![]() |
![]() |
|
|
به قول یکی از دوستان خواننده که میگه Relax! Take it easy RELAX ... کلمه ای که بالاخره دارم مزه ی دوباره اش رو میچشم! مزه ی یک خواب کافی و بیدار شدن بدون زنگ ساعت، مزه ی آشپزی نه فقط برای ریختن توی خندق بلا بلکه برای دور هم نشستن و حرف زدن و لذت بردن، مزه ی دوباره ی کلاسهای یوگا، مزه ی یک از صبح تا شب تو خیابونها قدم زدن و خرید کردن، مزه ی شب بیداری ها و فیلم تماشا کردنها، مزه ی ساحل و دریا و استخر، مزه ی موزیک و دنس و پارتی و تمام مزه های خوشمزه ی دنیا!! نمیخوام به یاد بیارم که چقدر دوران امتحاناتم بهم بد گذشته، فقط میدونم اگه میتونستم از توی فیلم زندگیم سانسورش میکردم! هیچ وقت نمیفهمم چرا اینقدر همیشه با خودم مسابقه میدم، فقط میدونم که وقتی به خودم میام و میبینم که دارم داغون میشم که دیگه کار از کار گذشته... خدا بخواد این دوره آخرین دوره ای بود که من سر امتحانات بدبخت میشدم. دیگه تقریبا همه ی واحدهام رو پاس کردم و میرم که وارد دوره ی تحقیقاتی زندگیم بشم. دارم خودم رو مشغول کارهای جالبی میکنم. امروز برای اولین بار دارم به کلاس ویولون میرم تا این آرزوی دیرینه رو بالاخره تحقق ببخشم. کلاسهای مختلفی رو امتحان میکنم و خلاصه زدم تو خط عشق و حال. اصلا میخوام دیگه همیشه همین جوری زندگی کنم. بسه هر چی پله ی ترقی رو دو تا یکی کردیم. دوستان به جای ما! آقای شوهر هم مثل من این مدت خیلی سرش شلوغ بود. اون هم باید تز فوقش رو تموم میکرد و واسه دفاعیه خودش رو آماده میکرد. خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی طی شد و وارد دکتری شد. خدا کنه همت کنم و نوشتن رو ادامه بدم... دلم برای وبلاگ بازی تنگ شده بود!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 0:58 توسط マリヤム |
|
|
آخ! مردم از خستگی! بمیرم واسه مامانم که اونوقتها وقتی کلی مهمون داشتیم ما بر و بچه ها هی تو دست و پاشون میپلکیدیم و اعصابشون رو به هم میریختیم! من امروز ۳ تا مهمون داشتم و الآن پشتم داره تیر میکشه٬ چه برسه به مامان بیچاره ام که تو مهمونیهای بزرگ ۲۰ تا مهمون رو جواب میداد! هر چی بزرگتر میشم بیشتر میفهم اینکه مامانم میگفت : "بزار خودت بزرگ بشی٬ ازدواج بکنی٬ مادر بشی میفهمی!!" یعنی چی! اینا که تازه مثلاً آسوناشه! فرض کنین وسط این هاگیر واگیر ۲ تا بچه هم هی با هم دعوا کنن و به پر و پات بپیچن! بازم بیچاره مامانم. امروز یک مهمونی کوچولو داشتم به مناسبت تولدم. مهمونی که نه٬ یک دور هم جمع شدن کوچولو! با این همه تمام روز دارم میدوم٬ از خرید و نظافت و جمع و جور گرفته تا آشپزی و چیدن و واچیدن و ظرف شستن و غیره! همه ی این کارها به خاطر فقط ۳ تا آدم! آقای شوهر٬ ٬MO بهاره! آقای شوهر و بهاره رو که میشناسین٬ میمونه MO که یک پسر ایرانیه که همخونه با آقای شوهره٬ یعنی اصلاً طریقه ی آشنایی من و آقای شوهر MO بوده که طی مهمونیهایی که تو خونش بود گذار ما به گذار آقای شوهر افتاد... MO اصلیتاً بچه ی رشته و اسمش محمده اما از ۱۰ سالگی توی انگلیس بزرگ شده و اونجا بهش میگن MO. با اینکه خیلی وقتها ایرانی نیست٬ به نظر من بیشتر از انتظار ایرانی بودنش رو حفظ کرده و همین باعث شده که من خیلی دوستش داشته باشم. با اینکه خیلی خوش گذشت٬ بنده پشت دستم رو داغ کردم که دیگه مهمونی دادن بی مهمونی دادن! خیلی دیگه مجبوری باشه بیرون همه مهمون من! آدم نه وقت اضافه داره نه جون سگ!... جاتون خالی واسه اولین بار تو زندگیم اومدم قیمه درست کنم! لپه پیدا نکردم لوبیا ریختم خلاصه که از من میشنوین٬ سعی کنین هیچ رقمه جونگیر نشین و به فکر دست تنهایی مهمونی دادن نیفتین! البته باز بیچاره آقای شوهر تا میتونست کمک کرد ولی تا وقتی که خونتون یک فسقل لونه موشه و یک شعله گاز بیشتر ندارین فکر مهمون حبیب خداست رو فراموش کنین! در ضمن محض اطلاع دوستان که براشون سوال مطرح شده بود باید به عرض برسونم که آقای شوهر هنوز واقعاً آقای شوهر نشده! هنوز مخم دود نکرده که راه بیفتم تو این سن و سال با لباس سفید عروسی برم خونه بخت پوشک بچه عوض کنم! فقط یک جورایی من و آقای شوهر خیلی همو دوست داریم و جوگیر شدیم و مثل خیلی از زوجهای جوون و ساده و بدبخت دیگه فکر میکنیم به هم رسیدن به همین آسونی هاست! مخصوصاً آقای شوهر که چپ میره راست میاد میگه"? How is my wife" یا "?does she love her husband" تازه از الآن هم تعداد و اسم بچه هاش رو انتخاب کرده و شرط کرده که پسرش باید برای تیم کشور خودش توپ بزنه!!!! من برم بمیرم که لااقل فردا بتونم ۲ کلمه درس بخونم٬ این ترم بدجور دارن رُستمون رو میکشن! یا علی است و مدد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 2:12 توسط マリヤム |
|
|
پریروزها سوار قطار بودم و همین جور که ایستاده بودم سر خودم رو با تبلیغات بالا سرم گرم کرده بودم. یکی از اطلاعیه ها توجهم رو جلب کرد: از ماه آینده اگر کارت TASPO نداشته باشید نمیتونید سیگار بکشید! به نظرم جالب اومد٬ شروع کردم به خوندن متن اصلیش. نوشته بود که از ماه دیگه که میشه ژوئن قراره همه ی دستگاههای وندینگ سیگار رو مجهز به کارت الکترونیکی کنند تا افراد زیر ۲۰ ( اینجا ۲۰ سن بلوغه!) نتونند از ماشینها سیگار بخرند. خیلی خوشم اومد! ژاپن کشوریه که بر خلاف تصور و انتظاری که ازش میره٬ تعداد زیادی از مردمش سیگاریند! به راحتی میتونم بگم که نصف همکلاسیهای من سیگاریند و من معمولاً بین کلاسها توی محل مخصوص سیگار کشیدن میبینمشون! حالا دوستای من که بالای ۲۰ اند ولی اینجا حتی جوجه موجه ها هم میکشند! اینه که یک همچین تدابیری خیلی به جا و به قول معروف از روی خرد صورت گرفته! چون دلم میخواست بیشتر راجع به این موضوع بدونم مقاله ی انگلیسیش رو از روزنامه ی آساهی گیر آوردم که توی این لینک هست. بر اساس اونچه که توی این مقاله گفته شده این کارت الکتریکی مخصوص ماشینهای سیگار بعد از فرستادن کارت شناسایی و عکس قابل تهیه ست. همینطور با افزودن قابلیت شارژ شدن به این کارتها میشه ازشون به عنوان credit card هم استفاده کرد و بدون پرداخت cash سیگار خرید. یک سوالی که برام مطرح شده بود و توی این مقاله جوابشو پیدا کردم این بود که چرا این کارتها رو به صورت جداگانه میسازند و نمیان همین IC card هایی که اینقدر به درد میخورن رو استفاده کنند. جوابی که توی این مقاله اومده بود این بود که تا حالا چندین مورد کشف شده که بچه مچه ها کارتهای پدر مادرشون رو کش رفتند و استفاده کردند. بعد برام این سوال مطرح شد که خوب بازم میکنند!! اینبار کارت taspo رو کش میرند. اما بعدش معلوم شد که ژاپنیها هم این چیزها حالیشونه٬ چون قراره سیستم به گونه ای عمل کنه که با چک کردن صورت شخص به وسیله ی دوربینهای نصب شده٬ هویت فرد رو با عکس روی کارت تطبیق بده (که البته میگن دقت بالایی نداره) عجب دنیایی شده! اتفاقاً چند وقت پیش تلویزیون ژاپن یک فیلم کمی تا قسمتی کمدی رو نشون میداد که کمی در زمان آینده اتفاق می افتاد. داستان فیلم به این صورت بود که همه ی آدمها به سن ۲۰ که میرسیدند امتحانی رو میگذروندند به نام 大人試験 یعنی امتحان بلوغ! و اگر پاس میکردند کارتی دریافت میکردند به اسم گواهی بلوغ 大人免許 که باید همه جا با خودشون میداشتند و مثلاً اگر همراهشون نبود نمیتونستند به سینما بروند و فیلم زیر ۱۸ ببینند! جالب اینجا بود که امتحانش به صورت عملی بود و بر اساس عکس العمل اخلاقی افراد نسبت به شرایط گوناگون فرد رو ارزیابی میکردند. مثلاً میذاشتندش توی یک قطار و یکی رو میشوندند کنارش که صدای Ipod اش از ۵ متری شنیده میشد! بعد بر اساس اینکه آیا اینقدر شهامت داره که به طرف تذکر بده یا نه بهش نمره میدادند( بله! تذکر دادن تو ژاپن شهامت میخواد! ایران نیست که یارو از سر اتوبوس رو به یکی ته اتوبوس داد میزنه : خانوم اون همه جا گرفتی واسه کی؟ جمع تر وایستا همه سوار شن! نمیخوای پیاده شو تاکسی سوار شو ... و دِ بیا که میاد!!) یا مثلاً پیرمردی رو که دنبال یک آدرس میگرده باهاش روبرو میکردند و طرز پاسخ دادنشو تحت نظر میگرفتند که صحیحترین حالت به همراه پیرمرد رفتن و اونو تا مقصد رسوندن بود و... خلاصه اینجوری که بوش میاد به زودی زود کیف هممون پر میشه از کارتهایی که برای موارد مختلف و اثبات سن و سالمون بهشون احتیاج داریم! احتمالاً به زودی توی هر باری که میری تا کارت نشون ندی بهت مشروب نمیدن یا اگه کارت میزان بودن قند خون نداشته باشی بهت کیک و شیرینی نمیفروشن! یا تا دم در دانشگاه کارت نزنی نذارن بری تو (مثل ایران |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 3:27 توسط マリヤム |
|
|
نخیرها!! ما بزرگ نمیشیم که نمیشیم! ۲۱ سالمون هم که شده باز مثل بچه کوچولوها گول میخوریم و سوتی میدیم!... هر کاری کردم نتونستم طبیعی باشم و نسبت به کل ماجرا بی تفاوت! حالا درسته که از صبح هر دفعه که زنگ زد یا هر دفعه که همیدیگر رو دیدیم یه جورایی گفت تولدت مبارک٬ ولی آخه مگه خشک و خالی هم میشه تولد!! حالا درسته که من به کادو و هدیه و مادیات و کوفت و زهرمار اهمیت نمیدم ولی اینجوری هم نیست که به هیچ وجه به کادو و هدیه و مادیات و کوفت و زهرمار اهمیت ندم!!! تازه فهمیدم که خیلی هم به کادو و هدیه و مادیات و کوفت و زهرمار اهمیت میدم!! اصلاً خاک بر سرم٬ به نظرم خیلی هم آدم کادویی و هدیه ای و مادی و کوفتی و زهرماری هستم! خیلی بدجنسه این آقای شوهر ما!! یکی با جنس خراب من باید یکی مثل این گیرش بیاد تا با تمام وجود درک کنه که دست بالای دست بسیار است یعنی چی!... از بعد از ظهر که کلید خونه ام رو به بهانه ی خوابیدن گرفت تو دلم قند آب میکردند که میخواد چی کار بکنه! توی راه برگشت از محل کار زنگ زد و گفت کی بیام gym دنبالت٬ گفتم ۱۱! گفت دیره٬ ۱۰ میام! باز با خودم گفتم ایول! چه شبی ست امشب! زود تند سریع دوش گرفتم و به سر و وضعم رسیدم و ساعت ۱۰ خودم رو جلوی در رسوندم! توی راه کلی سر به سرش گذاشتم که خوب! خوب خوابیدی؟! خونه رو مرتب کردی؟! جدی؟ یعنی اینقدر کار داشتی که نشد بری؟ برو عمراً!... اما همه چی دود شد رفت هوا وقتی اومدم خونه و دیدم نه تنها هیچ خبری نیست بلکه حتی وسایلی هم که صبح روی تخت ولو کرده بودم جا به جا نشده! عجب احساسیه این احساس کنف شدن همراه با غرور! احساس میکنی که خیلی حالت گرفته شده ولی در عین حال میخوای نشون بدی که خیلی هم رو به راهی!! اونوقت فکر کن یکی این وسط همه حرکاتت رو در نظر داره و تو دلش بهت میخنده!... میشینی میلهاتو چک میکنی و اونم رو تخت ولو میشه! سر خودت رو با جواب دادن به میلها گرم میکنی٬ میاد دور و ورت میپلکه! صدات میکنه میگی الآن میام و به رو خودت نمیاری! میاد بوست میکنه میگه من تا یک ربع دیگه باید برم٬ یه نگاه به ساعت میکنی و میگی آهان! وایسا اینو جواب بدم یک چیزی میارم بخوریم! میپرسه چرا اینقدر حالت گرفته ست٬ میگی چون صبح خواب موندم و کلاس صبحم رو از دست دادم! با خنده ی معنی داری میگه پس چه طور تو طول روز که عین خیالت هم نبود؟ میگی نمیدونم! و از همه بدتر اینکه بگه پا شو بیا بشین پیشم یک ذره حرف بزنیم٬ بگی ببینم خالی بستی که باید زود بری؟!... اینجاست که میگه نه! پاشو برو ساعتم رو از کشوی میزت بیار میخوام برم... و تو تا چند ساعت از خودت میپرسی چطور من امشب در کشوم رو باز نکردم!... عجب احساسیه این احساس کنف شدن همراه با غرور!... حالا درسته که من خیلی آدم کادویی و هدیه ای و مادی و کوفتی و زهرماری هستم ولی توی این بحران بی پولی که دیگه ازش توقع Jeanne Arthes نداشتم!... کارتشو گذاشتم روی میز تحریرم تا هر روز عکسهای زادگاهشو که بیصبرانه منتظر رفتن بهش هستم ببینم و یادداشتشو بخونم: Dear kattoussa I've chosen specially this card to wish you happy birthday because i believe that one day you will have your house there, where you and I will see our "Brattt" kids playing and growing .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 3:55 توسط マリヤム |
|
خوب حالا چرا اینجوری نگاه میکنین؟! اینترنت نداشتم بابا!! خونه ام رو بالاخره عوض کردم! خدا واسه هیچ کی نخواد! چه دردسریه این اسباب کشی به خدا! ۵ روز تموم داشتم واسه فقط یک مشت خرت و پرت جون میکندم... اما بالاخره شد! کاری بود که باید میشد اما من تنبل نیاز به یک مقدار push داشتم که ماشالله این جناب آقای شوهر ما کمپرسوره و اما توضیح در مورد عکس بالا! همیشه وقتی تو این فیلمهای تلویزیون نشون میدادند که به یکی میگن تولدت مبارک و طرف میگه : " اِ... یادم نبود! وااااااااااای چقده من سورپریز شدم!!!! یک جورایی تو دهن آدم نمیچرخه بگی بیست و یک سالمه! همچین یک نموره طولانیه!... بیست و یک یعنی دیگه خطاهات به سادگی قبلاًها بخشیده نمیشن! یعنی دیگه وقتی سنّت رو ۲۳ یا ۲۴ حدس میزنن نمیخندی و بگی : به پایین رُندش کن! یعنی دیگه آقای شوهر سر به سرت نمیزاره و نمیگه:حالا بیا و راستشو بگو! تو واقعاً ۲۰ سالته؟ پس چرا من همیشه یادم میره که تو فقط یک baby هستی!... خلاصه که اینم ۲۱! من ۲۱ سالمه! ببینیم امسال سرنوشت چی برامون هدیه داره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 1:5 توسط マリヤム |
|
|
با سلام و عرض خسته نباشید خدمت تمام خوانندگان همیشگی این وبلاگ. از پیامها٬ تلفنها و ایمیل های یکی درمیونتون متشکریم و سپاسگذاریم که همیشه با نظرات سنجیده و دلگرم کننده تون حامی این وبلاگ هستین. من خبرنگار افتخاری بلاگفا و همکارانم٬ امروز افتخار حضور در خدمت شما سروران رو یافتیم تا با مصاحبه ای زنده از یکی از نویسندگان محبوبمون٬ مهمان دلهای شما باشیم. این شما و این هم خانوم マリヤム که امروز افتخار حضور در محضرشون رو نصیب ما کردند تا با حرفهای صد من یک غازشون باز ما و شما رو مدتی سر کار بذارند - سلام عرض میکنم خدمت شما خانوی マリヤム و از طرف خودم و همکارانم و خوانندگان این برنامه و بقال سر کوچه مون به شما خوش آمد میگویم - من هم سلام عرض میکنم خدمت شما و همکارانتون و خوانندگان عزیز این برنامه و بقال سر کوچه تون - مدتی ست که ازتون بیخبر بودیم و ما رو از نوشته هاتون بهره مند نمیکردید٬ میشه برای ما و خوانندگان بگید کدوم گوری تشریف داشتین؟ - والا از کمبود وقت و حوصله و امکانات که بگذریم٬ در آخرین مرحله ی لیگ گذشته٬ دچار یک سری مصدومیت هایی در ناحیه ی مغز و روح و احساس از سوی خوانندگان حریف شدم که به توصیه ی مربی ام برای مدتی خاک نویسندگی رو بوسیدم و گذاشتم کنار! - میشه به تشریح بگید که دچار چه نوع مصدومیتهایی و در کدام نواحی بیشتر شدید؟ و همین طور میشه برای خوانندگان ما در مورد خوانندگان حریف و حرکاتی که ظاهراً دور از بازی دوستانه بوده بیشتر توضیح بدید؟ - نخیر نمیشه!!! - بله... به به! به به! خیـــلــــی ممنونم!! - ... - خوب در ادامه برای ما بگید این مدت به چه کاری مشغول بودید و کلاً چه غلطی میکردید که ازتون خبری نبود؟ - خوب یکیش که از ازل تا ابد رو پیشونیم نوشته شده و کاریش نمیشه کرد همون درسه! ترم گذشته جدا ازین که در کل نتایجش خوب شد و ختم به خیر شد٬ کلاً ترم دهان صاف کنی بود! این ترم که از قبلی هم بدتر! به قول شاعر که میگه هر سال دریغ از پارسال! غیر از درس هم هر چی فکر میکنم بهونه ی دیگه ای نمی یابم که بتراشم! - خوب در این مدت سیر تغییرات فیزیکی و شیمیایی تون چه جور بوده و کلاً با خانوم マリヤム ی قبلی چه فرقی کردید؟ - تغییر که زیاد بوده٬ به ترتیبی که به ذهنم میرسه اگه عرض کنم محضرتون ۱) شش ماه بزرگتر از پست آخرم هستم ۲) یک جورایی دیگه مجرد نیستم و قاطی هم ولایتی ها قدقد میکنم! ۳) از هفته ی دیگه به یک خونه ی جدید اسباب کشی میکنم ۴) مادربزرگم ۳ روز پیش فوت کرد... ۵) عید ایران بودم ۶) هفته ی پیش از بهترین سفر عمرم که به اوکیناوا بود برگشتم! ۷) یک نموره لاغر شدم و موهامو مش کردم ۸) قبل از برگشت به ایران عمل لیزیک کردم و از شر عینکم خلاص شدم ۹) کار جدیدی پیدا کردم و یک سری چیزهای دیگه که بمونه واسه مصاحبه های بعدی - چرا دوباره به جمع دوستان و هوادارانتون برگشتید؟؟ - عشق شهرت٬ هوس نوشتن٬ بیتابی طرفدارانم!!! و خوب دز نوشابه اش هم بی تاثیر نبود! - در آخر برای هم سن و سال هاتون و خوانندگان ما چه پیغامی دارین؟ - از من میشنوین خر نشین!!! من مینویسم ولی شما نخونین! دری وری زیاده٬ خواننده باید عاقل باشه - بله! مرسی از وقتتون و توضیحات کافی تون در رابطه با غیبت کبری تون! - خواهش میشه! و خواستم تبریک بگم بهتون که ازین به بعد قراره شاهد گل افشانی های من باشید! - قربون خودتون برین شما! - اختیار دارین٬ کوچیکی از خودتونه! - این حرفا چیه٬ ما سرور شما... - ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 21:35 توسط マリヤム |
|
|
My GoD, I really love this genius guy Atkinson |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 18:2 توسط マリヤム |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
داشته باشین آدم معروفها رو!!! آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دانشگاه اوساکا وبلاگ آقای توکلی وبلاگ نوید وبلاگ حمیدرضا وبلاگ کوروش وبلاگ ناعمه وبلاگ آریو وبلاگ حسین وبلاگ راحله وبلاگ ستاره |
|
RSS
|