستم آپ کنم! در مورد تولدم و اینکه چقدر خوش گذشت و چقدر جای همه خالی بود و چقدر میل و msg و کادو و خلاصه چقدر خاطره ی خوبی بود بنویسم... اینکه اون شب کلی شیطونی کردم و واسه یک شب هم که شده همون مریم سابق شدم!!... اینکه چقدر همه ی دوستان جدید و عزیز ما محبت کرده بودند و حالا جدا از هدیه های خیلی قشنگشون٬ واسه تهیه و تدارک زحمت کشیدند... اینکه دیگه بهاره و خاله اش اینا منو فرو کردند تو زمین اینقدر شرمنده میکنند... اینکه وقتی در صندوق پستی ام رو باز کردم و کارت و کادویی رو که گابی از ناگویا فرستاده بود دیدم چقدر از داشتن همچین دوستی خوشحال شدم
... خلاصه همه ی این چیزها که توی این یک هفته نیومد که بنویسم
... حالا نه اینکه دپ باشم ها!! اصلاً!! دپ نیستم ولی رو فرم بودنم دیگه محدود شده به زمانهای خاص... من نمیدونم این چه دردیه که من دوست دارم همیشه بخندم؟؟!!!... اگه یک روز سوژه واسه خنده نداشته باشم احساس میکنم رفتم تو دپ!!!
از طرف دیگه باز من توی حس ناامیدی شدید از این ژاپنی ها هستم... نه به اون شب که باهاشون رفتم بیرون و کلی خوش گذشت (اصولاً وقتی این ژاپنیها مستند ۱۸۰ درجه عوض میشند! چنان بچه های باحالی میشند که یک لحظه احساس میکنی با دوستای ایرانت دور هم جمعین!) نه به اینکه از فرداش حتی سلام هم به آدم نمیکنند!! حتی وقتی چشم تو چشم میشیم! حتی وقتی میبینه که من دارم بهش لبخند میزنم که هی یابو! صبح به خیر!!! باز مثل بز روشو میکنه اون ور و از کنارت رد میشه!!! آخرش من نفهمیدم اینا از من خوششون میاد یا بدشون؟؟!!
بین خودشون اصلاً این طوری نیستها!! کاملاً میتونی احساس کنی که دارن همگی باهم حال میکنند و میخندن و سر به سر میذارن!! این وسط چرا ما رو راه نمیدن خدا میدونه!!... حالا بذارین بگم امروز سر کلاس چه گندی زدم... کنار دستم یکی از همکلاسی ها که از مالزی اومده نشسته بود... کلاس هم ساکته ساکت!! همه یا خوابند یا دارن تند و تند از رو تخته نت برمیدارن! یک دفعه این دوست ما که باز از همه بهتره (بازم صد رحمت به خارجیها!) از من پرسید که تعطیلات تابستون برمیگردی یا نه؟؟! (مکالمه به زبان ژاپنیه!) گفتم نمیشه برگشت آخه انتخاب واحد درست وسط تعطیلاته! اونم گفت: اتفاقاً منم همینو میخواستم بگم٬ دلم میخواد برگردم اما اینطوری نمیشه! حالا دلت نمیخواد برگردی؟! که من هم یکهو با همین صدای لعنتی که همیشه بلند بوده گفتم: معلومه که میخوام برگردم٬ دیگه ژاپن بسه! به درد خود ژاپنی ها میخوره!!... و درست بعدش یادم اومد که بین ۴۰ نفر ژاپنی نشستیم!!!!![]()
![]()
حالا ژاپنیها و رفتارشون هم به کنار٬ نمیدونم چرا همش منتظر یک اتفاقم! نمیدونم چه اتفاقی٬ واقعاً نمیدونم! ولی منتظر یک اتفاقم که یکهو همه چی رو عوض کنه!! آهان فهمیدم... شاید از این یکنواختی خسته شدم... نمیدونم... اون وقت تو این شرایط آدم از یک باربیکیو هم جا بمونه دیگه نور علی نوره! نه؟؟!!... بله! با شمام
... بابت عکسها مرسی ولی بگید ببینم آدم دودره بشه دیگه حالی هم واسه آپ کردن میمونه؟؟!! (البته خوب منم خودم... میدونم بابا! شوخی کردم![]()
)...
راستی هنوز هم یادم نرفته که میخواستم در مورد یک چیزی توی دانشگاههای ژاپن بنویسم... اما الآن حس نوشتن اونرو ندارم... چیز زیاد مهمی هم نیستها... در مورد فعالیتهای غیردرسی دانشگاههای ژاپنه که اصولاً تو ایران نیست... حالا یک ذره بهش فکر میکنم و به قول ما نویسنده های حرفه ای!!!!(![]()
) میپزمش و جا که افتاد مینویسم...
دیگه بیشتر از این عرضی نیست... رخصت؟!!... زَت زیاد!!...