X
تبلیغات
سالهـــــای دور از خـــانـه

سالهـــــای دور از خـــانـه

سایونارا


کلمه ی "سایونارا" تنها کلمه ی ژاپنیست که همگان معنی اش رو میدادند!‌ جالب اینجاست که در فرهنگ ژاپن این کلمه چندان کاربرد خاصی نداره و یکی از اشتباهات رایج خارجی هایی که تازه پا به ژاپن گذاشتند کاربرد همین کلمه به هنگام خداحافظی ست. معمولا شما وقتی از محل کار خارج میشید یا موقعی که از دوستانتون جدا میشید، اصولا وقتی قراره کسی رو دوباره ببینید از عبارت "خسته نباشید" و یا "تا بعد" استفاده میکنید. مخصوصا در بین نسل جوان که استفاده ازش کاملا ور افتاده. مثلا همونقدری که یک جوون ایرانی ممکنه از کلمه "بدرود" استفاده کنه، یک جوون ژاپنی هم از "سایونارا" استفاده میکنه. میشه گفت که سایونارا یک واژه ی غیر متعارف و تا حدی رمانتیکه که بیشتر در آهنگها شنیده میشود و از نظر من معنی اش به هجران بیشتر نزدیکه تا خداحافظی متعارف ما.  

با این پیش در آمد، سالهاى دور از خانه به همه سایونارا ميگه و ميره كه كار خودش رو در وبلاگ جديد ادامه بده. 

از خودم انتظار داشتم که هنگام خداحافظى ازين مأمن خاطرات ِ مهمترين سالهاى زندگيم، كمى احساسى تر برخورد كنم و متن بلندبالايى بنويسم. ولى الان ميبينم لزومى نداره زياد سوزدارش كنم، من هميشه تحول و نو شدن رو با آغوش باز پذيرفتم... تازه راه دورى هم نميرم. همون سالهاى دور از خانه ست با همون نويسنده و همون حال و هواى ژاپن، فقط كمى ادويه جاتش رو عوض كردم كه طعم تازه اى بگيره و ذائقه ى خودم و خواننده رو بیشتر تحريك كنه.

برای حسن ختام این پست که حالا شما هم نگید که چه سنگدل بود و گذاشت رفت، این قسمت آهنگ احسان خواجه امیری که یکهو به طرز عجیبی تو ذهنم پیچید رو میذارم و بدرود میگم:  

                خداحافظ ای همنشین همیشه              خداحافظ ای داغ بر دل نشسته 
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من          تو را می سپارم به دلهای خسته 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت 10:25  توسط マリヤム  | 

از تولد تا تولد!


من صمیمانه از کسی که ایده ی روز تولد رو برای اولین بار بین انسانهای اولیه جا انداخت تشکر میکنم. اینکه هر کس تو کل سال یک روز داره که مال خودشه و با بقیه روزها فرق داره، و تو این روز همه خیلی خاص و مهربون باهاش رفتار میکنند شاید بهترین هدیه ی این مبدع خوش ذوق به کل بشریت بوده باشه. با ارادت فراوان خدمت نامبرده، دیروز ۱۳ می یا همون ۲۳ اردیبهشت روز تولد من بود!

امسال تولدم برام معنی خاصی داشت و شاید چون اینقدر من براش ارزش قایل شده بودم و بهش فکر میکردم، گردش روزگار هم طوری دست به دست هم داد که هر چه بیشتر به این روز نزدیک شدیم، زندگی بیشتر به من خندید. چند روزی بود که پشت سر هم اتفاقات هیجان انگیز میفتاد تا دیروز که یکی از بهترین روزها بود! از کلی دوست و آشنا تلفن و پیامهای دلچسب دریافت کردم، شب دم در خونه با دسته گل بزرگی که مامانم با زیرکی تمام و با همکاری یکی از دوستام تو ژاپن برام فرستاده بود غافلگیر شدم، و یک کادوی تولد خاص و فراموش نشدنی دریافت کردم. اینجوری بود که روز تولد من خودش آغازی شد برای دوباره متولد شدن.

از مدتها پیش، از همون زمانی که افسردگی لعنتی اومد و تن خستگی و بی برنامگی بعدش هم موند، تصمیم گرفتم که روزی رو مشخص کنم که ازون روز وارد فاز جدیدی از زندگی بشم. ازین تصمیم ها که آدم یکهو قاط میزنه و میخواد بالا پایین کل زندگی شو عوض کنه! شاید واسه خیلی ها این مسخره باشه و بگن توهمه! مگه میشه آدم یه شبه همه چی رو تغییر بده؟ حقیقتش اینه که من همیشه ام همین بوده! همیشه همه چی یه شبه خوب شده و یه دفعه هم به هم ریخته! اهل گذار از مرحله جامد به مایع و از مایع به گاز نیستم، یکهو تصعید میشم و یک دفعه هم چگالش پیدا میکنم. خوب یا بدش، همینه که هستم. 

امسال هم، تولد ۲۷ سالگی من قرار بود مبنایی برای یک شروع جدید باشه. یک شیفت بک به همون مریم کوشا و فعال و پربازده که مدتهاست ازش دور افتادم. قراره دیگه شبها زمان خواب باشه برام و  صبحها زمان بیداری و نه برعکس! قراره ساعتهای کار مشخص باشه و ساعتهای ورزش هم به جای خود! قراره چشمهام رو باز کنم و معادله ی روابط با آدمهای دور و ورم رو دوباره بازنویسی کنم و درجه و ضریب هر متغیر رو با منطق بهتر و بدون دخالت احساسات تعیین کنم!‌ اینطوری میتونم اون متغیر ها که با ذره ای جابجایی زندگی ام رو به ∞- یا ∞+ سوق میدند رو یک صفر رو سرشون بذارم و واسه همیشه به ثابت ۱ در معادله هام تبدیلشون کنم. قراره خوش بین تر باشم به همه چیز، مخصوصا به خودم و درسهام و زندگی آینده ام. 

اینها همه اش نیست البته، تغییرات بیشتری در دست برنامه ریزیه! چرا؟ چون من تغییر دوست دارم، تغییر سرشار از زندگیه! آدم راکد که میمونه میگنده! باید تغییرش بده تا جون بگیره. همه ی تغییر ها هم لزوما صعودی نیستند همیشه، اتفاقا تجربه ی نزولی هاش هم لازمه. اصلا مبنای شتاب گرفتن همینه! میخوای لایی بکشی باید یک دور برگردی و رو دنده ۲ چاقش کنی! تازه فهمیدم افسردگی هم همینه، ماشینت از نفس افتاده! باید دنده رو معکوس عوض کنی! در همین راستا، یکی از تغییراتی که در ذهن دارم آغاز وبلاگ جدیده. میخوام نوشتن رو کمی به گونه ای دیگر آغاز کنم. همیشه نوشتن بهترین راه برای نظم بخشیدن به افکارم بوده. اون سالهای جوونی، بلاگفا یار و همراه خوبی بود و من خیلی خاطرات رو اینجا ثبت کردم. اما دیگه نه بلاگفا جوابگوی نیازهای منه و نه نوشته های من همگن با اونچه که قبلا در اینجا نوشته شده. من اون دختر نوجوان و شر و شور رو پشت سر گذاشتم و تبدیل به زنی جوان با تفکرات و سبک اندیشه ی متفاوت شدم. وبلاگ جدیدی رو در دست طراحی دارم که به زودی به آنجا نقل مکان خواهم کرد و این صفحه رو برای همیشه به بایگانی آرشیوهای بلاگفا خواهم سپرد. سالهای دور از خانه ی من از بین نمیرود ولی دوباره متولد میشود. 

 stay tuned! 


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت 16:31  توسط マリヤム  | 

گلهای ایرانی و خارهایشان


خوب اینم از تعطیلات گلدن ویک و کمپ با جماعت ایرانی! با همه ی دردسرها و سرشلوغی هاش اومد و رفت و تموم شد و کلی خاطره ی ریز و درشت باقی گذاشت. در مجموع خیلی خوش گذشت ولی دهن من یکی که این وسط صاف شد.

کلا اینجور مسئولیت به عهده گرفتن ها و برنامه ریزی ها تجربه ی خوبی نه تنها برای شناخت دیگران بلکه فرصت ارزشمندی برای خودشناسیه و البته همون یک بارش برای هفت جد آدم بسه!‌ من در جریان این کمپ متوجه شدم که آقا جون، من به درد برنامه ریختن و کار کردن با ایرانی ها نمیخورم! والسلام !  من به خاطر زندگی طولانی در ژاپن زیادی مسئول پذیر بار اومدم و زیادی وقت میذارم و به برنامه ریزی دقیق اهمیت میدم اما بقیه ایرانیها موجودات بسیار نامنظم و باری به هر جهتی هستند که "هر چه پیش آید خوش آید" شعار اصلی شونه و اصولا با مفاهیمی مثل احترام به وقت دیگران و انطباق با جمع بیگانه هستند. حالا نه اینکه بگم اونها بد هستند و من خوب! نه، اصلا حرف بدی و خوبی هم نیست! اونها همینند که هستند و اینجوری راحت ترند و خوب منم همینم که هستم و در مقام مسئولیت نمیتونم راحت باشم! اینطور هم نبود که از اول ندونم و یا فراموش کرده باشم که ما از چه فرهنگی میایم، ولی در خیال خام خودم تصور میکردم که لااقل قدری زندگی در ژاپن همونطور که من رو تغییر داده، باید کمی هم در رویه ی زندگی این ایرانی های عزیز تاثیر گذار بوده باشه که البته بنده بسی در اشتباه بودم. 

گذران وقت با ایرانیها همیشه خوشایند بوده حتی اگه پر از مشکلات و حرف و حدیث باشه! با اینکه اینبار هم لحظات خوش کم نبود و کلی خاطره های خوب در طول این کمپ رقم خورد، من در چند مورد خاص خیلی از همه ی این همسفران ایرانی ناامید شدم. خودم رو ملزم میدونم که این ناامیدی هایم رو همین الان لیست کنم که چند صباح دیگه که یادم رفت و دوباره هوس اینجور کارها به سرم زد، بیام و بخونم و عبرت بگیرم که ازین غلط ها نکنم!

آنچه باید در برخورد با ایرانیها بدانیم:

 ۱) اصولا ایرانیها به کاری که شما براشون انجام میدید، اونقدر که خودتون به اون کار بها میدید اونها بها نمیدند و ارزش قایل نیستند و کلا نباید ایرانی جماعت رو خیلی جدی گرفت و براشون خیلی زمان گذاشت. مثال ۱: بعد از چندین ایمیل بلند بالا با جزییات تمام رفت و آمدها و زمان بندیها که بنده وقت گذاشتم نوشتم و فرستادم، شب آخر ساعت ۱۲ ملت زنگ زدند و میپرسند فردا صبح کدوم ایستگاه باید بیایم! مثال۲: در طول کمپ هی نفر به نفر از من سوال میشد که بعد ازین قراره کجا بریم و چی کار کنیم و من متوجه شدم که خیلی ها زحمت خوندن حتی یکی ازون ایمیل ها رو هم به خودشون ندادند

۲) کلا از ایرانیها هیچ توقعی نمیتوان داشت!‌ ایرانیها میتوانند بسیار بی معرفت و بی ملاحظه باشند و هیچ وقت هم مسئولیت هیچ چیزی رو به گردن نگیرند! مثال: روز دوم کمپ، ماشین من به همراه ۳ سرنشین دختر دیگر توسط بقیه ی گروه جا گذاشته شد و ما گم شدیم! ما که به دنبال پمپ بنزین و با اطلاع قبلی از بچه ها جدا شدیم به هنگام برگشت دیدیم برخلاف آنچه قول داده شده بود که برایمان صبر میکنند، ۴ ماشین بی معرفت دیگر ما رو گذاشته و رفته اند و ما بعد از نیم ساعت گم شدن در کوهستان و درگیری با موبایل های بی آنتن خبردار شدیم بقیه ۲۰ کیلومتر از ما جلوتر هستند!!‌ تازه وقتی با تب و تاب و استرس فراوان راه رو پیدا کردیم و بالاخره بهشون رسیدیم، همه منکر این شدند که به ما گفتند برایتان صبر میکنیم و تازه توی دهن ما هم گذاشتند که ما گفتیم : مسیر رو بلدیم، شما برید و ما دنبالتون میایم!! یاللعجب ازین ایرانیها!

۳) ایرانیها به کمترین چیزی که اهمیت میدهند زمان بندی، قول و قرار و احترام به وقت دیگرانه! مثال: شب دوم کمپ به علت پیدا نکردن اتاق برای خواب، بچه ها گروه گروه توی خونه ی کانسایی ها تقسیم و مستقر شدند و قرار شد صبح روز سوم همه ساعت ۱۰:۳۰ از نقاط مختلف جمع شند سر مسیر هایکینگ. من و کسایی که شب خونه من مونده بودند با وجود خستگی زیاد صبح زود از خواب بیدار شدیم و به موقع خودمون رو رسوندیم اونجا. اما برخلاف همه ی سفارشات من مبنی بر سر وقت بودن، همه زنگ زدند و در کمال خونسردی گفتند ببخشید ما دیر از خواب بیدار شدیم و ۱ تا ۲ ساعت دیر میرسیم!!!! ما هم مثل علاف ها ۲ ساعت نشستیم همونجا تا بقیه برسند!

۴) ایرانی جماعت به تک روی علاقه ی ویژه ای دارد و هیچ وقت نمیتواند همراه با گروه یک کاری رو به فرجام برساند. مثال: در مسیر هایکینگ ما همش بچه ها رو گم میکردیم و نهایتا وقتی تصمیم به برگشت گرفتیم ۳ نفر از بچه ها رو پیدا نمیکردیم و نمیدونستیم که آیا جلو هستند یا عقب موندند و یا اصلا کدوم گوری هستند!! 

 ۵) ایرانی ها علاقه ای به مشارکت در امور نظافت و کمک ندارند و فقط موقع بریز بپاش حضور سبز و فعالی دارند. مثال: برای نظافت اتاقها من پدرم در آمد تا هر گروهی رو مجبور به جمع کردن وسایلشان و آماده سازی اتاق برای چک اوت کنم!     

خلاصه که تعطیلات طاقت فرسایی بود، البته باید بگم که دوستان جای به جای از من بابت برنامه ریزی این کمپ تشکر کردند و اینطور هم نبود که اصلا قدر ندونند. ولی خوب فشار کاری روی من زیاد بود و من هم که آدم بیخیالی نیستم بیخودی هی استرس داشتم.  

دیروز وقتی از کمپ برگشتم اینقدر خسته بودم که تا امروز صبح بالغ بر ۱۵ ساعت خوابیدم! داشتم عکسها رو نگاه میکردم که احساس کردم با همه ی سختی هاش و حرصهایی که خوردم، باز دلم برای این بچه ها، برای اون آتیش درست کردنها، قلیون چاق کردنها و بزن برقص های شبانه، برای تا صبح بیدار موندن ها و مافیا بازی کردن ها، برای چرت گویی ها و ریسه رفتن های از ته دل، برای همه و همه ی اون لحظات که تا هم زبون ایرانیت نباشه نخواهی داشت، تنگ میشه. چی کار میشه کرد، ایرانی بودن من حقیقتی انکار ناپذیره و ایرانیها ملتی هستند سخت پیچیده با خصلت ها و عادتهای رنگارنگ که با همه ی فراز و نشیب ها و چالش هایی که در ارتباط باهاشون نهفته ست، دل کندن ازشون عمرا امکان پذیر نیست. 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج            فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 13:3  توسط マリヤム  | 

اندر احوالات ایرانیان و دل نازکی هایشان!


از عجایب و خصایل ما ایرانیان همان بس که در قهر کردن و کینه ورزی همه ید طولایی داریم و هر کجای دنیا که باشیم نفر نفر و  گروه گروه با هم مشکل داریم و چشم دیدن هم رو نداریم! حتی من هم که خیلی حواسم جمعه و آسته میرم و آسته میام که گربه شاخم نزنه، بازم از ترکش های این فرهنگ غنی و افتخار آفرین جامعه ی ایرانی در امان نموندم و بالاخره بهونه ای پیش اومد که من هم شهید طریقت خدمتگزاری بشم!

من نمیدونم چرا در تعامل های اجتماعی با ایرانیان هر چقدر هم تلاش بشه که همه جوانب کار سنجیده شه که نه سیخ بسوزه نه کباب، باز آتیش از یک گوشه ای شعله میکشه و دامن خود آدم رو میگیره! آخرش میشه همون مثل معروف اومدم ثواب کنم کباب شدم!... اصلا ما ایرانیها دلخور بودن رو دوست داریم، کوچکترین چیزی به گوشه ی قبامون برمیخوره، همیشه هم یک طرفه به قاضی میریم و راضی برمیگردیم. تقصیر خودمون نیست، هیچ وقت منصف بودن رو یاد نگرفتیم و خود را جای دیگری گذاشتن رو تمرین نکردیم. خود بنده ی حقیر از همه بدتر! 

اما جریان چیه...

مدتیه که درگیر برنامه ریزی یک برنامه ی کمپ برای ایرانی ها از نقاط مختلف ژاپن هستم. راستش تعطیلات ژانویه ی امسال، به مرکزیت چند تا از بچه های توکیو، حدود ۲۰ نفر از دانشجوهای ایرانی و باحال ژاپن ۳ روز آخر تعطیلات سال نو رو در نزدیکی کوه فوجی در یک قرارگاه کمپ مانند جمع شدیم و از قضای روزگار خیلی هم خوش گذروندیم. اینقدر خوش گذشت که تا هفته ها بعد همه هنوز در کف همون ۲ شب بودیم و با آه و حسرت ازش یاد میکردیم. بعد ازون هم قرارمون به این شده بود که در طول تعطیلات golden week برنامه ی دیگری با همون آدمها ترتیب بدیم و این بار در سمت غربی تر ژاپن یعنی جایی که ماها هستیم کمپ کنیم. (تعطیلات گلدن ویک به چند تا تعطیل رسمی پشت سر هم در ژاپن تو ماه می میگند. روز ۲۹ آپریل به خاطر تولد امپراطور تعطیله، همچنین از روز ۳ تا ۵ ماه می، ۳ روز پشت سر هم به مناسبتهای روز یادبود قانون اساسی، روز طبیعت و روز بچه ها در ژاپن تعطیله. اگر به طرز شگفت انگیزی یک شنبه یکشنبه هم وسط این تعطیلیها یا بعدش بیفته تبدیل به یک هفته تعطیلی میشه که بهش میگند گلدن ویک. البته تعطیلات ۴ام و ۵ام ماه می امسال خیلی خوشگل افتاده تو شنبه یکشنبه و بیشتر از ۴ روز تعطیل نیست.)

از حدود دو سه هفته ی پیش بچه ها شروع کردند به ترکوندن فیسبوک من و پیغام پسغام که چی شد؟ تعطیلات گلدن ویک رو یک کاری بکنیم دیگه! تو بیا بشو مسئول برنامه ریزی و یک کمپی راه بنداز و ما هم از توکیو و حومه خودمونو میرسونیم و join میشیم. منم که اصولا عقلم کمه و سرم درد میکنه واسه دردسر مسئولیت پی ریزی این برنامه رو قبول کردم و راه افتادم دنبال گشتن واسه جا و قرارگاه. حالا گلدن ویک هم که به دلیل خوب شدن هوا و تعطیل بودن همه ی کارمندان، توی تعطیلی های ژاپن گل سرسبده، به عنوان peak ترین فصل سال برای هتل ها و تفریحگاه ها محسوب میشه و خود ژاپنیها معمولا از حدود ۷، ۸ ماه جلوتر براش برنامه ریزی میکنند و جا رزرو میکنند. این بود که یا جا پیدا نمیشد یا اگه هم بود قیمت خون باباشون بود. خلاصه بعد از کلی زحمت و وقت گذاشتن و چند شبانه روز ازین سایت به سایت دیگه گشتن و تلفن به این اردوگاه و اون اردوگاه زدن، بالاخره تونستم جایی رو با قیمت مناسب گیر بیارم که واسه شب اول ۲ تا اتاق ۱۲ نفره جا داشتند و واسه شب سوم هم ۴ تا اتاق، اما شب وسط پر بود! ما هم بالاخره بعد از کلی دنگ و فنگ و سوال جواب از بچه ها قرار شد که همین جا رو بگیریم و شب وسط رو حالا یا چادر بزنیم و یا تا شهر برگردیم و خونه ی بچه های نزدیک پخش شیم و خلاصه هنوز هم در پی برنامه ریزی بقیه ماجرا و اسکان بچه ها تو این شب وسط هستم. 

اما چی شد که همین اول کاری حال من گرفته شد؟...

با اینکه همه ی این کارها وقت گیر بود و اعصاب خورد کن ولی اصولا من در طول پروسه ی این تحقیق کردن واسه جا و برنامه ریزی خرسند و خوشحال بودم که قراره بچه ها رو دور هم جمع کنم و بار دیگر کلی خوش بگذرونیم. چند نفری هم از بچه های توکیو یا جاهای دیگه ی ژاپن به واسطه ی دوستاشون تو گروه ما، از برنامه خبردار شدند و اونها هم اعلام کردند که میخوان به ما اضافه شند و در نتیجه تعدادمون بیشتر شده، حتی این بار کسایی که تا حالا ندیدمشون هم قراره بیان... اما زد و من به طور غافل گیرانه ای مطلع شدم یکی از آقایونی که دفعه ی پیش خودش تنهایی به کمپ کوه فوجی اومده بود، اینبار خانمش و پسر ۲ ساله شون هم به ژاپن اومدند و تصمیم دارند که همگی با هم به ما بپیوندند. خوب این خیلی غیر منتظره بود، نه اینکه حالا همه ی ما مجرد باشیم، نه، اتفاقا خیلی از اعضای گروه زوجهای جوون هستند که با هم ژاپن زندگی میکنند و همه شون هم از بچه های نیک روزگار هستند. مشکل این بود که تو جمع ما بچه نبود و تو کمپی که ما برنامه ریزی کردیم و قراره همه زنها در یک اتاق و همه ی مردها در اتاقی دیگر بخوابند و ۲ روز پشت سر هم تو کوه ها طبیعت گردی و هایکینگ بکنیم، اصلا وجود یک بچه ۲ ساله که هر لحظه ممکنه مریض شه یا تب کنه خیلی نامعقول و غیر متعارفه! من سعی کردم که محافظه کارانه و سربسته بهشون ندا بدم که اینجوری بهشون ممکنه سخت بگذره، اما اونها هم خیلی محترمانه اعلام کردند که با ماشین شخصی شون میان و هر زمان که دیدند بچه شون داره اذیت میکنه برمیگردند.

از طرف دیگه ما یک دوستی داریم تو شهر اوساکا که خودش نیست ولی خداش هست، خیلی میخوامش! این دوست ما که سالهاست با شوهرش اینجا زندگی میکنند و الان ۳ ساله که صاحب یک دختر خوشگل شدند، خودش توی برنامه ریزی های مناسبتهای مختلف ایرانیها اینجا واسه خودش سری تو سرها داره و وزنه ی ثقیلی محسوب میشه. یعنی بذارید اینجوری بگم، هر جا گردهمایی ایرانی باشه، این دوست ما به عنوان ستون اصلی برنامه حضور و فعالیت داره، خدا حفظش کنه! 

ما که دیدیم ای دل غافل برنامه کلا از حالت کمپ دانشجویی به فرم مراسم خانوادگی و بچه داری دراومد، دیدیم زشته به این دوستمون نگیم که همچین برنامه ای هست. این بود که زنگ زدیم بهش و صاف و روراست همه چی رو گفتیم و از روی خوش خیالی یا شاید بهتر بگم از روی بچگی و ناپختگی و ندونم به کاری این را هم اضافه کردیم که خانواده ی بچه دار دیگه ای هم هستند که میخوان بیان، اینه که حالا که اونا میان شما هم بیاین دور هم باشیم. این دوست ما هم که حالا بعد این همه سال من دیگه لحن گفتارشو خوب میشناسم با سرسنگینی گفت که مادر و پدر و برادر شوهرش به ژاپن اومدند و تا اون موقع هم خواهند بود و اگه بخوان بیان همه باید با هم بیان که خوب امکان پذیر نخواهد بود و تهش هم اضافه کرد: بهتره که ما نیایم که اینجوری بقیه هم بتونن خوش بگذرونن!!‌!!

ما رو میگی، خورد تو برجکمون! فهمیدیم که تیرمون خطا رفته و اومدیم درستش کنیم زدیم چشمش هم کور کردیم، اون روز به روی خودم نیاوردم تا امروز که با دوست دیگه ای تلفنی صحبت میکردم و فهمیدم که به اون هم رفته گفته که ازین کار من ناراحت شده و من اگر واقعا میخواستم که اونها رو دعوت کنم باید از همون اولی که فکر برنامه ریزی کمپ رو کرده بودم دعوتشون میکردم و نه حالا که چون قراره دیگران بیان اونارو هم بگم! یک جورایی بهشون برخورده که من بهشون حق انتخاب ندادم که خودشون با وجود بچه تصمیم بگیرند که نیان! چی بگم والا! این وسط من بدبخت که نه سر پیازم نه ته پیاز، بعد ازین همه خرحمالی و فکر اینکه این ناراحت نشه و اون بهش برنخوره، تازه بدهکار هم از آب در اومدم. 

نمیدونم، شاید منم واقعا مقصر بودم و باید در اطلاع رسانی بیشتر عدالت رو رعایت میکردم. شاید باید در اون دهان گشاد رو میبستم و بیشتر از نیاز حرف نمیزدم. حالا درسته که بقیه میگن نمیشه همه رو راضی نگه داشت و تو بیخیال شو و بهش اهمیت نده، اما متاسفانه حتی نمیتونم بهش فکر هم نکنم و کلا ناراحتم! هم از خودم ناراحتم که این دوستم رو رنجوندم و ناراحت کردم، هم ازون ناراحتم که به خاطر این مسئله ی به این کوچیکی از من رنجیده و ناراحته!! اصلا یک وضعی ها! خود درگیری به توان ۲!‌ 


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 1:6  توسط マリヤム  | 

بودن یا نبودن، مسئله اینست

"قراره زنده بمونم یا بمیرم؟"

این تنها چیزی بود که در طول ۲۰ ثانیه لرزیدن با خودم فکر میکردم. اون همه بروشورهای آموزشی، اون همه جلسه های آمادگی در برابر خطر، اون همه تمرین و تذکر، همه اش باد هوا!!! فقط تو گیجی و شوک وایساده بودم وسط اتاق و با خودم فکر میکردم که آیا این بار رو هم از سر میگذرونم یا نه! 

دیروز صبح ساعت ۵:۳۳ کله سحر، زلزله  ی ۶.۳ ریشتری منطقه ی اوساکا، نارا، هیوگو و کیوتو رو لرزوند. نکته ی بسیار مهم این زلزله که در طول روز نقل همه محافل شد این بود که دقیقا ساعت ۵:۳۲ آلارم و آماده باش بسیار وحشتناک و بلندی به اسمارت فون های همه فرستاده شده بود و همه رو از خواب بیدار کرده بود. (همه از دقت ژاپن در پیش بینی زلزله و اهمیت به آماده سازی مردم صحبت میکردند)

من زمانی چشم باز کردم که صدای بلند آلارم آیفونم داشت پرده گوشم رو پاره میکرد و همزمان خونه شروع به لرزیدن کرد.  قبلا هم یکبار از زلزله بیدار شده بودم، اما نه به این شدت بود، و نه کسی با این صدای نکره به من شوک وارد کرده بود. همین که اومدم از تخت خارج شم، قفسه ی کوچیکی که اون ور تختم بود با آینه ی قدی روش هر دو باهم نقش زمین شدند و صدای گرمپ آینه و ولو شدن محتوای قفسه ها شوکم رو چند برابر کرد... هنوز خونه میلرزید و آیفون زوزه میکشید... مخم خالی از هرگونه فکری شده بود، نمیدونستم باید چی کار کنم، مات وایساده بودم وسط اتاق و لرزیدن خونه و تکونهای شدید لامپ سقفی رو تماشا میکردم... تنها چیزی که تو سرم میگذشت فکر این بود که آیا جون سالم به در میبرم یا نه! تو دلم خدا خدا میکردم که لرزه ها ازین شدیدتر نشه. بعد از چند ثانیه ی کوتاه به نظرم اومد که باید یک کاری بکنم، بابا این همه کار بود که هی به ما میگفتند موقع زلزله بکنید، پس چی شد؟ اما هیچ کدومش یادم نمیومد، انگار مغزم خالی خالی باشه، هنوز خیلی گیج تر از اون بودم که مخم شروع به فعالیت کنه. فقط میدونستم که میخوام زنده بمونم. نمیدونستم زمان هست که خونه رو ترک کنم یا نه؟ نمیدونستم شلوار بپوشم یا با همون وضعیت بزنم از خونه بیرون؟ حتی به ذهنم رسید که اگه وقت نبود از بالکونی خونه ام از طبقه ۵ام بپرم پایین!! همه ی این فکرها در کسری از ثانیه از ذهنم میگذشت و من الان میفهمم که چقدر آدم میتونه در مواجهه با خطر واقعی ضعیف و ناکارآمد باشه...

کم کم تو همین گیج بازیهای من لرزه ها هم خفیف تر شدند و زمین از حرکت باز ایستاد. ولی تا دقیقه ها بعدش قلب من از تپش باز نمی ایستاد. با ترس و لرز دوباره زیر پتو خزیدم و به این فکر میکردم که چقدر احمقم که چند روز پیش، از زلزله ی ۲ سال قبل به عنوان بهترین خاطره ام از ژاپن یاد میکردم. زلزله هیچ وقت نمیتونه خوب باشه، حتی به قیمت تغییر ذائقه و تنوع بخشیدن به زندگی کسل ماشینی. به خدا گفتم حالا من یک خبطی کردم یک چیزی گفتم، جان مادرت شما کوتاه بیا!... بعد به این فکر کردم که چقدر انسان به زندگی اش وابسته ست و فقط اینجور موقعیتهاست که میتونه بهت یادآوری کنی چقدر برات زنده موندن مهمه! فقط وقتی که بلا سر راهت سبز میشه و احساس کنی قراره جونت رو ازت بگیرن میفهمی که چقدر این زندگی رو با همه ی روزمرگیها و سختیهاش میخوای و حاضر نیستی به هیچ قیمتی از دستش بدی. بیخود نیست میبینی این بیماری سرطانی ها از هر کسی بیشتر برای زنده بودن و از زندگی لذت بردن تلاش میکنند. فقط باید در شرایط واقعیش قرار بگیری تا بفهمی که مسئله ی بین بودن و نبودن پرسشی آب دوغ خیاری بیش نیست و هر وقت پاش به انتخاب بیفته فقط "بودن" هست و "بودن"....


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 13:31  توسط マリヤム  | 

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور


و من افسردگی رو از سر گذروندم...

امروز بعد از ۴ روز عزلت طلبی و خانه نشینی، صبح با روحیه ی بهتری از خواب بیدار شدم و سعی کردم به خودم بقبولونم که از امروز دیگه باید به ریتم قبلی برگردم. سریع همه ی پنجره ها رو باز کردم، ظرفهای انباشته در سینک رو شستم، تختخواب رو مرتب کردم، لباسهای مچاله ی گوشه اتاق رو همون طور مچاله درون ماشین لباسشویی ریختم و شروع به جارو کشیدن کردم. چه کار آرامش بخشیه این تمیز کردن و نظم بخشیدن، با هر حرکتی که میکردم انگار گوشه ای از ذهنم صیقل میخورد و جایی برای افکار خوب و امیدهای جدید باز میشد... توی آینه نگاهی کردم، چاق شدم و صورتم رنگ پریده ست. اهمیتی ندادم، خودم رو میشناسم، با دو سه هفته خرکاری در باشگاه و ماراتن درازنشستهای صد تایی به زودی همون فرم قبلی و شکم تخت سابق رو به دست میارم. صورتم رو با صابون همیشگی شستم و مرطوب کننده و ضد آفتابم رو زدم. شلوار جین خوشرنگی که مدتها بود نپوشیده بودم رو به پا کشیدم، سراغ کمد لباسهای مهمونی رفتم و دنبال بلوز جدیدی گشتم، یکیش رو انتخاب کردم و تو دلم گفتم کو حالا تا دورهمی بعدی. کنار میز آرایشم ایستادم و دو لایه سایه ی طلایی و سبز به چشمام کشیدم، خوشم اومد، با خط چشم و ریمل تکمیلش کردم و رژ گونه و لب رو هم فراموش نکردم. آخیـــــــش! چقدر عوض شدم... شونه ای به موهام زدم و با گیره ای بالای سرم جمعشون کردم. دست به سمت عطرهام بردم که همون بولگاری همیشگی رو بزنم، اما یک لحظه تردید کردم. به جاش سراغ یکی از عطرهای محبوبم که غیر از موقعیتهای خاص نمیزنمش رفتم. از تو جعبه درش آوردم و با دیدنش همون لبخند احمقانه ی همیشگی روی لبم نشست...

من این عطر رو سه سال پیش در فرودگاه دبی خریدم. از ژاپن به ایران برمیگشتم و تو دبی ترانزیت داشتم. تا check in بعدی وقت زیاد داشتم، راه افتادم تو duty free واسه خودم ازین ور به اون ور. فرودگاه دبی رو خیلی دوست دارم. هر دفعه برمیگردم ایران کلی واسه خودم توش قیقاژ میدم. خیلی شلوغ و همیشه پر از مسافر از هر گونه ملیتیه، بسیار بزرگ و طویله و مغازه هم زیاد داره، مغازه ها همه قشنگ و وسوسه برانگیزند، اما جالبتر از مغازه ها کارمندان شیک و خوش سیمای این فرودگاهند. این پسرهای عرب با اون چشمهای وحشی سیاه، مژه های بلند، چهره ی گندمی، موهای ژل زده، کت و شلوار مرتب و خلاصه با اون زیبایی middle east یشون رنگ و لعاب دیگه ای به این فرودگاه میدند. دخترهاشم همینطور. باید یک عمر بین چشم بادومیها زندگی کرده باشی تا قدر چشم و ابروی مشکی و دماغ بلند و صورت استخونی رو بدونی... القصه توی یکی از همون مغازه های duty free بدون هیچ گونه قصد خریدی، همینطوری تو حال خودم مشغول تست کردن عطر بودم که صدایی توجه منو جلب کرد. "May I help you ma'am". رو برگردوندم و دیدم به به! بنازم قلم نقاش طبیعت را!! تو گویی حضرت یوسف بر من نازل شده باشد! پسری قدبلند و چهار شانه با صورتی خوش تراش و پوستی خوشرنگ، موهای پرکلاغی رو به بالا شانه زده، چشمهای مشکی نافذ و برقدار، دماغ استخوانی کمی عقابی، لبهای نازک و مردانه و چیزی که از همه پررنگتر در ذهن من مونده، چالهای دو طرف صورتش که وقتی میخندید چشمهای آدم رو به سمت خودش قفل میکرد. کم مونده بود دهان باز کنم و بلند بگم فتبارک الله احسن الخالقین!!! طرف همچنان به من نگاه میکرد و منتظر جواب بود. من که از دستپاچگی با کارد دست خودم رو بریده بودم با تته پته گفتم آره، نه، یعنی من فقط داشتم تست میکردم. نگاهی به عطر تو دست من انداخت و گفت سلیقه ی خوبی دارید اما من اگه جای شما بودم این یکی رو برمیداشتم... و عطر دیگه ای برداشت و بعد از ۲ پیس به تستر زدن به دست من داد. الحق و الانصاف که بوی محشری داشت. به محشری خودش!‌ نگاه به قیمتش کردم، گرون بود مخصوصا برای من که اصلا قصد خرید هم نداشتم، با کمرویی گفتم من برای خرید نیومده بودم فقط داشتم دور میزدم. لبخند ملیحی زد و گفت ولی حواستون باشه که ما اینجا داریم این عطر رو ارزونتر از هر جای دیگه ای میفروشیم و اگر شما بعدا قصد خرید داشته باشید دیگه با این قیمت پیدا نخواهید کرد. عجب سمجی بود! این پا اون پا کردم، نگاهی به دور و ورم انداختم. مغازه پر بود از کارکنان زن و مرد مشابهی که به همین صورت در کمین مسافران مینشستند و در فرصت مناسب مخشون رو کار میگرفتند. زنها سراغ مشتری مرد میرفتند و مردها به سراغ مشتری زن. خیلی راحت از ساده ترین حقه ی بازاریابی یعنی رودروایسی با جنس مخالف اونم از نوع خوشگلش استفاده میکردند! با خودم گفتم من دختری هستم با فهم و شعور و تحصیلات و کمالات که به دام این دست ترفندهای مارکتینگ و کاپیتالیسم نمیفتم، اگر چیزی رو نمیخوام به راحتی میگم نه، نمیخوام! رو برگردوندم به سمت پسره که همینارو به او هم بگم که با زرنگی تمام پیشدستی کرد و با لبخند ملیح دیگری که سعی میکرد سرشار از معصومیت باشه گفت: این عطر رو من فقط به خانومهای زیبا و هات سفارش میکنم نه به هر کسی، فکر کردم به شما میاد!... دروغ میگفت مثل سگ اما لامصب کارساز بود، آخرین تیرش رو رها کرده بود و درست هم تو قلب کارزار پایین اومده بود... ما هم کمی رنگ به رنگ شدیم و خنده ی مستانه ای تحویل دادیم و گفتیم خوب باشه، میخرم. اینگونه بود که اون روز ۱۲۰ دلار تو پاچه مون رفت اما با همه ی فهم و شعور و تحصیلات و کمالاتمان نخواستیم خدای نکرده چیزی از خانومهای زیبا و هات کم بیاریم!! 

بعد ازون هر وقت این عطر رو به دست میگیرم، تصویر اون نگار خوش قد و بالا تو ذهنم میاد و از یاد آوری اون اتفاق لبخند احمقانه ای گوشه ی لبم ظاهر میشه. به حماقتم نمیخندم، نه! به شور و شیطنت بچه گانه ای که در من نهفته ست میخندم، به اون قلب بازیگوش و پرهیجان که با تلنگری کوچیک فوران میکنه و دست به کارهای عجیب غریب میزنه میخندم. امروز هم با دیدن این عطر یادم اومد که من هنوز همون دختر به قول خودم با فهم و شعور و تحصیلات و کمالاتی هستم که ستایش شدن و زیبا و هات بودن رو به همه ی اینها ترجیح داد. من همانیم که نه فقط اینبار بلکه خیلی بارهای دیگری هم بازیچه ی قلبم شدم و کارهای غیرمنتظره کردم. نه تنها پشیمون نیستم بلکه احتمالا در موقعیتی مشابه هم دوباره همون کارهارو بکنم. اینکه من به همین راحتی گول میخورم  و کار خارج از عقل میکنم، یعنی من قبل از هر چیز آدم هستم! یعنی به احساساتم حق تصمیم گیری و دخالت در زندگی میدم! یعنی زنده ام و زندگی میکنم! و دقیقا چون همچین آدمی با این خصوصیات هستم باید حواسم باشه که این شور و هیجان نهفته هیچ وقت سرخورده نشه و فروکش نکنه!... 

امروز با همون لبخند احمقانه ی همیشگی چند قطره از عطر مذکور به خودم پیس افشانی کردم و به ذهنم تشر زدم: "بیدار شو، آدمی مثل تو مستحق افسردگی نیست" ... و به همین راحتی همه چیز تموم شد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1392ساعت 15:38  توسط マリヤム  | 

کلامی چند در باب زندگی در ژاپن


ژاپن کشوری متمدن و پیشرفته ست که میتونه به شما خیلی چیزها بده. ژاپن میتونه به شما رفاه، امنیت و نظم اجتماعی در سطح بالا بده. ژاپن میتونه به شما بیمه ی بهداشت و درمان عمومی ۷۰ درصدی بده. ژاپن میتونه به شما موقعیت تحصیلی و بورس برای تحقیق و پژوهش بده. ژاپن میتونه به شما آزادی (از هر نوعش)، امکان پیشرفت و ترقی، و کلا برخورداری از هر گونه حقوق انسانی رو بده. از همه مهمتر ژاپن میتونه به شما افسردگی بده.

اینکه میگم افسردگی حالا فکر نکنید که چون چند صباحیه خودم دست از زندگی شستم و در خلسه ی ناامیدی فرو رفتم و دست و دل به هیچ کاری نمیدم این رو به همه دارم تعمیم میدم. نه! دیدم که میگم!! این افسردگی که من میگم با اون دلتنگی برای وطن و غم دوری پدر مادر و هوس نون بربری و لواشک و غیره تومنی صنار توفیر داره. اون دلتنگی میاد و میره، این افسردگی اما خانمان سوزه.

 خودم به چشم خود در این ۸ سالی که اینجا زندگی کردم، شاهد تعداد کثیری دانشجو ی خارجیِ بخت برگشته بودم که وسط راه، فارغ التحصیل نشده به کشورشون برگشتند یا به جای دیگه ای پناه بردند و خلاصه عطای ژاپن رو به لقاش بخشیدند. دوستی دارم روسی که قبل از من ژاپن اومده و همین چند وقت پیش بالاخره بعد از ۵ سال دربه دری دکتری اش رو گرفت. اون اوایل دختر خوشگل و خوش اخلاق و خوش اندامی بود. اما این دختر از ۲ سال پیش روز به روز لاغر و لاغرتر شد تا جایی که من فکر کردم anorexia گرفته! هر جا حرفش میشد همه میگفتند تانیا افسردگی گرفته و نه دیگه تو جمع دوستان میاد و نه حتی دانشگاه پیداش میشه. و یا تو دوره ی لیسانسم پسری مالزیایی بود که تو بحبحه ی درسهای تخصصی حدود ۲ ماه سر هیچ کلاسی نیامد. پرس و جو کردیم کاشف به عمل آمد آقا افسرده شده و صبح تا شب از خونه اش بیرون نمیاد. آخرش هم به زور مدرکشو گرفت و برگشت کشورش. خلاصه که نمونه یکی دو تا نیست. خود من هم چند تا خفیفش رو از سر گذروندم، اما اینبار خیلی طولانی شد! بعد از ۳ روز انزوای مطلق در خونه و رد کردن threshold فکر کنم بالاخره رو به بهبودی گذاشتم. 

حقیقتش، این قضیه فقط مختص خارجی های ژاپن نشین نیست. خود ژاپنیها هم افسرده و بیماری روانی زیاد دارند. ژاپن تا همین سالهای اخیر که جام به دست کره ایها ربوده شد، همیشه بالاترین آمار خودکشی در جهان رو داشت. اکر در سطح شهر زیاد رفت و آمد داشته باشی، همیشه حداقل ۲،۳ نفر رو میبینی که دارند با خودشون حرف میزنند و دور خودشون میچرخند. به قول یکی از دوستام "دیوونه زیاد دارن". توی قطار که دیگه واویلاست، تو قطاری که هیچ کی حرف نمیزنه و همه یا خوابند یا دارند با موبایلشون بازی میکنند، یکهو میبینی یکی مثل فرفره ازین سر واگون تا اون سر میره و میاد و بلند بلند چرت و پرت میگه، جالب اینجاست که ژاپنی های دیگه معمولا بعد از یک دید زدن و متوجه جریان شدن دیگه نگاهشون هم نمیکنند و خیلی طبیعی به کار قبلشون ادامه میدند. اما برای من این آدمها خیلی عجیبند و هیچ وقت طبیعی نشدند. اوایل ازشون میترسیدم، فکر میکردم اگه الان بیان خفت منو بگیرن چی؟ کی میخواد منو نجات بده، به این ژاپنی های سیب زمینیِ بی بخار که امیدی نیست. اما بعدها متوجه شدم که اینها بی آزارند. به کسی کاری ندارند. واسه خودشون میچرخند. 

خلاصه اینکه ژاپن برای به جنون رسیدن جای خوبیه! خواستید تشریف بیارید قدمتون روی دو چشم.

من همه ی این سالها خیلی فکر کردم که چرا افسردگی در ژاپن اینقدر رایجه؟ چرا این کشور با این همه امکانات و امنیت و چیزهای خوب اینقدر روح دلگیر و مرده ای داره؟ جوابهای زیادی به ذهنم اومد. دلیلش میتونه سیستم اجتماعی و مقید بودن به ساختار hierarchy جامعه باشه (به این معنی که هر کس از کسی که در مدرسه، محل کار و هر جای دیگری، بالاتر ازون قرار میگیره حالا چه به لحاظ سن و یا تجربه، باید حرف شنوی داشته باشه و احترام فراوون کنه)، میتونه شرایط سخت کار کردن و اضافه کاری های اجباری و بدون حقوق باشه. میتونه استرسهای فراوون در حفظ رابطه با آدمها و جزیی از کل جامعه بودن باشه (بازم ربط پیدا میکنه به همون مورد اول)، میتونه آب و هوای بد و روزهای بارونی فراوون باشه. خیلی چیزها میتونه باشه. اما برای خود من فقط یک دلیل داره! افسردگی من در این کشور فقط و فقط یک دلیل داره و اون هم نبودن گردش انرژی در این جامعه و بین این روبوتهای انسان نماست. زندگی در ژاپن زندگیه روزمره و راکدیست که هیج هیجان و تبادل انرژی رو با خودش نداره. این برای منِ ایرانی که از جامعه ای میام که لحظه به لحظه اش پر از ریسک و خطر و دلهره ست، از جایی که مردمش مرتب به کار همدیگه کار دارن و ارتباط برقرار کردن براشون به اندازه ای راحته که میتونن توی اتوبوس سر صحبت رو با تو باز کنند و تبدیل به بهترین دوست تو بشند، برای منی که از جایی میام که روزی حداقل یک تصادف و دعوای خیابونی رو دیده و ۴ تا داد و فحش خواهرمادر شنیده و تنش لرزیده، برای این منِ معتاد به آدرنالین، ژاپن خیلی کم میاره!

 ژاپن کشوریه که به طرز شگفت انگیزی از تکرار مکررات شکل میگیره. مکرراتِ ثابت و تغییر ناپذیر. همیشه همه چی آروم و منظم اونجوری که چیده و برنامه ریزی شده ست. هیچ اتفاق غیر منتظره ای هیچ جا رخ نمیده. حتی چراغ قرمزهای مسیر خونه تا لابراتور من هم، چنان با فاصله ی زمانیِ دقیق تنظیم شدند که من همه شون رو به ثانیه حفظم و زمان رسیدنم از خونه به محل کار همیشه ثابته!  ۱۴ دقیقه و نیم! هر روز همین قدر، نه کمتر و نه بیشتر!... آدمهاش هم همینطور، همه یک جور و یک مدل، سرد و بی هیجان، آروم و بی احساس، برنامه ریزی شده و بی تغییر. چون خارجی هستی ممکنه نگات کنند، ولی عجیب اینکه از پس این نگاه شما هیچی نمیتونی بخونی، نه میتونی بفهمی که از تو خوشش میاد یا بدش میاد، نه میتونی بفهمی براش جالبی یا عجیب، و نه اینکه اصلا الان که داره به تو نگاه میکنه داره به تو فکر میکنه یا کلا حواسش یه جای دیگه ست! گفتم که، نگاه ها همه بی روح، چشمها همه بی برق! تنها کسایی که اینجا میشه برق و شور زندگی رو تو چشماشون دید بچه ها هستند. اصلا بچه های ژاپنی تنها انسانهای ساکن این سرزمین هستند، بقیه همه روبات هستند. شما هر روز هم که بری باشگاه و بیای، موقع برگشت مسئولِ در دقیقا با همون یک لحن خاص و فرکانس صدایی که مال خودش هم نیست و بهش یاد دادند به شما آریگاتو گوزایماشتا میگه و خدا رو گواه میگیرم که زاویه ی خم شدنش حتی نیم درجه هم با روزهای قبلش فرق نداره. همین! روباتی که تعظیم میکنه و هیچ تبادل انرژی با من نداره. بقیه شون هم مثل این. هر کس روباتیه که به کار خودش گمارده شده. همه چیز این کشور عین خود مفهوم راکد بودنه! میشه گفت تنها چیزی که اینجا روزانه عوض میشه قیمت بنزینه! همین و بس. مگر اینکه زلزله ای بیاد و جایی رو بلرزونه و یه چند تا نیروگاه اتمی خراب کنه که ذره ای جنب و جوش و هیجان در این کشور به وجود بیاد!! یادش به خیر، زلزله ی ۸.۹ ریشتری ۲ سال پیش رو دست بر قضا من توکیو بودم و جاتون خالی حسابی لرزیدیم، ظرف ۱ ساعت مغازه ها از خوراکی و غذا خالی شد، خیابونها ترافیک استاتیک بود و من که با ۳ تا از دوستای روسَم زمان وقوع زلزله تو ماشین در راه برگشت از شهرهای اطراف به توکیو بودیم، اون شب رو گشنه و تشنه تا صبح علاف خیابونها شدیم. همه هراسون بودند. همه ریخته بودند تو خیابون که اگه پس لرزه اومد تو خونه نباشند. موقعیت عجیبی بود. ژاپن رو برای اولین بار به شکل دیگه ای میدیدم و از شما چه پنهون خیلی هم داشت بهم خوش میگذشت. اونشب رو از هر شب دیگه ای از خاطرات زندگیم در ژاپن بیشتر دوست دارم. ژاپنی ها مهربون شده بودند. همه با همه صحبت میکردن و راه و چاه میپرسیدند. به هم پتو قرض میدادند و اجازه ی استفاده دستشویی خونه شون به تو راهی ها رو میدادند. همه اخبار ناحیه توهوکو رو از رادیو تلویزیون دنبال میکردند و من نهایت غم و اندوه رو تو چشمهاشون درک میکردم. برای اولین بار گردش انرژی و احساس انسانی بین ژاپنی ها رو من اونجا دیدم. حیف، خیلی زود همه چی به همون ژاپن مرده ی قبلی برگشت.

خلاصه ی کلام اینکه اگر آدمی هستید انزوا طلب و آرام خو که آرامش و سکون رکن اول زندگی برای شماست، ژاپن کشوری perfect برای شما میتونه باشه. اگر نه مثل من نیازمند خنده، شور و هیجان و معتاد به آدرنالین هستید، جان مادرتون دور ژاپن رو خط بکشید. به اندازه ی کافی اینجا آدم افسرده داریم! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 0:35  توسط マリヤム  |